دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳

بایگانی مربوط به دسته‌ی ’همه چیز درباره معنویت گرایی‘

جذب دراویش و معتادین توسط بهائیت

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۵ - فروردین - ۱۳۹۰

 

مدتی است که اخبار مختلفی از شدت گرفتن فعالیت فرقه ضاله بهائیت به گوش می‌رسد. شنیده‌ها حاکی از این است که بهائیان در چند سال اخیر:

۱ـ طبق فتوای جدید رهبرانشان به صورت علنی اظهار دین کرده و به برگزاری جلسات اعتقادی م‌ی‌پردازند.

۲ـ در این راه بیشتر به دنبال جوانان خاصه جوانانی با ظاهر غیر مذهبی می‌باشند.

۳ـ اخیرا مطلع شدیم که این فرقه با تکیه بر برخی از متمولین بازاری و با سرمایه گذاری در جمعیت معتادین و دراویش به تبلیغ آموزه‌های انحرافی پرداخته و با برگزرای جلسات هم‌اند، سیر مطالعاتی خاصی را دنبال می‌کنند. گفتنی است در همین راستا و جهت جذب، مبالغ میلیونی به افراد داده شده است.

ارسال توسط: خبرنگار پایگاه تحلیلی جنبشهای نوپدید

از اتوریته‌ی آیت الله تا پیامدهای معنوی آن

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۲ - فروردین - ۱۳۹۰

تعریضی بر پیام تسلیت آیت هاشمی رفسنجانی به خاندان میرحسین موسوی

همیشه نام آیت الله هاشمی رفسنجانی با عباراتی چون رکن نظام بودن و یکی از عناصر خدوم عجین و همراه بوده و نگارنده نیز با وجود انتقادات بیش و کم نسبت به ایشان در محافل دوستانه غالبا از او به نیکی یاد کرده‌ است؛ شخصیتی که به هر تقدیر چه برای برخی خوش آید و چه نه، فقیهی است سیاسی و دارای اتوریته و تأثیر معنوی، نه تنها در ایران بلکه در برخی از کشورهای اسلامی.

غالبا در گفت و شنودهایم حمل بر خیر و وِداد می‌کردم و می‌کنم و امروز هم پیام صمیمی ایشان را در باب درگذشت میراسمعیل موسوی خواندم، ولی اینبار نتوانستم آن را حمل بر خیری کنم؛ در پیام او میرحسین را صاحب خیرات عظیم یافتم! تو گویی بر ملت ما منت عظیمی دارد و حقی سترگ! آیت الله هاشمی از سویی از وداد با مردم و نظام اسلامی می‌گوید و از ولایتمداری و عشق به ولی و از سویی با فردی همدردی می‌کند که هر چقدر در زندگی شخصی مُبادی آداب باشد و اخلاق‌مند، در عمل سیاسی چنان افتضاح ساخت و ناشی‌گری نمود که کودکان سیاسی فلسطین و مصر و ممالک اسلامی بیش از او معرفت داشتند؛ « بیداری اسلامی مصر بر بنیاد بیداری سبز ایران شکل گرفت!!! » عبارتی که مفهوم آن از سوی میرحسین بیان شد و مورد تأکید بود؛ اشتباهی استراتژیک و سخت سخیف که البته از این دست جهت‌گیریها در جنبش علیل سبز کم نبوده و نیست.

اساسا مردان اول سیاست ما قبل از هر چیز شخصیتی معنوی بوده‌اند و جایگاهی معنوی داشته‌اند و مردم آنها را با معنویت‌گرایی سیاسی شناخته‌اند. در ارتباط دو سویه سیاست و معنویت شکی نیست و البته در تأثیر چند سویه مردان معنوی و سیاسی بر یکدیگر؛ چه، در جمهوری اسلامی بسیاری از مردان سیاسی و معنوی بهره‌های مشترکی از هر دو برده‌اند. توجه به این نکته مهم است که وضعیت خطیری پیرامون انقلاب اسلامی وجود دارد. در اینجا اشاره نگارنده به وجه معنوی و دینی آن است نه تهدیدات و مسائل سیاسی ـ اقتصادی و … . معنویت در جمهوری اسلامی با مردانی معنوی سازماندهی و مورد مهندسی قرار گرفت و اهداف راهبردی نظام همه با این نقطه مورد سنجه قرار می گرفتند: معنویت. بر این مبنا گرایش معنوی در مردان سیاسی از جنبه‌های مختلف مورد تأکید و رصد است. مردان سیاست در تمام کشورها خواسته و نا خواسته بر این حوزه تأثیرها دارند، چه رسد به جمهوری اسلامی که ساختار آن بر معنویت، الوهیت و نگاه به آسمان شکل گرفته است.

اقبال آیت هاشمی رفسنجانی به میرحسین موسوی در این شرایط و از این جایگاه پرسشهای بنیادینی در فرهنگ عمومی ایجاد می‌کند که از دیدگاه نگارنده می‌تواند در بلند مدت به ایجاد شکاف میان جامعه معنوی منجر شود؛ چنانچه پیامد سیاستگذاریهای نابهنجار فرهنگی و  قرائتهای متفاوت از معنویت به ایجاد سطوح مختلفی از معنویت‌گرایی سنتی و مدرن در ایران انجامید. از شکل اتوکشیده، روشنفکرمأبانه و متجددانه در حسینیه ارشاد گرفته تا عزاداری‌‌های میدان محسنی، از ادعاهای عرفان حلقه گرفته تا معنویت گرایی‌های ایلیا.م.رام الله و از ایجاد شکاف میان معنویت و سیاست از سوی برخی سیاسیون تا فتنه‌ی فرقه‌ای اخیر که در میان جانبداران خود از حامیان اهل حق گرفته تا ملحدین بهائی را نیز شامل بود.

وقتی ـ به ویژه ـ در جامعه فرهنگی ایران یکی از سیاسیون کهنه کار با جایگاه خاص معنوی خود، در پازلی سیاسی تمایلاتی اینچنین دارد، نه تنها آینده ایران را به چند قطبی‌گرایی و تکثری فاقد دیدگاههای معنویِ وحدت‌ بخش سوق می‌دهد، بلکه اساسا در بلند مدت در نوع نگاه برخی از مردم به مقولاتی چون پیوند دین و معنویت با سیاست تشکیک ایجاد می‌کند. سخن در این باب است که وقتی شخصی با این جایگاه و بیانیه خود نسبت جدیدی با رهبر فرقه سیاسی فتنه ایجاد نموده است و عهد معهود را تثبیت، از دیگران چه انتظار می‌رود؟ والا و مع الاسف افرادی اینگونه بسیارند. با توجه به پیامدهای دینی و معنوی فتنه اخیر در سطح جامعه، عبارات این ابراز همدردی و احترام به میرحسین موسوی، تو گویی پشت کردن به آرمانهای معنوی انقلاب است و تأییدی بر تمام آنچه در جریان ضد معنوی فتنه رخ داد. معنویت‌گرایی مقوله‌ای بس فراتر از گرایشهای سیاسی خُرد و اغراض اینسو و آنسو است. مسأله معنویت پیوندی وثیق با باطن جامعه و فرهنگ دارد و مردان سیاست با نگاه و اشارات خود جریان‌ساز خواهند بود.

پیام تسلیت آیت الله هاشمی رفسنجانی: www.hashemirafsanjani.ir/?type=dynamic&lang=1&id=3754

نقد عرفان پست مدرن

ارسال توسط بینا در تاریخ ۹ - فروردین - ۱۳۹۰
حمید رضا مظاهری سیف

چکیده
عرفان مسیری است که انسان را به نوعی دیگر از معرفت و شناخت می‌رساند که با معرفت حسی و ظاهری متفاوت است. به همین منظور باید ابزار دیگری را برای سالک پدید آورد یا در درون او کشف کند تا بتواند راه دستیابی به معرفتی دیگر را هموار سازد.
مکاتب عرفانی گوناگون در سراسر جهان همیشه به نوعی معرفت درون بینانه که با شهود قلبی و درونی دریافت می‌شود، اشاره دارند و برای استفاده از آن تلاش می‌کنند. همین تلاش، نیاز به برنامه‌ عملی خاصی را پدید می‌آورد که اگر از سوی خداوند و به واسطه پیامبران به انسان برسد، شریعت نام دارد.
بی‌تردید با پذیرش این که انسان را خالقی دانا و حکیم آفریده که از همه اسرار وجودش آگاه است، باید اعتراف کنیم شریعت الاهی بهترین راه شکوفا‌سازی استعداد‌های نهفته عرفانی است و با عمل به شریعت می‌توان به عرفان راستین رسید. از این رو این شریعت به همه پیامبران رسیده است خداوند به حضرت محمد(ص) می‌فرماید:
«شرع لکم من الدین ما وصی به نوحاً و الذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی ….» آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آن‌چه را بر تو وحی فرستادیم، به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم…..
سید حیدر آملی رابطه شریعت و حقیقت عرفان را به پوست بادام و روغن بادام تشبیه می‌کند. اگر این پوست نباشد، آن مغز فاسد و تباه می‌شود و تازگی‌اش را از دست می‌دهد و اگر آن مغز شیرین و تازه نباشد، این پوسته بی‌ارزش است.
بزرگان اهل معرفت همواره اصرار دارند که بدون شریعت نمی‌توان به مسلک عارفان درآمد و به حقیقت رسید؛ زیرا اگر راه الاهی طی نشود، به جای مکاشفات و مشاهد‌ات رحمانی، اوهام شیطانی به درون انسان هجوم می‌آورد و فرد به خیال این‌که در عرفان سیر می‌کند، به دام پندارهای شیطانی فریفته می‌شود.
این مقال بر آن است که بگوید عرفان در صورتی که از شریعت فاصله بگیرد و برنامه‌های عملی الاهی را به دنبال ایمان به خداوند یکتا و معاد کنار گذارد، پایه‌ای برای استقرار سلطه در جامعه بشری شده و سلطه‌گران دنیا‌طلب را بر مردم مسلط می‌کند.
* * *
امروزه با همه شعار‌های زیبا و دلربایی که در جهان به گوش می‌رسد، همچنان سلطه‌گری در زندگی بشر باقی است.
نیروی استکباری حیات طبیعی معاصر با هوشمندی تمام، نقاط ضعف خود را شناسایی کرده است و برای ترمیم و تقویت آن اقدام می‌کند. اما این وصله پینه‌ها تا عمق مبانی مدرنیسم پیش‌رفته و وضعیت پست‌مدرن را رقم زده است.
در دهه‌های اخیر مهم‌ترین جریانی که برابر تمدن غرب جلوه کرده و نشان‌گر کاستی‌های بنیادین در مبانی مدرنیسم بوده، جریان معنویت‌گرایی و بازگشت به دین است.
در این بین، معنویتی دروغین و فریبنده پدید آمد تا بحران معنویت را در زندگی مادی‌گرایانه اهالی تمدن غرب برطرف سازد. عرفان پست مدرن کارکردهایی دارد که در نهایت، تحکیم و تداوم شرایط سلطه‌گرانه و سلطه‌پذیرانه حیات طبیعی معاصر است.
بنای این پژوهش، نقد ساختار درونی (مبانی و شاخص‌های) عرفان‌پست مدرن است که هرگز قصد تطبیق ندارد؛ ولی از آن‌جا که سوگوارانه بعضی از متدینان، روش این عرفان را که مدیتیشن است، بر نماز تطبیق می‌دهند و با آن مقایسه می‌کنند، در بخش دوم مقاله چند سطر به تفاوت‌های نماز و مدیتیشن اشاره شده است.

بخش اول: مبانی عرفان پست مدرن
پست مدرنیسم
پست‌مدرن، دوران یا مرحله‌ای است که بنیان‌های عصر‌مدرن به چالش می‌رود و مورد تردید و پرسش قرار می‌گیرد. بحران مدرنیته، پست‌مدرنیته نامیده می‌شود .
دوران مدرن با رنسانس آغاز شد. آن‌گاه که نویسندگان و هنرمندان و دانشمندان موفق شدند تا سلطه متحجرانه قرون وسطایی را که به نام دین و خدا بر مردم روا داشته می‌شد، کنار بزنند و با صدر‌نشین کردن انسان و ارج گذاشتن به اندیشه‌ها، آرزوها وتمایلات و تمنیات بشری، طرح دیگری برای زیستن در‌اندازند.
در دوران مدرن، مردمان غرب کوشیدند تا اندیشه و تلاش خود را برای برآوردن آرزوها و ارضای تمایلات طبیعی به‌کار گیرند و برای رسیدن به بهشتی در زمین به راه افتادند؛ اما هر چه رفتند نرسیدند و در همین جا بود که از خود پرسیدند: آیا درست می‌اندیشیدیم؟ آیا راهی که پیمودیم درست بود؟ چرا با کنار گذاشتن دین و ماورای‌طبیعت به آرامش و آزادی نرسیدیم، بلکه پریشان و آشفته شدیم؟ چرا با دانش و تکنولوژی به رفاه نرسیدیم؟ بلکه در یک قفس آهنین اسیر شدیم؟ در خلال این تردید‌ها حتی گروهی مدرنیته را «کسوف عقل» خواندند. این پرسش‌ها وضعیت پست‌مدرن را پدید آورد.
مدرنیته بر خود بنیادی خرد جزئی انسان استوار بود؛ خردی که در پی کشف حقایق متعالی عالم نیست، بلکه در جست‌و‌جوی رسیدن به حد‌اکثر کامیابی در دنیا است . بنابراین لذت‌گرایی، زرسالاری، نفی دین و شریعت، حس‌گرایی روش‌شناختی و تجربه‌گرایی معرفت‌شناختی و بسیاری از مقولات دیگر را می‌توان به عنوان مبانی مدرنیته معرفی کرد. اما از همه مهم‌تر، سه اصل انسان‌گرایی (اومانیسم)، دنیا‌گرایی (سکولاریسم) و عقل‌گرایی (راسیونالیسم) است. در این میان، همه مبانی اصلی و غیر آن، همچنان در وضعیت پست‌مدرن باقی است و فقط عقل‌گرایی، یعنی عقل جزئی و مادی که برای ارضای تمایلات و برآوردن تمنیات دنیایی انسان به‌کار می‌آید، مورد تردید قرار گرفته است. خود بنیادی انسان به عنوان فاعل شناخت با عقل جزئی متزلزل شده اما هنوز این بشر زمین خورده،خود بنیادی خویش را ترک نکرده است، بلکه راه‌های غیر عقلی را برای جبران کاستی‌های خرد مادی در برآوردن آرزوهایش به‌کار آورده و می‌آزماید.
عرفان پست‌مدرن تلاشی است تا ساکنان خیابان شلوغ مدرنیته، مقداری از رنج‌ها و پریشانی‌های خود را کاهش ‌دهند و تا حدودی لذت آرامش درونی را بیابند و با متوقف کردن جریان عقل جزئی و ذهن پر مشغله، نوعی معرفت درونی و شهودی را تجربه کنند.
در این گیر و دار، غرب به مرام‌های معنوی شرق روی آورده و برنامه‌هایی را براساس مبانی تمدن غرب طراحی کرده است.
عرفان پست مدرن که مهم‌ترین مبلغ آن در غرب، «ماهاریشی ماهش» نام دارد، نوعی از هندوئیسم است که با برخی آموزه‌های بودیسم ترکیب شده و به نام مدیتیشن متعالی (Transcendental Meditation) با نام مخفف (TM) ارائه شده است. در این عرفان مراقبه، تمرکز، آرامش، رهایی از رنج زندگی وجود دارد، اما آموزه‌های ماورای طبیعی هرگز. از یک سو هندوئیسم و بودیسم و از سوی دیگر اومانیسم و سکولاریسم به عنوان مبانی این عرفان قابل طرح است.

هندوئیسم
هندوها دین خود را آیین ازلی می‌دانند و پیامبری برای آن نمی‌شناسند. اصول اعتقادی، آیین‌ها و خدایانی که در هند وجود دارد، فراوان است و در کتاب‌های تاریخ ادیان و تاریخ فلسفه شرق صفحات بسیاری به بررسی آن‌ها اختصاص یافته است. بنابراین، آن‌چه برای این پژوهش مفید است، شرح بعضی مفاهیم کلیدی این مرام عرفانی است که در ذیل می‌آید:

۱٫ برهمن: او خالقی است که در آغاز جهان وجود داشته و در مرکز همه موجودات و خدایانی است که کل جهان هستی را به‌وجود می‌آورند و خدایان دیگر مانند خدای آتش (آگنی) و خدای باد (وایو) فرمانبردار او هستند.
پل دوسن می‌گوید:
« برهمن علت ماقبل زمان است و جهان به منزله معلولی است که از آن ظاهر شده است. اتصال باطنی عالم به برهمن و یگانگی آن با ذات برهمن موجب شده است که آفرینش توسط او و از ذات او به وقوع پیوندد.»
بنابراین برهمن ذات مطلق و واحد الاهی است که همه جهان در او و او در همه جهان است و در این هویت است که توحید کامل را در سطح وحدت وجود مشخص می‌سازد.

۲٫ آتمن (Atman) و جیوه (Jiva) :جیوه روح فردی است که زندگی هر فرد در گرو آن است. این روح فردی حقیقتی، بیکران و نامتناهی است که در بند تعینات محدود شده است و در صورتی‌که از این تعینات و حدود رها شود و به برهمن پیوندد، آتمن نامیده می‌شود.
روح فردی بر اثر محدودیت‌هایی نظیر همراهی با تن دچار مشکل شده و از حقیقت متعالی خود در مقام آتمن و این همانی با برهمن فرو می‌آید.
آتمن، نور درونی انسان است که در دل جای دارد و همان پوروشه است که از دانایی تشکیل شده است. … آتمن واقعاً برهمن است که از درک … تشکیل شده است.
در کتاب مقدس هندوها اوصاف و ستایش‌هایی که برای برهمن ذکر شده، برای آتمن یعنی حقیقت انسان نیز آمده است.
« آن‌که او در زمین جای دارد … در آب‌ها … در آتش … در جو … در نسیم… در آسمان… در آفتاب… در چهار سوی افلاک… در ماه و ستارگان… در ظلمات…. در نور…. آن‌که در همه چیز سریان دارد و با این همه، غیر از همه چیز است.
آن‌که ناشناخته همه را انجام می‌دهد، آن‌که در پیکر همه چیز‌ها است، آن‌که از درون همه چیز را در ید، اختیار دارد او روان تو است، مراقب درونی و جاودانه. او است بینای نادیده و شنوای ناشنیده و اندیشمندی که اندیشه را بر کنه او راهی نیست و فهمیده‌‌ای که فهم را بر او دستی نه و با این همه غیر از نادیده… ناشنیده… ادراک ناشونده است… او روان تو است، مراقب درونی و جاودانی.»
در این مکتب عرفانی دو جمله معروف است: «تو آن هستی» و «من برهمن هستم». اوپانیشاد، اساتید و مفسران بزرگی داشته است که یکی از برجسته‌ترین و تأثیر‌گذار‌ترین آن‌ها، شانکارا است. او مقام آتمن را حتی از آناندا (ananda) مبرا می‌داند. آناندا وجد و شادی در مقام سرمدیت ولایتغیر و بلاتعین هستی است. اصل واقعی عالم و ذات نامتناهی برهمن است. شانکارا، آتمن را از آناندا که وجه توصیف شده و تجلی یافته برهمن است، برتر می‌داند؛ زیرا برای برهمن وجهی مستور قایل است و آتمن را در آن مرحله نیز با برهمن یگانه می‌داند. اصل همسانی و یگانگی آتمن- برهمن، یکی از آموزه‌های بنیادین عرفان هندویی و اوپانیشادها است که همه هندوشناسان و مفسران اوپانیشاد بر آن تکیه دارند؛ یعنی کشف این حقیقت که آتمن همان برهمن است. نیروانا (nirvana) به معنای فنا و اوج سلوک عرفان هندویی است. شانکارا می‌نویسد:
« من واقعا برهمنم یکی بدون دومی، بدون لکه، حقیقت بدون آغاز، ورای تصوراتی چون تو یا من، این یا آن، جوهر لذت و سرور ابدی، حقیقت اعلا»
بنابراین در هندوئیسم به ویژه فرقه سمارتو، برهمن (Smartava Brahman) که شانکارا پایه‌گذار آن بود، حقیت همان برهمن – آتمن است و هرچه غیر از آن توهم است.

۳٫ مایا (Maya): از نظر لغوی به معنای «نَه آن» است و اصطلاحاً به وضعیت توهمی و فریبندگی جهان گفته می‌شود؛ این‌که در زندگی روزمره، برهمن و عظمت آتمن فراموش می‌شود و هر چیزبه طور مستقل از برهمن به‌نظر می‌رسد. مایا «عبارت است از چیزی که در تاریکی جهل قرار دارد و در روشنی نور دانش راستین نیست.»

۴٫ سامسارا (Samsara): به معنای تناسخ یا تولد‌های مکرر در دنیا و بازگشت به این جهان پس از مرگ و تحمل رنج زندگی مجدد است. تا وقتی انسان خود را از مایا رها نکند و به این حقیقت پی نبرد که جهان از برهمن است و به خودی‌خود چیزی نیست، در گیرودار زندگی و مرگ‌های متوالی اسیر بوده و به این جهان باز می‌گردد.

۵٫ موکشا (Moksa): به معنای رهایی و نجات از کارما است. اگر معرفت انسان از مایا رها شود، زندگی او نیزاز چرخه کارما خارج می‌شود و روح فردی (جیوه) به روح کلی (آتمن) تبدیل شده و به برهمن می‌پیوندد. در این وضعیت، دیگر علتی برای بازگشت به این جهان وجود ندارد.

۶٫ کارما (Karma): به معنای کار و انجام وظیفه است و در متون مقدس هندی (وداها) به اعمالی که در مراسم مذهبی انجام می‌شود، مانند قربانی، نذورات، خواندن سرودهای مذهبی و گفته می‌شود.

۷٫ جنانا (Jnana): به معنای دانایی و فرزانگی است. هدف از انجام عبادات و مراسم و مناسک مذهبی در هندوئیسم، رسیدن به دانایی و شناختی است که براساس آن، حقیقت یکتای «آتمن – برهمن» شناخته و «موکشا» حاصل می‌شود.
شانکارا در تفسیر یکی از بخش‌های اوپانیشاد، بین طریق کارما برای رهایی و جنانا تفاوت قایل شده است و می‌نویسد:
«این دو طریق که تمام اصول «ودا» برآن بنا شده، عبارت است از: راه کردار و انجام تکالیف شرعی که خاصیت آن، تعلق به عالم است و دیگری، راه نهی از کردار که خاصیت آن، تجرد ورهایی از قیود عالم است.»
شانکارا معتقد است که باید برهمن را در مقام نفس فردی شهود کرد و شناخت؛ ولی عبادات و مناسک ما را به سویی می‌برد که آن را بیرون و برتر از خود انکاریم و فقط او را بپرستیم، نه این‌که بشناسیم. او تصریح می‌کند که پرستش «اوپانسه» با شناخت «جنانا» تفاوت دارد و بهتر است که به‌دنبال رهایی از راه شناخت باشیم و عبادت و شریعت را کنار گذاریم. البته او به‌جای عبادت، ریاضت، آوارگی و ترک دنیا را پیشنهاد می‌کند، نه تنها عبادت را کنار گذاریم بلکه همه چیز این جهان را کنار گذاریم تا به رهایی از چرخه تناسخ، تولدها، رنج‌ها و مرگ‌های دوباره برسیم.

بودیسم
بودا به معنای «روشن» لقب شاهزاده‌ای است که از خانواده و زندگی خود دست کشید و برای جست‌و‌جوی حقیقت به مرکز راهبان پناه برد. او پس از آموزش‌هایی که از مرشدان هندویی خود فراگرفت و پس از مراقبه‌های سخت و طولانی، بودیسم را پایه‌گذاری کرد.
او قرن ششم پیش از میلاد مسیح در دورانی می‌زیست که اعمال و عبادات هندویی چنان دشوار و پیچیده شده بود که برای عده‌ای و تنها با کمک روحانیان و برهمنان انجام آن امکان داشت؛ از این رو در طریقت بودا که واکنشی به این شرایط بود، نه از برهمن و خدایان خبری است و نه از عبادت و شریعت اثری. بودا که شاید بتوان او را اصلاحگری در هندوئیسم دانست، می‌کوشد جهان‌بینی و مرامی را پیش نهد که در آن، انسان در تلاش است تا به منظور رهایی خود از رنج دنیا، حقیقتی درونی را کشف کند. در این‌جا نیز می‌کوشیم با بررسی چند مفهوم کلیدی در این مکتب تا حدودی پرتو بر چهره آن اندازیم.

۱٫ دوکا (Duhkha): به معنای رنج است که چهار حقیقت شریف را بودا درباره آن بیان کرده است.
یک. رنج در هر جای دنیا وجود دارد.
دو. رنج به زنجیره‌ علت‌های دوازده‌گانه مربوط است.
سه. توقف یا پایان رنج ممکن است.
چهار. راه‌های هشتگانه‌ای برای پایان رنج و رهایی انسان وجود دارد.

۲٫ دارما (Dharma): زنجیره‌ای از علل دوازده‌گانه است که ازنادانی(‌اویدیا: Avidya) آغاز می‌شود تا تناسخ و زندگی‌های پی در پی که در رنج ادامه می‌یابد. این حلقه‌های دوازده‌گانه عبارت است از: نادانی، کرمه‌سازها (زمینه و ظرفیتی برای توهم پایداری و واقعیت جهان)، دانستگی [کاذب]، نام و شکل [اصالت جهان فانی]، حواس، تماس، احساس، تشنگی و تمنا، دلبستگی، وجود یا شدن [استعداد بازگشت به این جهان پس از مرگ]، تولد دوباره، رنج. «سو‌بندو» توضیح می‌دهد که چون در زندگی پیشین درباره معنای عظیم وجودمان نادان بودیم، تمایلاتمان را آزاد می‌گذاشتیم و از همین‌جا کرمه‌سازها دانستگی ذهنی یا وهمی را برای ما ذخیره کرده و به شکل‌ها، نام‌ها و حواس گرفتار شده و اسباب تولد دوباره را فراهم کردیم دارما در بودیسم از اهمیت والایی برخوردار است تا جائی که بودائیان آن را نام مکتب خود می‌دانند؛ زیرا کل آموزه‌های بودیسم در آن است. اگر رنج می‌کشیم برای دارما است و راه نجات هم شناخت آن است.

۳٫ نیروانا (Nirvana): وضعیتی است که «دارما» شناخته شود، مثل سراب هنگامی که به نزدیک آن می‌رسی و شاید فنا تا حدودی آن را بیان کند. ولی به هر حال قابل توصیف و شناخت ذهنی نیست،چون از سنخ دیگر است.
بودائیان سه نوع شناخت را معرفی می‌کنند:
«پرکلپیته» یا دانستگی موهومی که در دارما وجود دارد. ریشه آن نادانی و میوه‌اش رنج است.
«پرتنتره» یا دانش تنیده شده برای کسی که هنوز به روشن‌شدگی (بودهی) نرسیده و شامل اعتقادات واعمال مذهبی می‌شود. کسی که می‌کوشد به روشنی برسد و به تامل وریاضت می‌پردازد، از این نوع دانایی بهره‌مند است.
«پرگیا» که با درک تهی بودن (شونیتا) و پوچی دارما در حالت نیروانا پدیدار می‌شود. وقتی بفهمی این جهان هیچ بر هیچ است و از زنجیره دارما رها شوی، تهی بودن و خلأ را از درون یافته وسه اصل بودایی را کشف می‌کنی.
یک. همه چیز ناپایدار است.
دو. همه چیز رنج است.
سه. هیچ چیز ذات ندارد.

۴٫ دیانا (Dhyana): به معنای مراقبه، تمرکز، تامل‌درونی و انتظار گشایش درون است که در انگلیسی «maditation» نامیده می‌شود.
بودا برای رهایی از رنج دارما مردم را به هشت راه نجات توصیه می‌کرد: دیدگاه درست، قصد درست، سخن درست، اعمال درست، امرار معاش درست، کوشش درست، توجه درست، تمرکز درست. که شش مورد اولیه مقدمه‌ای است برای دو مورد اخیر، یعنی توجه و تمرکز درست که در دیانا صورت می‌گیرد و رسیدن به پرگیا و نیروانا را میسر می‌سازد.
بودا پیشنهاد کرد که به جای شریعت دشوار و پیچیده آن دوران هندوها، راه میانه‌ای در زندگی پیش گرفته شود و بیشتر به مراقبه و تمرکز پرداخته شود؛ زیرا راه نجات انسان این راه است.
«گوده‌پاده» استاد شانکارا این دیدگاه را که رنج انسان به سبب جهل است و برای رهایی آن باید به دیانا پرداخت و به فراشناخت (پرگیا) و نیروانا رسید به هندوئیسم وارد کرد و شانکارا با تطبیق این نظریات با آموزه‌های اوپانیشادها، مکتب «سمارتوبرهمن» را پایه‌گذاری کرد و ماهاریشی‌ماهش که پیرو مکتب شانکارا است، برای تعلیم و ترویج بعضی آموزه‌های این مرام معنوی که عرفانی بدون شریعت و مبتنی بر اومانیسم و سکولاریسم است، تلاش می‌کند.
هدف ما از مرور آموزه‌های بودیسم و هندوئیسم نه برای نقد این دو، بلکه به منظور شناخت ریشه‌های عرفان پست مدرن و نقد عمیق و آگاهانه آن است.

اومانیسم
اومانیسم به معنای اصالت انسان یا انسان‌گرایی، نوعی رویکرد به منزلت و ارزش‌های وجودی انسان است که در برابر تحقیرهای کلیسای قرون‌وسطا بر انسان در نیمه دوم قرن چهاردهم در ایتالیا، شکل گرفت. «اومانیسم، پارسایی تنگ‌نظرانه‌ای را که کلیسا مقرر می‌داشت، تاب نمی‌آورد، نمی‌خواست از طبیعت به عنوان دامی فریبنده بهراسد، نمی‌خواست نفس را پلید به شمار آورد و فضیلت را تنها در ترک زاهدانه زندگی بیابد. آموزه کلیسای قرون وسطا اعتقاد به گناهکاری ذاتی بود. (اعتقاد به این‌که روح و جسم به کلی از یکدیگر جدا هستند و چون آدمی جز از راه جسم توانایی نمایش روح را ندارد، گناهی اجتناب‌ناپذیر را به دوش می‌کشد. [و آمرزش این گناه با رنج و زهد میسر است، چنان که عیسی رنج کشید]) اما آموزه اومانیسم، پاک‌نهادی ذاتی بود.»
ارج نهادن به منزلت انسان در این جهان و انکار تمایز ارزشی میان جسم و روح و دنیا و آخرت به این نتیجه می‌رسد که تمایلات بشری در حیات طبیعی و دنیایی ارزشمند و قابل توجه است و از همین جا است که بذر سکولاریسم و دنیاگرایی در زمین اومانیسم کاشته و روییده می‌شود.
حذف تمایز ارزشی میان جسم و روح و شهر زمینی و شهر آسمانی، دو صورت را بر می‌تابید: یکی پذیرش ارزشمندی قدسی بودن روح و جسم و کنار گذاشتن مبنای تمایز. دوم پذیرش مبنای تمایز و حذف ماورای طبیعت و کنار‌گذاشتن اعتقاد به بعد روحانی، خدا، معاد و دین. «البته با توجه به حال و هوای آن روزگار، دشوار بود که اومانیست‌ها خود را مذهب ستیز به شمار آورند.»
در مرحله اول، اومانیست‌ها مذهبی بودند و فقط انتقاداتی از کلیسا داشتند؛ ولی در نهایت دو راه طی شد که «ژاک‌مارتین» آن را اومانیسم خدا محور و اومانیسم انسان محور نامید.
اومانیسم انسان محور سه مرحله را پشت سر گذاشته و امروز به ضد خود تبدیل شده است، یعنی با این‌که هنوز نامی از اومانیسم و حقوق بشر باقی است، ولی به روشنی این واژگان برای رفتارهای ضد انسانی و ضد حقوق بشر به‌کار می‌رود.
مرحله اولی که انگاره اومانیسم گذرانید، آن بود که ریشه‌های تغذیه‌ کننده‌اش را به فراموشی سپرد؛ زیرا در آغاز، اومانیسم با مطالعه آثار یونان باستان نظیر افلاطون و ارسطو و آرزوی بازگشت به آن دوران شکوفایی هنر و اندیشه پدیدار گردید. اما در قرون شانزده و هفده، روند اومانیسم به این‌جا رسید که براساس قدرت عقل انسانی تمدنی تازه بسازد. در این دوران هنوز زیر تأثیر رفورمیسم مسیحی عمل می‌کرد و شاید بتوان آن را دوره طبیعت‌گرایی مسیحی نامید.
مرحله دوم، قرون هجده و نوزده یا عصر روشنگری بود که خود را از استانداردهای فوق طبیعی جدا ساخت و معتقد شد که باید خویشتن را از خرافات مذهب و‌حیانی رها کرد و در معرض خوبی و نیکی طبیعی و فطری قرار داد. این دوره خویش‌بینی بر این آموزه آزموده نشده «روسو» استوار بود که اگر انسان به حال خود رها شود، وضعیت طبیعی عادلانه‌تر و بهترین زندگی را رقم می‌زند. چون این پندار نادرست بود و اومانیست‌ها توجه نداشتند که اعتقاد به خدا ضامن هر خیر در زندگی بشر است، مرحله سوم اومانیسم صورت بندی شد.
در مرحله سوم که قرن بیستم را پوشش داد و به قرن بیست‌و‌یکم نیز رسید، اومانیسم نتیجه‌ای مبنی بر براندازی همه ارزش‌های انسانی برای رسیدن انسان برتر به قدرت و سلطه مطلق، زندگی انسانها را در جهان زیر تأثیر دارد. نیچه با اعلام مرگ خدا، مرگ همه ارزش‌های انسانی را اعلام کرد و تنها ارزش، رسیدن به قدرت است، آن هم برای کسی که می‌تواند.
جمع کردن میان انسان و خدا یا فراموشی خدا و ملاحظه انسان به عنوان محور هستی در تفکر هندوئیسم و بودیسم به خوبی وجود دارد. در بودیسم اساساً اعتقاد به خدا وجود ندارد؛ بلکه محور در آن، مرام عرفانی «دارما» یا همان زنجیره علّی است که از جهل آغاز و به رنج ختم می‌شود که سایه موهوم خود را بر همه جهان زیست انسان افکند و عارف کسی است که با تمرکز و رعایت هشت راه رهایی، حقیقت پوچ آن را کشف کرده و به نیروانا یا فراشناخت (پرگیا) برسد و پوچی و خلأ (شونیتا) را دریابد.
در هندوئیسم نیز نظریه آتمن – برهمن به راحتی هر فاصله و تمایزی را میان انسان و خدا نفی می‌کند و با مراحل اولیه اومانیسم به راحتی کنار می‌آید. شانکارا حتی آتمن را به معنای مطلق نفس به کار می‌برد و آن را همزمان بر ذات خدا و ذات انسان اطلاق می‌کند ومیان آن‌ها هیچ تمایزی را منظور نمی‌کند.
با توجه به این هماهنگی‌ها، عرفان پست‌مدرن با رگ و ریشه بودایی و هندویی به راحتی می‌تواند در تمدن غرب بر مبنای اومانیسم جایگاهی پیدا کند.
علاقه‌مندان به عرفان پست مدرن مدعی‌اند که در این روش بدون اعتقاد به خدا و شریعت می‌توان در درون خود به کاوش و تأمل نشست و نشاط و آرامش معنوی را تجربه کرد.
البته این مطلب اشکالی ندارد، غیر از این‌که این منبع آفرینندگی درونی به هیچ منشأ متعالی و ماورای انسانی متصل نیست. در این مرام معنوی، انسان جدای از خداوند – که می‌تواند حامی و پشتوانه قدرت انسان باشد – معرفی نمی‌شود. در حالی که اگر به نامحدود بودن نیروی درون معتقد باشیم، هیچ تبیینی جز اتصال به قدرت خداوند یکتا نمی‌توان برای آن یافت. کنار‌گذاشتن او که قدرت انسان و بلکه همه هستی برای او و جلوه او است، گذشته از این‌که دروغی بزرگ است، ریشه‌های اومانیسم غربی را نیز آبیاری می‌کند.
همه انسان‌ها به ضعف و ناتوانی‌های خود واقف هستند: این‌که به دیگران محتاجند با یک دگرگونی کوچک بیمار و بستری می‌شوند و در این دنیای تنگ همواره مجبورند در بین خواسته‌های خود دست به گزینشی بزنند و هیچ‌گاه نمی‌توانند به هر آن‌چه می‌خواهند، دست‌یابند. این‌ها واقعیاتی است که کسی انکار نمی‌کند. در این شرایط، ظرفیت شناختی و هوشیاری انسان دو کار‌کرد می‌تواند داشته باشد: یا نیروی بیکرانی را ببیند و در پیوند با او بکوشد تا مشکلات را پشت سر بگذارد و ناکامی‌های دیگر را به امید کامیابی اخروی و برخورداری از اکرام خداوند تحمل کند یا پرده اوهام را بر همه رنج‌ها بکشد و خود را خلاص کند.
معنویت جدید و عرفان سکولار چون به خداگرایی ملتزم نیست، ناگزیر در بن‌بست اومانیسم، بهشتی موهوم و راهی خیالی برای خود پرداخته است. در این زندگی رنج‌خیز دنیا بویژه دشواری‌ها و ناملایمات تمدن جدید، که نمی‌تواند آن را به تنهایی تحمل کند، به تدریج به این گمان می‌رسد که همه این عالم یک بازی موهوم است و من با توهم این‌که نیروی مقاومت در برابر این مشکلات و گذر از آن‌ها را دارم، می‌توانم رنج و درد خود را کاهش دهم. ولی باید گفت که حل این مشکل تنها با اعتقاد به خدا به عنوان منبع بیکران نور و نیرو در درون و بیرون انسان ممکن است.

سکولاریسم
سکولاریسم با واژگانی نظیر: دنیا‌گرایی، دین‌زدایی، جدایی دین و سیاست و عرفی شدن معادل‌های فارسی این لغت همراه است.
نخستین بار این کلمه در معاهده وستفالی (Westphali) در سال (۱۶۴۸‌م.) به کار رفت و مقصود از آن، توضیح و توصیف انتقال زمین‌های تحت نظارت کلیسا به زیر اقتدار سیاسی غیر روحانی بود. علاوه بر آن،دیر زمانی بود که کلیسا کشیشانی را که در تشکیلات دینی و رهبانی خدمت می‌کردند، کشیش‌های دینی و آن‌ها که در خدمت جامعه و بیرون از تشکیلات دینی بودند، سکولار یا عرفی می‌نامید.
بعد از آن به کمرنگ‌شدن برخی از جنبه‌های دین هم سکولاریسم گفتند؛ برای نمونه نظریه «فروید» که منشأ دین را ناخودآگاه معرفی می‌کند یا «اگوست‌کنت» که دین را اساساً مربوط به دوران کودکی و پیش از بلوغ انسان می‌داند و پیشنهاد می‌کند که برای گذر از آن دوران و راه یافتن به بلوغ فکری و عصر علم و صنعت، مرام و اندیشه اومانیسم به جای مذهب بنشیند و کارکردهای انجام‌بخشی را ارائه دهد.
«مارکس»، دین و معنویت را ساخته و پرداخته طبقه سلطه‌گر بر طبقه زیردست می‌داند که باید با انقلاب کارگری، ایدئولوژی‌کمونیسم جایگزین آن شود.
«امیل دورکیم» نیز اتحادیه‌های صنفی و گروه‌های اجتماعی را جایگزین خوبی برای دین می‌داند؛ زیرا آن‌ها می‌توانند کارکردهای دین را که هویت‌بخشی افراد است، به خوبی ارائه دهند.
«ماکس وبر»نیز با طرح نظریه عقلانیت و افسون‌زدایی از جامعه مدرن به مسأله حذف دین از زندگی بشر توجه کرده است، اما جایگزینی برای آن پیشنهاد نمی‌کند؛ زیرا کارکردهایی را در آن می‌بیند که پدیده‌های دیگر توان تولید آن را ندارند. او معتقد بود که اعتقادات معنوی رنج‌ها را قابل تحمل کرده و پیشرفت‌های بزرگ را پدید می‌آورد و بدون آن زندگی یک قفس آهنین است. از این‌رو هم جرج ویگل «مدعی بود که ما امروزه شاهد شکل‌گیری نوعی حرکت فراگیر احیاگرانه دینی در تلاش برای سکولاریسم‌زدایی از جهان، هستیم.»
این شکست سکولاریسم افراطی در عصر مدرن سبب شد که نوعی سکولاریسم تعدیل شده پیشنهاد شود و همین امر مبنای معنویت‌گرایی در عصر پست‌مدرن قرار گیرد. سکولاریسم تعدیل شده بر این مبنا است که انسان نیاز به دین و فراغت از زندگی مادی دارد؛ ولی نباید این نیاز به حوزه عمومی کشیده شود. «پارسونز در روند تحولات جاری در زیر ساخت اجتماعی، برای آینده دینداری در جوامع مسیحی غرب پیش‌بینی کرده و اشاره به موقعیتی دارد که در آن دین از هر‌گونه حضور در حیز اجتماعی معزول شده است و تنها برای قابل تحمل کردن زندگی در قفس آهنین دنیای تهی از معنا، به تعلق‌خاطر شخصی بدل می‌شود تا دلمشغولی اوقات فراغت وی گردد.»
بنابراین عرفان پست‌مدرن به گونه‌ای طراحی شد که کاملاً بر اصطلاح درونی فرد تأکید دارد و می‌تواند سختی‌های زندگی مدرن را قابل تحمل کند.
هندوئیسم و بودیسم که اعتقاد به معاد و حیات اخروی در آن کمرنگ است و به جای آن تناسخ و بازگشت‌‌های متوالی به این جهان را در بر دارد، می‌تواند زمینه خوبی برای هماهنگی با سکولاریسم تعدیل شده غرب باشد؛ زیرا هر دو می‌خواهند از رنج زندگی دنیا بکاهند ودر هر دو مرام، زندگی دنیا اعتبار دارد؛ زیرا پایان آن، تولدی دیگر را در پی دارد. انسان‌های خوب در بازگشت مجدد به جهان در طبقات بالای جامعه و بدکاران در طبقات پایین یا حتی به صورت حیوانات، گیاهان و حتی جمادات به دنیا باز می‌گردند.
در کاوشیتکی اوپانیشاد آمده است: «چه به شکل کرم یا میت یا ماهی یا مرغ یا مار یا ببر یا شخصی یا موجودی دیگر، تناسخ هر فرد بسته به علم و عمل او است.»
ولی چرا انسان درگیر چرخه سمسارا می‌شود و همواره به دنیا و رنج‌های فرساینده آن باز می‌گردد؟ پاسخ هندوئیسم این است که انسان وقتی علاقه‌مند و وابسته به چیزی باشد،برای آن عمل می‌کند و این به سبب تعلقی است که فرد دارد و این فشار و رنج که او را به عمل و تلاش واداشته است، موجب می‌شود که انسان پس از مرگ بار دیگر به این دنیا برگردد و رنج‌های گذشته را که به آن‌ها وابسته بوده، ادامه دهد؛ از این‌رو در بریهدار ‌نیکه اوپانیشاد آمده است: «میل آدمی تصمیم به وجود می‌آورد، تصمیم موجب عمل می‌گردد و عمل طالع آدمی را معین می‌دارد.» بودائیان نیز معتقدند تا انسان از زنجیر دار‌‌ما رها نشود و تهی‌بودن و پوچ بودن عالم را در نیابد، در چرخه سامسارا اسیر می‌ماند. البته چون معتقدند هیچ چیز پایدار نیست، می‌گویند حتی در سامسارا نیز کسی به‌طور کامل باز نمی‌گردد، بلکه برخی از ویژگی‌ها به زندگی دیگر منتقل می‌شود.
این اعتقاد سبب شد که آن‌ها اساس برنامه‌های عملی خود را بر پایه رهایی از رنج زندگی این دنیا بنیان نهند. در زندگی مدرن امروز هم که فشار‌های روانی و جسمی و ذهنی، انسان‌ها را پریشان نموده، مضمون رهایی از رنج زندگی یا «موکشا» بسیار جذاب به نظر رسیده و مورد توجه مرام‌های معنوی مدرن قرار گرفته است. این عقیده کاملا مناسب با علاقه انسان مدرن به زندگی این جهان و یافتن راه‌هایی برای حد‌اکثر لذت و بهره‌مندی از دنیا است. عرفان سکولار به انسان می‌آموزد که چگونه هر چه بیشتر توانایی خود را به کار گیرد تا کمیاب‌تر و موفق‌تر و راحت‌تر در دنیا و برای دنیا عمل کند.
ماهاریشی‌ماهش این روش معنوی را هوشیاری خلاق نامیده است: «منظور از خلاق، توان ایجاد تغییر و منظور از هوشیاری، توان جهت دادن به تغییر است. به این ترتیب اصطلاح هوشیاری خلاق، ظرفیت‌ذاتی آدمی را در تحمل پیشرفت توجیه می‌کند.»
در نتیجه این روش معنوی می‌کوشد تا انسان‌ها را برای تحمل مدرن و مقتضیات آن آماده‌تر سازد و آستانه تحمل فشار‌های آن را در مردم بالا برد.
علاوه بر انحصار کارکرد این جهانی عرفان پست‌مدرن، محدود شدن آن به حوزه شخصی افراد نیز بعد دیگر سکولاریست بودن این مرام معنوی است.
اصل طریقت عرفانی هندویی بر تامل درونی، مراقبه و رسیدن به معرفت‌نفس (برهمن – آتمن) بوده و طریقت‌های عبادی نیز به نوعی سکون، آرامش و کسب فیض در محضر خدایان بت‌گونه خلاصه می‌شود. هر کس باید از درون خود را رها سازد تا به کسب معرفت توفیق یافته و به آرامش رسد و به رنج دنیا خاتمه دهد.
البته این به معنای ترک زندگی نیست؛ هر چند مرحله کامل مراقبه و درون‌نگری عرفان هندویی با ترک دنیا و زندگی در انزوا تحقق می‌یابد، ولی مراحلی از آن برای همه قابل عمل است و در زندگی روزمره می‌توان جایی برای آن باز کرد تا به وسیله آن برای دقایقی از زندگی مادی گریخت و به مراقبه پرداخت. در بودیسم نیز اصل سیر‌ سلوک عرفانی وشهود تهی‌بودن و پوچی‌جهان و رسیدن به نیروانا و رهایی از رنج دارما با مراقبه امکانپذیر است. ماهاریشی‌ماهش با معرفی مدیتیشن. متعالی (t m) می‌کوشد این روش را به همه مردم جهان بیاموزد. او این روش را متعالی توصیف می‌کند تا نشان دهد که هر کس به آن عمل کند، به ورای تجربه بیداری و آرامش عمیق می‌رسد. به این صورت که روزی دوبار به مدت حدود سی دقیقه آرام و بی‌حرکت و راحت بنشیند یا دراز بکشد و با تنفس عمیق و آرامش ذهنی، آماده رسیدن به آرامش درونی و روانی شود.
طرفداران این روش مدعی‌اند که بدون اعتقاد به خدا و پیامبران می‌توان در درون خود مأوا گزید و نشاط و آرامش معنوی و درونی را تجربه کرد.
در مجموع با ملاحظه مبانی عرفان‌های شرق دور، همانندی‌هایی با برخی از مبانی تمدن غرب مشاهده می‌شود که زمینه‌های پدید آمدن عرفان‌های سکولار بر شالوده حیات طبیعی معاصر را فراهم می‌سازد. در بررسی شاخص‌های عرفان پست‌مدرن می‌بینیم که چگونه این معنویت جدید در متن تمدن رو به افول غرب جا گرفته است و در تحکیم شالوده‌های سلطه‌گرانه و سلطه‌پذیرانه آن به کار می‌آید.

بخش دوم: شاخص‌های عرفان سکولار
عرفان سکولار ویژگی‌های منحصر به فرد و شاخص‌هایی مشترک با عرفان هندویی دارد؛ به بیان دیگر برخی شاخص‌ها مخصوص عرفان پست‌مدرن است و برخی دیگر میان این عرفان جدید و عرفان هندویی مشترک است. بعضی از مواردی که در این‌جا به عنوان شاخص معرفی می‌شود، در عرفان هندویی نقش مبنایی دارد؛ برای نمونه مباحثی که در ذیل عنوان «موهوم‌انگاری» می‌خوانیم، از این دست می‌باشد. که در بودیسم و هندوئیسم به عنوان «مایا» و اساس جهان‌بینی آن‌ها است.
با مطالعه مبانی دیدیم که هندوئیسم زمینه‌های لازم برای حضور در متن تمدن فرسوده لیبرال سرمایه‌داری را داشت. اما بررسی شاخص‌های عرفان سکولار نشان می‌دهد که چگونه این تمدن رو به افول برای جبران ضعف خود می‌کوشد که حتی تمایلات معنوی انسان‌ها را در راستای اهداف خود ساماندهی کند.
پوچ‌گرایی روش‌شناختی
مدیتیشن یا مراقبه که سوگوارانه بعضی از دینداران کم‌دقت آن را مشابه نماز می‌پندارد، چهار رکن دارد:
۱٫ یک مکان آرام؛
۲٫ وضعیت راحت؛
۳٫ موضوعی برای توجه و مشغولیت؛
۴٫ نگرشی بی‌تفاوت. همه این‌ها برای آن است که «سالک خود را از بند افکار و تصاویر ذهنی برهاند و به نوعی سکوت و عزلت برسد که در ورای ‌‌تفکر یا تعمق بر روی موضوعی یا مضمونی قرار دارد.»
یک اصل پذیرفته شده در این روش این است که همه پریشانی‌ها و آشفتگی‌های ما به خاطر آشفتگی ذهن است. اگر ذهن آرام شود، به آرامش (relaxation) خواهیم رسید. بر این اساس دو دستور یا توصیه ارائه می‌شود: به یک موضوع مشغول شوید و دیگر این‌که نسبت به تصاویر ذهنی‌تان به بی‌تفاوتی یا نظاره محض برسید؛ البته این دو به هم مربوط‌ند؛یعنی اگر شخصی به یک چیزی مشغول شود، معمولاً به امور دیگر کم‌توجه یا بی‌توجه می‌شود.
در اولین بند شاخص‌های عرفان سکولار به این می‌پردازیم که اساتید مدیتیشن برای مشغولیت چند چیز را پیشنهاد می‌کنند:
یک. تراراک (trarak): خیره شدن به یک شعله شمع؛
دو. مانترا: تکرار صداها یا کلمات؛
سه. تمرکز بر روی تنفس.
دکتر «هربرت بنس» از مانترا و تنفس بر تمرکز برای آرامش بیماران خود استفاده کرد و آن را بسیار مفید یافت. اما از این سه، مانترا بسیار مورد توجه ماهاریشی‌ماهش بوده و امروزه در جهان برای مدیتیشن به‌طور گسترده‌ای از ما‌نترا استفاده می‌شود. مانترا‌ها معمولاً از زبان سانسکریت انتخاب شده و مورد استفاده قرار می‌گیرند و بی‌معنا بودن آن‌ها یا مفهوم نبودن معنای مانترا برای مدیتاتور اهمیت ندارد؛ زیرا قرار است فقط به هدف تمرکز و تخلیه فشار ذهنی و فشارهای فکری و آرامش ذهنی مورد استفاده قرار گیرد. البته تمرکز به معنای تمرکز فکر روی یک موضوع برای فهم نیست، بلکه به معنای توقف فهم و کارکرد ذهن است. تمرکز یعنی آرامش ذهنی و مانترا برای این به‌کار گرفته می‌شود که ذهن را خسته کند؛ به همین جهت اگر بی‌معنا یا برای کاربر نامفهوم باشد، باز هم می‌تواند در متوقف کردن ذهن به او کمک رساند.
جیمز هویت می‌نویسد:
« مربیان مدیتیشن پول زیادی از افراد می‌گیرند تا به آن‌ها یک لغت سانسکریت به عنوان مانترا ارائه دهند و اصرار دارند تا به آن‌ها بقبولانند که تنها انتخاب این واژه به نام مانترا برای سیستم عصبی آن‌ها مناسب است. ولی هرگز علم و تجربیات انجام شده این طرز تفکر را تایید نمی‌کند.»
دکتر هربرت بنسن در این‌باره می‌گوید:
« هر چند مدیتیشن متعالی ™ در از بین بردن استرس و استقرار ریلاکس شدن بسیار مؤثر است، ولی بررسیهای ما طی یک سلسله تحقیقات در دانشگاه هاروارد و آزمایشگاه ثورندیک مموریال (thorndike memorial) نشان دادند که با هر واژه دیگری هم که به عنوان مانترا انتخاب شود، همین نتایج به‌دست می‌آید؛ بنابراین تغییرات پدید آمده در شرایط مدیتیشن کمترین ارتباطی با ذکر مانترای اختصاصی، آن هم به زبان ناشناخته سانسکریت ندارد.»
گذشته از این‌ها یک نقد اساسی که می‌توان به مانترا در روند مدیتیشن وارد کرد، این است که مربیان این روش معتقدند: ‹‹ عمیق‌ترین مراحل یا سطوح مدیتیشن در زمانی حاصل می‌شودکه یک واژه بدون معنی یا بدون معانی عمیق و ریشه‌دار به عنوان مانترا انتخاب شده باشد.››
بنابراین این عرفان از امکانات شناختی انسان برای رشد و کمال فردی به خوبی استفاده نمی‌کند. بی‌تردید تفکر، راهی به سوی شناخت حقیقت است و اگر به درستی از آن استفاده نشود، عرفان چه معنایی خواهد داشت.
در عرفان اسلامی نماز کانون تفکر به معانی بلند قرآنی و نام‌های خداوند متعال است ؛ نام‌هایی که علاوه بر آرامش به انسان قدرت، هوشمندی و معرفت می‌دهد؛ معرفتی که آینه‌دار نفس انسان و کل عالم هستی است. معرفتی که همه چیز را به منزله آیت الاهی بر بصیرت قلبی انسان می‌گشاید و آرامشی در پیوند با رحمت بیکران الاهی به انسان عطا می‌کند و این همه برای کسی است که نماز بخواند و بداند که چه می‌گوید و به اذکار و کلمات آن توجه کند و در معانی آن اندیشه ورزد. اما در مدیتیشن اثری از تفکر بر خداوند و نام‌های نیکوی او نیست. آن‌چه امروزه در جهان به عنوان مانترا آموزش داده می‌شود، تکرار آواها و کلماتی است که فقط و فقط به منظور انصراف ذهن از مشغولیت‌های عادی استرس‌زا به کار می‌آید. لوئیس پروتو کارکرد مانترا را این‌طور توصیف می‌کند:
« راه درست آرام کردن ذهن، جنگیدن و نهیب زدن به آن نیست؛ بلکه باید یک اسباب بازی را در اختیار او قرار دهید تا خود را با آن مشغول سازد، درست همانند موقعی که شما عروسکی را به یک کودک بد‌خلق می‌دهید تا او را آرام کنید. اگر ذهن با نظاره غیر فعال به نحوه انجام تنفس مشغول شود و در ضمن با تکرار یک مانترا یا ذکر‌گویی مشغول و سرگرم شود، آن‌گاه این موقعیت و امکان برای ذهن فراهم می‌گردد تا به یک نقطه توجه پیدا کند.»
این مسأله یعنی پرداختن به هیچ و پوچ.

توهم‌گرایی
پوچ‌گرایی روش‌شناختی که در سلوک عرفانی پست‌مدرن به کار می‌آید، موجب توهم‌گرایی می‌شود. آرامشی که با تکرار مانترا حاصل می‌شود، بر اثر نوعی خستگی ذهنی و از کار افتادن فعالیت آن است؛ یعنی آن‌چه به عنوان رکن چهارم مدیتیشن از آن یاد شد، عبارت است از نظاره محض یا نگرش بی‌تفاوت. به باور پاولوف با تکرار هر واژه‌ای پس از مدتی یک نقطه در مغز دچار خستگی می‌شود و پس از آن مهار شده و با بسط این مهار در سطح مغز، نوعی خلسه و رخوت یا آرامش یه وجود می‌‌آید که حالتی از ریلاکس شدن است.
وقتی بر اثر تکرار مانترا تا اندازه‌ای مغز از کار می‌افتد، دستگاه عصبی با کاهش فعالیت رو‌به‌رو و ماهیچه‌ها سست می‌شود و فشار عضلانی به کاستی می‌گراید. در این شرایط می‌توان به نظاره محض یا نگرش بی‌تفاوت رسید. برای درک نظاره محض لازم است توصیف ماهاریشی درباره ذهن را بدانیم.
ماهاریشی ذهن را چون اقیانوسی می‌داند که امواجی در سطح و آرامشی در اعماق دارد. فعالیت‌های خود‌آگاه (افکار، عواطف و ادراکات) مشابه امواج سطح اقیانوس‌‌اند که روان ما را متلاطم می‌کند؛ اما ژرفای ذهن را آرامشی عمیق فرا گرفته است. افکار ما از عمق ذهن بر می‌آیند و وقتی به سطح آن می‌رسند، متلاطم و خروشان هستند. در روند مدیتیشن، شخص از تلاطم سطح که در حالت عادی با آن درگیر است، به ژرفای آرام ذهن می‌رود و افکار خود را از آغاز پیدایش مشاهده می‌کند و از گرفتاری در ناآرامی سطح خودآگاه ذهن رها می‌شود.
لوئیس پروتو با مثالی، دیدگاه ماهاریشی را به خوبی آفتابی کرده است. او می‌نویسد:
« حالت خودتان را در شرایطی مجسم کنید که بدون کمترین علاقه و اشتیاقی به یک برنامه تلویزیونی می‌نگرید، تنها بدین خاطر که کار دیگری برای انجام دادن یا مشغول شدن ندارید و توجه دارید که تصاویر، ساختگی و غیر واقعی است. نقطه متضاد این حالت، درگیر شدن است؛ برای مثال وضعی را تجسم کنید که شما با هنر‌پیشه فیلمی که در حال مشاهده آن هستید، هماهنگی و همدلی دارید. در این شرایط کلیه اتفاقاتی که برای او به وقوع می‌پیوندد، تصور می‌کنید که خودتان هم در این ماجرا شریک هستید. هرگاه که با جریان رشته‌ای از افکار و خیالات متعدد درگیر می‌شویم، مانند این است که کاست محتوی یک فیلم داستانی را در ویدئو قرار داده‌ایم. تنها تفاوتی که در این‌جا وجود دارد این است که در مورد اول، نمایش فیلم یا درگیری به جای ویدئو در داخل سر ما و در افکار ما عرضه می‌شود.»
« بنابراین نظاره محض به این معنا است که ذهن شما ظرف مجموعه‌ای از تخیلات و توهمات پوچ است و با پی بردن به این موضوع می‌توانید بی‌تفاوت به آن‌ها بنگرید و از تلاطم سطح به آرامش عمق ذهن برسید و ریلاکس‌شدن را تجربه کنید. در حالت ریلاکس که آگاهی متعالی پدیدار می‌شود، ذهن فقط به اندازه‌ای که به خواب نرود باید فعال بماند. »
البته مسلم است که اگر ما اساساً ذهن و تفکر را مزاحم آرامش بدانیم و بپنداریم که با توقف اندیشه می‌توان به آرامش رسید، چاره‌ای جز این نداریم که این بخش از استعداد آگاهی انسان را ظرف اوهام تلقی کنیم.
اما نماز به‌راستی فرصت تعالی آگاهی انسان از اندیشه تا شهود است؛ از‌این‌رو نباید در حالت خستگی و خواب‌آلودگی به سوی نماز رفت؛ زیرا در این صورت نمی‌توان به معانی آن اندیشید و اسرار آن را مشاهده کرد.
امام صادق (ع) فرموده‌اند:
‹‹هرگاه روبه قبله ایستادی، دنیا و هر چه را در آن است و مردم و احوال و اوضاع آن‌ها را یکسره فراموش کن و دلت را از هر آن‌چه تو را از خدا باز می‌دارد، خالی کن و با چشم دل، عظمت خدای را ببین و آن روزی را به یاد آر که هر کس کرده خود را می‌یابد و همگان به سوی خداوند که صاحب اختیارآن‌ها است برگردانده می‌شوند و در آن روز تو با پای ترس و امید در پیشگاه او می‌ایستی. هنگام تکبیر گفتن هر آن‌چه را میان آسمان‌ها و زمین است، دربرابر کبریایی او ناچیز شمار…››
پس در نماز با اندیشه در حقیقتی برتر، آگاهی انسان در بعد اندیشه و تفکر اوج می‌گیرد تا جایی که آن حقیقت نامتناهی را که منبع آرامش و اطمینان نفس است، مشاهده می‌کند و در برابر او به تواضع می‌ایستد و رکوع و سجود می‌گذارد و سایر حقایق و خلایق را بندگان و آفریدگان او می‌بیند که همه به سوی او باز می‌گردند. پس در همه هستی حضور خدای مهربان و قدرت بیکران او را می‌یابد و غرق در آرامش و آگاهی حقیقی می‌گردد.
اما در مدیتیشن تداوم تصورات و افکار، مانع پیشرفت کار نیست؛ بلکه نشانه مدیتیشن موفق است و ماهاریشی آن را اصل کامل شدن راه نامیده است. فقط باید آن‌ها را اوهام و تخیلات پوچ دانست؛ نه حقیقتی برتر از انسان است که به آن بیندیشی و نه عظمتی که در برابر آن متواضع شوی و سبکبار به سوی او پر‌گشایی. این توهم‌گرایی نتیجه منطقی پوچ‌گرایی روش شناختی مدیتیشن است و خود آثاری را در پی دارد که در ادامه به بررسی آن می‌پردازیم.

موهم گرایی
نتیجه منطقی توهم‌گرایی برای رسیدن به آرامش که به عنوان نظاره محض یا نگرش بی‌تفاوت مطرح شد، این است که در واقعیت عالم شک پدید آید و اوهام به انسان هجوم آورد.
یکی از مبانی بودیسم و هندوئیسم (بویژه در اندیشه‌های شانکارا)، که در عرفان سکولار به عنوان مبنا مطرح نمی‌شود ولی به صورت یک شاخص از آن گریزی نیست؛ نظریه مایا (maya) است. براساس این نظریه، پرده‌ای از اوهام بر چشم و اندیشه انسان افکنده شده و انسان پدیده‌های جهان را در این پرده جادو می‌بیند. « جهان پدیده‌ها چون یک چشم بندی ساحرانه، تنها فریبی است. همان‌گونه که به یاری چشم‌بندی و جادو چیزی‌که واقعیت ندارد، واقعی نشان داده می‌شود، در جهان نمودها نیز آن‌چه دریافت می‌شود، واقعیت ندارد. این نمودها و پدیده‌ها، آفریده ادراک ما است و در کانون این درک نادرست، پندار وهمی و غیر واقعی جای دارد. »
شانکارا معتقد است که «نمایش و تظاهر عالم، مایا است که یک ماهیت حقیقی نیست، بلکه تنها یک جهل موجب این تظاهر می‌شود.»
مطالعه فیزیولوژی مدیتیشن به خوبی زمینه‌های این مشکل روانی را مشخص می‌کند. دو رکن مدیتیشن یعنی مکان آرام و وضعیت راحت، نوعی محرومیت حسی را به وجود می‌آورد. برای مدیتیشن باید لباس راحت پوشید و در جای راحت مثل مبل دراز کشید یا نشست، سپس تمام عضلات را به صورت شل و رها درآورد و چشم‌ها را بست. مدت لازم برای این عمل تا رسیدن به ریلاکس حدود سی دقیقه است. پس از این مدت محرومیت حسی، ماده‌ای توهم‌زا (serotonin) به نام سروتنین در بدن تولید می‌شود.
آزمایش‌های «هب» در دانشگاه مک‌گیل نشان می‌دهد که افراد در این وضعیت دوره‌های خالی را تجربه کردند و طی آن نمی‌توانستند به هیچ‌وجه درباره چیزی فکر کنند… هیجان‌هایشان غالباً رمیده بودند…. در حدود ۸۰ درصد از آزمودنی‌ها هب، نوعی توهم را گزارش دادند. غالباً نخستین توهم، روشن شدن یا درخشنده شدن میدان بینایی آنان بود…. به دلایلی که هیچ‌کس کاملاً نمی‌داند، محتوای این توهم‌ها مافوق کنترل آزمودنی‌ها به نظر می‌رسد.
با توجه به این‌که استفاده از مانترا موجب خستگی‌ذهنی می‌شود، ملاحظه می‌کنید که این عمل نیز حصول آثار محرومیت حسی را تسریع می‌کند؛ بنابراین جای تعجب نیست که چگونه بودائیان و هندویان که مدیتیشن‌های طولانی همراه با ترک غذا و زندگی عادی دارند و ریاضت می‌کشند، همه جهان را رویا می‌دانند و کمال انسان را در تجربه خلا و تهی می‌پندارند. به همین علت در بودیسم تأکید می‌شود که حتی آتمن هم وجود ندارد وتوهمی بیش نیست.
موهوم‌انگاری یا پوچ‌گرایی فلسفی یک شاخص عرفان پست‌مدرن است و هر چند کمی دیر‌یاب می‌باشد و ممکن است به آن تصریح نشود، ولی کسانی که در تمرینات مدیتیشن استمرار دارند، به این شاخص نزدیک شده و در دنیای موهوم با آرزوها و لذت‌های پندارین به‌سر می‌برند.
در نماز هرچند که یافتن مکانی آرام و پاکیزه اهمیت دارد، ولی چون هوشیاری اندیشه و از آن مهم‌تر تحرک وجود دارد، هیچ‌گاه محرومیت حسی پدید نمی‌آید. انسان در نماز بارها دست خود را حرکت می‌دهد و به رکوع و سجود و قیام و قعود تغییرحالت می‌یابد؛ افزون بر این، مدت هر نماز کمتر از مقداری است که حتی در حالت سکون برای کسانی که ناگزیر خوابیده یا نشسته نماز می‌خوانند، محرومیت حسی بدنبال داشته باشد و مورد دیگر این‌که اذکار نماز متنوع است و هر حالت، ذکر ویژه‌ای دارد و بیش از آن‌ها ‌نیز انسان می‌تواند در قنوت یا سجود اذکار مستحبی را به انتخاب خود بگوید و این همه فعالیت ذهنی را در مسیر تعالی آگاهی و ارتباط معنوی با خداوند به‌کار می‌گیرد.
برای مدیتیشن دو بار در روز، یعنی صبح و عصر توصیه می‌شود؛ ولی نماز سه بار و در مدت زمان‌های کمتری انجام می‌شود و می‌توان آن را تا پنج مرحله در روز نیز به جای آورد. همه این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که هدف از نماز، شکوفایی معنوی انسان در شناخت حقیقتی برتر است که در همه جهان واقعی، آثار او آشکار می‌باشد. ولی مدیتیشن، فراغتی از فشارهای روانی و آرامشی موهوم‌انگار را، که در بستر همین زندگی موهوم مادی معنا می‌دهد، دنبال می‌کند.

آمادگی برای سلطه‌پذیری
در زندگی مدرن، انسان تمام توان و تمایلات جسمی و روانی خود را برای بهره‌گیری هر چه بیشتر از دنیای پرتزاحم و محدود مادی هزینه می‌کند، برای انسانی که استعداد نامحدود برای شناخت خداوند و ارتباط با او دارد، چنین شرایطی فشار شدید روانی و جسمی پدید می‌آورد؛ زیرا چیزهای بسیاری را می‌خواهد و با تلاش فراوان به آن نمی‌رسد یا اگر می‌رسد، باز هم بیشتر می‌خواهد. کار که می‌توان آن را به صورت راهی برای برآوردن نیازهای طبیعی، روانی، انسانی و شکوفایی و خلاقیت مورد توجه قرار داد، امروزه به شکل نفس‌گیری تا حد یک ضرورت زهرآگین اقتصادی تنزل یافته است؛ حتی تحصیل علم، ماهیت خود را از دست داده است. تفریح و اوقات فراغت که برای افراد متعادل می‌تواند لذت و آرامشی گوارا به همراه داشته باشد، امروزه برای کسب لذت‌های بیشتر و هیجان به صورت استرس‌زایی تداوم وضع ناگوار زندگی کاری شده است.
این پدیده به‌خاطر استرس دایمی است که در زندگی جدید جریان دارد. دکتر «والتر ب. کانن» آثار و عوارض وضعیت استرس را مطالعه و پژوهش‌های خود را در قالب نظریه عکس‌العمل جنگ و گریز ارائه کرد. بسیاری از موارد بیماری‌های قلبی، عروقی، گوارشی و تنفسی در شرایط استر‌س‌زا پدید آمده و تشدید می‌شود. ۴۰ تا ۵۰ درصدمراجعان به پزشک، مشکل روانی دارند . افسردگی‌ها و اضطراب‌ها که بسیاری از مردم جهان را گرفتار کرده، از پیامد‌های‌روانی وضعیت زندگی امروزی است.
این وضعیت، دو پیامد خطرناک برای تمدن جدید و منافع و نیروهای سلطه در این تمدن دارد که یکی به وجود آمدن مردمی بیمار، پریشان و سرکش که در قید و بند انضباط سیاسی نیستند و دوم، شکل دیگری از اندیشه‌ای مخالف که نظام دیگری را پیشنهاد می‌کند و برای دگرگونی نظام موجود می‌کوشد.
بنابراین باید برای مشکلات این زندگی چاره‌ای اندیشید. مراکز علمی که در خدمت نظام لیبرال سرمایه‌داری هستند، برای حل این مشکل، پژوهش‌هایی انجام دادند که حاصل آن، چند مورد بود: یکی طرح شیطانی عصر آکواریوس که به منظور ایجاد گروه‌های ابتذال بویژه بین جوانان بود تا به وسیله رقص‌های تند، سکس، روابط جنسی عجیب و غریب و استفاده از مواد مخدر تخلیه نیرو شوند؛ البته این روش، مطلوب همه نیست و دیگری روش‌های ملایم‌تر برای تخلیه استرس‌ها و بازسازی توان جسمی و روانی بود. در مورد دوم، مطالعات شرق‌شناسی کانون‌های استعماری به‌کار آمد و بودیسم و هندوئیسم به عنوان روش‌های معنوی خنثا مورد توجه قرار گرفت. معنویتی که آرامش، سازگاری با شرایط موجود و بی‌تفاوتی اخلاقی و سیاسی را در‌بر ‌دارد و تنها به آرامش و نجات انسان از رنج زندگی می‌اندیشد. جیمز هویت می نویسد:
« باید با این زندگی به تطابق و همنوایی برسیم یا لااقل به آن نزدیک گردیم… ایجاد تغییر در خودمان خیلی راحت‌تر و عملی تر از آن است که برای تغییرات و تحولات اساسی و بنیانی در محیط کوشش کنیم»
هواداران مدیتیشن در اهمیت و ضرورت روش پیشنهادی‌شان چنین پاسخ داده‌اند:
« رشد سریع پیشرفت نیازمند آن است که مردم نیز با سرعت، از استرس‌های درونی خود رها گشته تا مشکل چند تکه شدن فزاینده اجتماع که به صورت بحرانی خارجی ظهور کرده است، حل شود. مردم باید انعطاف‌پذیر شوند. مردم بدون آن‌‌که به استرس زیادی گرفتار شوند، باید شیوه رویارویی با انواع مختلف نیازهای عاطفی و جسمی میان افراد را که به سرعت در حال تغییر است، بیاموزند. مردم باید با یافتن طریق رضامندی پایدار میان خود و نه صرفاً با نگریستن به نقش‌های اجتماعی خشن برای کام‌بخشی، خودکفا شوند. در مردم باید توان کامل یکنواخت کردن اختلافات به منظور تقویت غنای زندگی در میان این تغییر شتابان به وجود آید.»
مدیتیشن با نشستن راحت یا خوابیدن و به تصورات فشارآور ذهن بی‌تفاوت نگریستن و تسلیم و پذیرش در برابر این فشارهای عصبی، مردم را نسبت به فشارهای تمدن سرمایه‌داری مطیع می‌کند. محرومیت حسی حاصل از مدیتیشن، ویژگی‌های روانشناختی سلطه‌پذیری را در افراد به‌وجود می‌آورد. از مهم‌ترین آثار محرومیت حسی، (اختلالات ادراکی) و (تلقین‌پذیری) است این وضعیت روانشناختی وقتی با فشار تبلیغاتی رسانه‌های سرمایه‌داری همراه می‌شود، ساختار سلطه‌گرانه و سلطه‌پذیرانه حیات طبیعی را تثبیت و تحکیم می‌کند. حاصل سلطه‌پذیری روانشناختی و سلطه‌گری تبلیغاتی به صورت نسبی‌گرایی اخلاقی، مصرف‌گرایی اقتصادی و غوغا‌سالاری سیاسی (مبوکراسی) جلوه‌گر می‌شود.
مهمترین کارکرد مدیتیشن، دادن آرامش به افراد در جوامع پر استرس امروز نیست، بلکه تحمل‌پذیر کردن استیلا و استثمار سلطه‌گران سرمایه‌دار جهانی است. اما نماز، قیام و حرکت است. قیام نماز به معنای آمادگی برای قیام الله و حرکت برای حق است. در نظر عارفان مسلمان، قیام نماز نمادی از قیام عبد به حق و توحید عملی است هنگام نشستن مستحب است که پای چپ در زیر بدن قرار گرفته و پای راست روی آن باشد؛ به این معنا که من حق را برپا داشته و باطل را از میان می‌برم بنابراین نماز نه آمادگی برای سلطه‌پذیری، بلکه آمادگی برای جهاد و سلطه‌ستیزی است. این همه سر و صدا و تبلیغات با وصف‌های جذاب هوشیاری خلاق، آرامش، آگاهی متعالی و …. به ساده‌ترین بیان، پذیرش تسلیم در برابر نیروی سلطه‌گر در تمدن سرمایه‌داری است.

زنگ تفریحی برای بردگان سرمایه‌داری
مدیتیشن آثار مثبتی در جسم و روان انسان دارد. هربرت‌بنسن که به تحقیق روی این آثار پرداخته مجموعه ‌آن‌ها را زیر عنوان عکس‌العمل ریلاکسیشن معرفی کرده است. پیامد‌های مطلوب مدیتیشن عبارت است از: کاهش ضربان قلب و فشار خون شریانی، کاهش تعداد حرکات تنفسی و سوخت‌و‌ساز سلولی و لاکتات (ضایعات سوخت و ساز سلولی) در خون، کاهش فعالیت سیستم عصبی سمپاتیک و افزایش فعالیت پاراسمپاتیک و افزایش امواج آلفا از مغز و کاهش تنش عضلانی.
اگر چه کارکرد‌های سیاسی مدیتیشن که در مورد قبل بررسی شد، در شمار کارکردهای مخفی این عمل است، که هیچ‌گاه به آن تصریح نمی‌شود، اما بخش مثبت از کارکردهای آن مورد تاکید فراوان قرار می‌گیرید و معمولاً کتاب‌هایی که در این باره نوشته می‌شود، به اهمیت مدیتیشن در بازیابی توان جسمی و روانی برای انجام بهینه کارها و وظایف شغلی تأکید می‌ورزند.
نمی‌خواهم بگویم که تلاش برای سلامتی یا بهبود انجام وظایف شغلی بد است؛ اما این وضع را در کنار سلطه سیاسی و اقتصادی کسانی در نظر بگیرید که می‌کوشند با کنترل فرهنگی، معنویت و معرفت مردم را مهار کنند و توانایی آن‌ها را در خدمت به تحکیم شالوده نظام سرمایه‌داری و تامین منافع بی‌پایان سرمایه‌داران بهبود بخشیده و به‌کار گیرند.
یکی از ابعاد سکولار بودن این روش معنوی همین است که مهم‌ترین فایده‌ای که برای آن معرفی می‌شود، کامیابی در زندگی مادی و موفقیت‌های اقتصادی و شغلی است . یکی از کسانی‌که در این زمینه آثار بسیاری نگاشته و تلاش‌های بسیاری انجام داده، خانم شاکتی‌گو تبعه آمریکا است که حتی نام خود را از هندوئیسم اقتباس کرده است او که تحت تأثیر سفرش به هند و فراگیری هندوئیسم است، بر مبانی انسان‌گرایانه معنویت هندوئیسم تأکید کرده و می‌نویسد:
« برای خوشبخت و موفق زندگی کردن و استفاده از تجسم خلاق، هر‌چند باید مفاهیم معینی را امکانپذیر بدانید، اما لازم نیست که به یکی از آرمان‌های ماورای طبیعی یا به قدرتی برون از خود، ایمان و اعتقاد داشته باشید. »
او معتقد است که کافی است ما در خیالمان آن‌چه می‌خواهیم، تجسم کنیم و به آن باور داشته باشیم، پس از آن، نیروهای دریایی، ما را به سوی آن هدایت کرده و در دستیابی به آن مدد می‌رساند.
او برای روند عملی طرح خود چهار مرحله بیان می‌کند:
۱٫ هدف خود را تعیین کنید؛
۲٫ آرمان یا تصویری روشن بیافرینید؛
۳٫ اغلب اوقات بر آن تمرکز کنید؛
۴٫ به آن انرژی مثبت بدهید.
برای انجام این مراحل باید در وضعیت آلفا یا حالت مدیتیشن قرار گیرید. او می‌گوید: باید به شهود درونی توجه کرد و آن را به عنوان هدایتگر پذیرفت؛ چون او شما را به سوی بهترین وضعیت هدایت می‌کند . «گواین» هیچ‌گاه معیاری را مشخص نمی‌کند که صدای درون چیست و چه می‌گوید و چرا درست می‌گوید و از کجا می‌آموزد؟ ادعاهای او نه تنها اثبات‌پذیر نیست، بلکه ابطال‌پذیر هم نیست؛ زیرا اگر شما به ندای درونتان گوش دهید و نتیجه خوشایندی نگیرید، حتما اشتباه شنیده‌اید و آن ندای درونی شما نبوده یا القای دیگران بوده یا خواسته‌های نادرستی که براساس تکیه بر بیرون وجودتان در شما برانگیخته شده است. او تصریح می‌کند راه مهارت‌یافتن در شهود درونی یا شنیدن صدای درون راه سعی و خطا است. فقط با این معیار که در نهایت اگر احساس رضایت کردید، درست شنیده‌اید و در غیر این صورت اشتباه کرده‌اید.
مهم‌ترین فایده نظریات شاکتی‌گو این است که به اسم گوش دادن به صدای درون، ما را مطیع فریادهای تبلیغاتی زندگی امروزین می‌کند؛ فریادهایی تکراری که انعکاس آن ناخواسته در درون ما طنین می‌افکند.
اگر کمی با روانشناسی تبلیغات آشنا شویم و توجه کنیم که در نظام سرمایه‌داری نه تنها اقتصاد، بلکه سیاست و فرهنگ نیز با تبلیغات و دستکاری تمایلات، ذوقیات و اندیشه مردم مدیریت می‌شود، آن‌گاه به خوبی معلوم می‌گردد در زمانی که سخت‌گیری‌های علمی برای اثبات یک نظریه بسیار پیچیده شده است، چگونه نظریات کسی مانند شاکتی‌گواین در کتاب‌ها و موسسات بسیاری با حمایت مراکز علمی وابسته در جهان تبلیغ می‌شود. معمولاً نویسندگانی نظیر: شاکتی‌گواین، آنتونی‌رابینز، وین دایر، ناپلئون‌هیل، کنت‌بلانکارد و و دیگران که از پوشش تبلیغاتی خوبی برخوردارند، آرامش، شکوفایی، رضایت‌مندی و کمال فردی را در توفیقات مادی و دانستن راه ثروتمند شدن می‌دانند و می‌کوشند آن را به همه مردم جهان بیاموزند. با این همه معلوم نیست چرا روز‌به‌روز تراژدی فقر و گرسنگی در جهان دردناکتر می‌شود؛ حتی در آمریکا که محل زایش این تئوری‌ها است، تعداد افراد بی‌خانمان رو به افزایش است!
البته حرف‌های آن‌ها برای ما که در تمدن سرمایه‌داری زندگی می‌کنیم، بسیار خوشایند است؛ زیرا راه هماهنگ‌شدن با ارزش‌های همین تمدن را به ما می‌آموزند و سلطه‌پذیری سیاسی و اقتصادی را برای ما توجیه می‌کنند تا ستم‌ها و سلطه را زیبا ببینیم و راحت و بی‌دردبپذیریم. یاد می‌دهند که مدیتیشن کنید و آن‌چه دوست دارید، به آن برسید، به تصور آورید و بعد برای رسیدن به آن تلاش کنید. همواره نیمه پر لیوان را ببینید و به فکر پر‌کردن نیمه خالی آن نباشید. چون نمی‌توانید جهان را تغییر دهید. پس باید هماهنگ شوید، به کسانی توجه کنید که ثروتمند شده‌اند. پس مدیتیشن کنید، ریلاکس باشید و در تخیلات خود غوطه‌ور شوید و بکوشید و از کوششتان لذت ببرید تا بمیرید. البته این آخری را نمی‌گویند، چون این مطلب رویارویی با حقیقت و کلید معنویت راستین است و با خیالات خوشایندی که رضایت و آرامش و کمال‌فردی موهوم را برای ما می‌سازد، تعارض دارد.
معنویت و عرفان اسلامی با شریعتی روشن، انسان را از سرگردانی در امکانات نامحدود انتخاب و ناخودآگاه تسلیم خواسته دیگران شدن به سامانی روشن می‌رساند و آرامشی می‌دهد که خود زمینه رسیدن انسان به کمال حقیقی و شکوفایی معرفت فطری است.
عرفان سکولار – یعنی عرفان بدون خدا و معاد – عرفان بدون شریعت و آیین خواهد بود و آن‌گاه که خدا برود، باید به انتظار شیطان و غلبه طاغوت نشست. آرامش، تلاش و کوشش، رضایتمندی و نعمت و برخورداری خوب است و بخشی از تعالیم معنوی اسلام را تشکیل می‌دهد، اما نه به قیمت از دست رفتن عزت انسانی و نه به بهای پذیرش ستم و سلطه دنیا‌مداران، بلکه اگر انسان به عظمت وجودی خود در ربط با پروردگار توجه کند و زندگی حقیقی در سرای دیگر را که پایان نخواهد داشت، فراموش نکند، عرفان و معنویت او حسینی (ع) می‌شود و عزت و ذلت را به‌درستی تشخیص می‌دهد و از چشمه جوشان عرفان و معنویت حقیقی و ابدی بهره‌مند می‌گردد.

http://www.porsojoo.com/fa/node/3522

۱۵۰۰ سایت فارسی تولید شبهات عرفانی شناسایی شد

ارسال توسط بینا در تاریخ ۹ - فروردین - ۱۳۹۰

معاون آموزش موسسه فرق و مذاهب اسلامی با بیان اینکه تنها هشت سایت درباره عرفان اسلامی وجود دارد، تصریح کرد: یک‌هزار و ۵۰۰ سایت و وبلاگ فارسی برای ایجاد شبهه‌های عرفانی فعالیت می‌کنند. به گزارش خبرگزاری فارس از قم، حجت‌الاسلام‌ حاجی آقازاده پنج‌شنبه شب در همایش جریان‌شناسی عرفان‌های نوظهور که در تالار شهید صدر مجتمع آموزش عالی امام خمینی (ره) قم برگزار شد با بیان اینکه عرفان‌های نو‌پدید جریانی جهانی است، اظهار داشت: این جریان‌ها در هر کشوری رخنه کرده است.
معاون آموزش موسسه فرق و مذاهب اسلامی با اشاره به اینکه در غرب عرفان نداریم، گفت: این جریان‌ها در ایران بد معنا شده است.
آقازاده ادامه داد: این جریان‌ها به عنوان جنبش‌های نوپدید دینی مطرح هستند که توانستند در برخی مسائل شبهات جدی را وارد کنند.
وی با اشاره به اینکه حجم فعالیت‌های این جریان‌ها بسیار زیاد است، گفت: کتاب‌های مرتبط با این جریان‌ها در ایران بسیار زیاد توزیع شده است.
معاون آموزش موسسه فرق و مذاهب اسلامی ادامه داد: بعضی از این کتاب‌ها حتی از چاپ بیستم هم فراتر رفته و‌ آنها در ایران در زمینه فضای چاپ کتاب زیاد ورود کرده‌اند.
آقازداده با بیان اینکه برای براندازی شوروی ۱۰ میلیون جلد کتاب توزیع شده بود، بیان داشت: آنها توانستند با این ۱۰ میلیون جلد کتاب شوروی را از هم بپاشانند و ما باید توجه ویژه‌ای به این فعالیتها داشته باشیم.
وی افزود: اگر به همان نسبت که تولید قوی داریم توزیع قوی داشته باشیم امروزه حرفی برای گفتن برای آنها وجود نخواهد داشت.
معاون آموزش موسسه فرق اسلامی با اشاره به وجود بیش از یک‌هزار و ۵۰۰ سایت و وبلاگ فارسی برای ایجاد شبهه‌های عرفانی بیان داشت: این امر در حالی صورت می‌پذیرد که فقط هشت سایت به صورت اختصاصی به عرفان اسلامی پرداخته‌اند.
آقازاده گفت: ۴ هزار و ۵۰۰ فرقه در کل جهان فعال هستند که از این میان بیشتر آنها در آمریکا و اروپا فعالیت دارند و تقریبا ۴۰ تا۵۰ درصد آنها وارد ایران هم شده‌اند.
این پژوهشگر با بیان اینکه بعضی عرفان‌ها در بحث‌های غیراخلاقی ورود کرده‌اند، تصریح کرد: آنها در عرصه سینما نیز فعال هستند و غرب فیلم بی‌هدف ندارد و همه فیلم‌هایی که تولید می‌کند هدف مشخصی را دنبال می‌کند.

http://www.porsojoo.info/fa/node/126562

 

 

شش گام با معنویتهای التقاطی

ارسال توسط بینا در تاریخ ۹ - فروردین - ۱۳۹۰

در این مجموعه مقالات طی شش شماره به بررسی معنویتهای نوظهور پرداخته شده است:

عرفان های نوظهور (۱)
تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی
با سلام خدمت همه دوستان راسخونی عزیز. در این سلسله مقاله سعی می کنیم در ابتدا از جنبه های مختلف و به طور کلی به عرفان های نوظهور و کاذب نگاهی بیندازیم. سپس با جزئیات بیشتر و به صورت موردی این عرفان ها را بررسی می کنیم. این مقاله را از دست ندهید.
«وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ »
(چون کسانى مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشى کرد؛ آنان همان نافرمانانند.)
یکی از نیازهای فطری بشر، حق جویی و حقیقت طلبی است. بشر، در این مسیر، برای خدایابی و تأمین این معرفت، همیشه کوشیده است. عوامل متعددی باعث شده است بر عطش معنوی جامعه بشری امروز افزوده شود. هم اکنون ده ها فرقه و ایین های مدعی عرفان و معنویت خرد و کلان، در سطح کشور ما در حال فعالیت و عضوگیری هستند.
بسیاری از اوقات، حق و باطل به هم درآمیخته اند و اهل باطل، هرگز رفتار یا اندیشه باطل خود را به صورت آشکار ارائه نمی دهند. بر این اساس، بسیاری از این ایین های عرفانی دروغین، سخنان نغز نیز دارند و اغلب بزرگان آن ها افرادی اندیشورند که سخنان خود را در قالبی زیبا ارائه می دهند. همین مسأله موجب گمراهی و انحراف بسیاری از افراد می شود.
بشریت در دنیای منهای معنویت امروز، با عقل مدرن خویش، به کدامین سوی روی آورده است؟ انسان پست مدرن عطشهای روحی و گرایشهای فطری خود را چگونه پاسخ می گوید؟ اساسا تعالیم باطنی بشر پسامدرن، تا چه اندازه با تعالیم وحیانی همخوانی دارد؟
گویا بشر تلخکام از پیامدهای هویت سوز مدرنیسم و پسامدرنیسم حاضر به رها کردن خود بنیادی انسانیتسوز نیست. اگر روزگاری با مدد عقل جزیینگر، خود بنیادی بیبنیاد را سراپا نگه داشته بود، امروز دست به دامان عرفانهای بیریشه و دروغینی شده که هویتبخش نبوده و به سرگشتگی انسان پسامدرن دامن میزند.
بازگشت انسان مدرن به معنویت، فارغ از جنس و نسبت آن با شریعت، همان قدر شتابزده و پرشتاب است که ترک و دوریگزینی انسان عصر روشنگری از آن. هر آنچه امروز زیر تابلوی معنویت، ماورا و متافیزیک عرضه شود، بیتردید پرکشش و پرمخاطب است؛ چه سر در چاه طبیعتگرایی افراطی (ناتورالیسم) و عرفانهای باستانی و بودیسم و هندوئیسم و سرخپوستی و تعالیمی چون «یوگا» و «ذن» نهد و چه قدم در کوره راه شیطانپرستی و کابالیسم(تصوف یهودی) و بنیادگرایی مسیحی و سبکهای نوین «مدیتیشن»(تمرکز کردن بر قوای باطنی که به حالتی شبیه به خلصه میانجامد) و «ریلکسیشن» (تعادل روحی پیدا کردن).
شاهد آنکه آمارهای رسمی ایالات متحده از افزایش فرقههای نوظهور و رنگارنگ مذهبی تا پایان جنگ سرد به ۲۵۰۰ مورد حکایت دارند که عموما شخص محور هستند.
در طول ۵۰ سال اخیر تعداد پیامبران و ادیانی که ظهور کردهاند، شاید بیش از ادیان طول تاریخ شوند.
در کارزار فرهنگی نیز حضور و ظهور عرفانهای پست مدرن موثر و روشن است. مخاطب امروز سینما کمتر قهرمانی را میبیند که نشانی از تجهیز به جنگ افزارها و بهرهمندی از بازوان ستبر داشته باشد؛ بلکه قدرت و تمرکز فکر و اتکا به جادو و سحر و ابزار متافیزیکی است که چشم و ذهن مخاطب را پر میکند. التقاط این آیینها، آنگاه بیش از پیش رخ مینماید که با دست اندازی به آموزههای ادیان توحیدی و تحریف و تبدیل آنها، سبکهای به اصطلاح معنوی را اختراع کردهاند که در تعالیم «شوالیههای معبد»، «شوالیههای اورشلیم»، «روزن کروتس» (برادران صلیب گلگون) ردپای مسیحیت و در فرقههایی عرفانی چون «کابالا» نمونههایی برگرفته از تعالیم یهودیت مشهود است. ستارگان این تولیدات نیز از بیان اعتقاد و عضویت رسمی خویش در آیینهای انحرافی ابایی ندارند. «برتینی اسپیرز»، «پاریس هیلتون»، «دمی مور»، «مدونا» و دهها چهره سرشناس دیگر عرصه سینما و ورزش، پیوسته خود را کابالیست مینامند و در آیینهای رسمی و غیر رسمی این فرقه انحرافی شرکت میجویند.
در عرصه ادبیات، اسطورههای رمانهای پرفروش، زمان، مکان و حوادث را به تسخیر خود در میآورند و از قضا چون دیگر ساحران و جادوگران، زشت رو و کوژپشت نیستند که در قامت نوجوانی خوشسیما و با شخصیتی جذاب به نام «هری پاتر» تغییر تصور موجود از این جماعت را پیگیری میکند.
پدیده عرفانهای پست مدرن ( نو ظهور ) تنها به خرده فرهنگها، مرامها و فرقههایی با پیروان معدود اکتفا ننموده، قدم در سلطه سیاسی و فرهنگی جهان گذاشته است. حمایت فرقه مسیحیان پروتستان انجیلی از بوش پسر در قالب محافظهکاری و سوءاستفاده از اعتقادات و باورهای پاک به ظهور و صلحگستری موعود برای توجیه لشکرکشی و قتل عام ملتهای زیر سلطه، از این زاویه قابل تحلیل است.
تحفههای پست مدرنیسم فقط ارزانی مردمان مغرب زمین نشده است؛ که مشرقیان به ویژه ساکنان شرق اسلامی نیز از آن بینصیب نماندهاند؛ هر چند جهان اسلام از معنویت نابی که برآمده از شریعتی جامع است، بهره دارد و هیچگاه مانند دنیای غرب از آن فاصله نگرفت تا امروز نیازمند بازگشت به آن باشد و راه انحراف پوید.
چرایی راهیابی باطنگرایی جدید غرب به شرق اسلامی، بیش از آنکه مرهون زبان و سبک جدید ارایه آن از سوی غربیان باشد، به فقدان زبان نو در ارایه معارف ناب عرفانی باز میگردد.
در عرصه ادبیات، اسطورههای رمانهای پرفروش، زمان، مکان و حوادث را به تسخیر خود در میآورند و از قضا چون دیگر ساحران و جادوگران، زشت رو و کوژپشت نیستند که در قامت نوجوانی خوشسیما و با شخصیتی جذاب به نام «هری پاتر» تغییر تصور موجود از این جماعت را پیگیری میکند.امروزه با همه بهرهمندی مسلمانان از ذخایری ارزشمند، این دیگرانند که کالای بدلین را به نام عرفان و معنویت جا میزنند؛ دیگرانی که پیوسته همه بیماریهای مزمن انسان غربی را در پیکره انسان شرقی مسلمان جستوجو میکنند و نسخههایی عمومی میپیچند؛ دیگرانی که آگاهانه بر تفاوت آشکار مسیحیت تحریف شده و اسلام ناب چشم میبندند و ماهیت خدامحور عرفان اسلامی را از ابداعات باطنگرای انسان محور غربی باز نمیشناسند که؛
دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا؟
عرفان های نوظهور، جریانی هستند که ۴ دهه از عمرشان می گذرد. قصه این عرفان های دروغین از آنجا شروع می شود که پس از کنار گذاشتن دین و اعتقادات مذهبی در غرب، بحران معنویت بنیاد تمدن غرب را متزلزل کرد و زندگی به سبک غربی برای مردم غیرقابل تحمل شد.
در پی این بحران های معنوی و معرفتی جنبش های دانشجویی در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ آمریکا و اروپا را فراگرفت. این امر باعث شد تمدن غرب در صدد ترمیم خودش برآید.
این پدیده اکنون در کشورهای دیگر نیز مانند کشور ما که از اصالت دینی و فرهنگی برخوردار است به معضلی تبدیل شده و اقشار زیادی را گمراه کرده است.
سه رویکرد
برای تحلیل این ادیان نوین میتوان، ۳ رویکرد را نام برد.
رویکرد توهم توطئه یکی از اینها است. به این نحو که این توهم را داشته باشیم که همه این ادیان را استکبار جهانی ایجاد کرده تا با انقلاب اسلامی به مبارزه بپردازد. هرچند ممکن است شواهدی همه وجود داشته باشد اما اشکالاتی هم دارد. از جمله اینکه تنها ۳ دهه از عمر انقلاب میگذرد، اما بنا به گفته گاردون میلتون و ایرین بارکر، پیدایش دینهای جدید به حدود ۶۰ سال پیش بازمیگردد.
دیدگاه سادهانگارانه، دومین رویکرد تحلیل پیرامون عرفانها و دینهای نوظهور است. برخی معتقدند که بشر در عصر بحران معنویت به این جنبشهای معنوی نوین برای پاسخ گرفتن نیازهای امروز نیاز دارد.
این دیدگاه هم اشکالات اساسی دارد. هم اکنون در غرب که دولت و نظریات سکولار است و با دین کاری ندارند، آنجا هم نهضتهای مردمی و کانونهای قانونی برای جلوگیری از شکلگیری این فرقهها ایجاد شده است.
دیدگاه کاوشگرانه تحلیل سوم است که تنها دلایل علمی را قبول میکند. تبلیغ خیرخواهی و اندیشههای نیک پذیرفته است، اما اگر شاهدی براندیشههای نیک نباشد، بلکه تبلیغ خلاف شود، نمیتوان آن را تبلیغ کرد.
وقتی معنویتهای نوظهور در قلمرو جهانی را با پارادایمهای علمی مطالعه میکنیم، در مییابیم که گرایش به معنویت یک گرایش اصیل است که غالب جامعه انسانی متوجه این موضوع شده است که بدون دین و موقت نمیتواند زندگی کند.
عرفان
عرفان و یا در حقیقت عرفان به الله، به معنای شناخت خداوند است. عرفان سیر معنوی و روحانی است که انسان را از مرتبه کنونی به مراتب عالیتر و رابطه نزدیکتر با خداوند می رساند و او را در دانایی و عشق و قدرت بیکران محو میسازد. به تعبیر قرآن انسان را در مراتبی نظیر “افق مبین” و از آن هم بالاتر به “قاب قوسین” و “او ادنی” سیر میدهد.
واژه های عرفان و معرفت، از نظر لغوی به معنای «شناختن» می ¬باشند؛ اما در اصطلاح متفاوتند. «معرفت»، هر نوع شناختی را شامل می¬ شود؛ اما «عرفان»، شناخت ویژه ¬ای است که از راه شهود درونی و دریافت باطنی حاصل می¬ شود. البته شناخت ¬های شهودی فراوانند؛ ولی همگی عرفان نیستند.
در عرفان اسلامی برخلاف عرفانهای پسامدرن، «معرفت» مهمترین رکن عرفان است. عقل بشری با اتصال یافتن به عقل فعال میتواند نور حقیقت را شهود کند و خود را در وادی سلوک قرار دهد. حقیقت چیزی نیست که عقل بشری آن را تولید کند بلکه عقل بشری تنها میتواند آن را کشف کند. معرفت شهودی، حصولی و اکتسابی نیست بلکه حضوری و ذوقی است و بیشتر یافتنی است تا فهمیدنی؛ یعنی اینگونه از معرفت با خواندن و نوشتن حاصل نمیشود بلکه حقیقتی است که در عالم حضور دارد و سالک میباید با سلوک خود بدان برسد. عرفای اسلامی به خوبی واژه «کشف» را برای اینگونه از معرفت به کار بردهاند. در واقع علم لدّنی و شهودی، علمی است که در ظاهر عالم هویدا نیست و در باطن عالم وجود دارد و بنابراین رسیدن به آن، به معنی «کشفکردن» آن است؛ کشفی که قابل عرضه به دیگران نیست و به همین دلیل بسیاری به مخالفت با آن میپردازند.
معرفت صوفیه، معرفت ذوقی است و آنکه با چشم ذوق در اشیا و احوال عالم نظر میکند، ملاک قبولش تسلیم قلب است نه تصدیق عقل و کشف و شهود و الهام و اشراق نزد وی بیشتر مقبول است تا برهان و قیاس و استدلال و استقرا. صوفی در پیچ و خم کوچههای تنگ و باریک عقل و استدلال گم و حیران نمیشود. حصول این ملکه ذوق البته محتاج ریاضت و سلوک است و بیطی آن مرحله، دل را قابلیت مشاهده انوار دست نمیدهد. یقینی که از این طریق بهدست میآید، به مراتب قطعیتر و جازمتر از یقینی است که از علم اهل قال حاصل میشود. از این رو صوفی خدا را اثبات نمیکند؛ آن را احساس میکند.
در شناخت عرفانی، مرز میان سوژه و ابژه در هم میریزد و اساسا رسیدن به شناخت در گرو رسیدن به مقامی است که در لسان عرفا به مقام «جمع» یا «محو» معروف است. در معرفتشناسی شهودی، اساسا نمیتوان تفکیکی میان سوژه و ابژه قائل شد. فاعل شناسا نمیتواند خود را به مثابه امری شناساگر به موضوع شناسایی تحمیل کند و آن را مورد شناخت قرار دهد. در واقع فاصله میان سوژه و ابژه در معرفتشناسی شهودی از میان میرود و شناخت در گرو پیوند ایندو است. از طرفی انسان در مقام فاعل شناسای نهایی نیست بلکه در مرتبهای بالاتر از وی، عقلی وجود دارد که منبع افاضه فیض به او است.
بنابراین اگر شناختی نیز صورت میگیرد به واسطه همین منبع است. معنای عقل فعال در میان حکمای مسلمان نیز به همین معنی است. عقل فعال به دلیل اینکه از منبع اصلی معرفت منفصل نیست، میتواند به معرفت حقیقی برسد و بدین ترتیب در صورت نبودن چنین اتصالی، از سوژگی خارج شده و دچار آگاهی کاذبی خواهد شد که صوفیه آن را در قالب مفهوم «حجاب» شرح میدهند. عارف در حالت اتحاد با خداوند به عنوان مرکز معرفت، به حالت هوشیارانهای میرسد که نقطه اوج معرفت است. در واقع آنچه «فنا» نامیده میشود، به عبارتی یک مرحله از شناخت نیز هست. بنابراین ما، به ازای هر یک از مراحل مختلف در این رویکرد، دارای مراتب مختلف شناخت نیز هستیم. در همین جاست که شناخت در معرفتشناسی شهودی دارای مراتب مختلفی خواهد بود.
ذکر این نکته نیز از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است که وجود مراتب مختلف معرفت در معرفتشناسی شهودی – با عنایت به این نکته که تمامی آنها از اعتبار برخوردارند – دلیل بر تکثر صور شناختی نخواهد بود زیرا مراتب گوناگون معرفت -همگی – مراتبی از یک سیر صعودی واحدند که از مراحل پایین شناخت به مراحل بالای آن میرسند و چنین صعودی در ادبیات عرفانی ما، دقیقا با مسئله حالات و مقامات و نیز قوس صعودی و قوس نزولی مرتبط است.
«قوسین» در آیه معروف «فَکانَ قابَ قُوسَیْنِ اَو اَدْنی…» به معنای فاصله ۲کمان بوده و در توصیف فاصله پیامبر(ص) با جایگاه الهی در شب معراج به کار رفته است. گفتهاند که «قابَ» اشاره به دایره وجوب و امکان و «قوسین» اشاره به این دو دایره است. چون سالک قدم از مقام هستی بیرون نهد و فانی شود، در وجود حق منطوی میشود و دایره امکان، به دایره وجود قرب یافته و وجوب و امکان یکی میشود.
به زعم عرفا و بهویژه قائلان به حکمت نوریه، در معرفت شهودی آدمی میباید شعاع نوری را طی کند و به مرکز وجود برسد؛ زیرا تمامی شعاعهای نور متصل به یک مرکزند. شکلگیری تکثر، متعلق به مراتب اولیه شناخت (یقین اولیه) است اما در نهایت راه، به وحدت در شناخت میرسیم. در واقع تکثر صور شناختی در معرفتشناسی شهودی، امری است که در عین اعتبار شناختهای متفاوت، نسبیتی را بر آن تحمیل نمیکند. بنابراین حتی در مورد شناخت عینیترین امور در معرفتشناسی شهودی نیز میتوان از راههای غیر متعارف شناخت سخن به میان آورد. به جرات میتوان ادعا کرد که به اعتقاد بسیاری از افرادی که به شناخت شهودی رسیدهاند، حتی بدیهیترین قوانین علوم دقیقه نیز تابعیت خود را از قوانین عام و جهانشمول از دست میدهند و تابع منطق دیگری خواهند بود.
بنابراین اگر مقدمه علم حصولی منطق باشد، مقدمه علم حضوری را میتوان تهذیب و تزکیه نفس دانست. سهروردی هم بعد از اولویت قائلشدن برای کشف حضوری در مقابل منطق، رسیدن به قله معرفت را تنها مختص کسانی میداند که از تابش انوار ملکوت برخوردار شده باشند.
محیالدین ابن عربی در باب کیفیت علمی که از عالم غیب بر دل مومن میتابد، میآورد: «با نزول تجلیات بر قلب انسان، پردههای غیب از پیش چشم به کناری میرود و سالک، عالم غیب و ملکوت را همچون عالم شهادت، ظاهر و بارز مییابد و حتی عالم ظاهر را رنگی دیگر میبخشد و جلوههای تازه تری از آن را مینمایاند».
تکثری که عارفان بدان قائلند ( از جمله در اندیشههای عزیزالدین نسفی نیز چنین است) مربوط به مراحل اولیه شناخت است و در نهایت، معرفتشناسی عرفا گونهای از وحدت را در هستی تجربه میکند. اساسا وقتی که معرفت، خصلتی سلسلهمراتبی مییابد، هر مرتبه از شناخت نمیتواند مدعی فهم نهایی باشد و بنابراین در هر مرحله، سالک میداند که تجربهای فراتر از این عالم خواهد داشت که با این مرحله و مرحله قبل متفاوت خواهد بود. ادراکات هر شخص در معرفتشناسی عرفانی، بسته به مقام و مرتبتی که وی در آن است، متفاوت خواهد بود؛ بنابراین عارفانی که به مرحله آگاهی از این تکثر در عین وحدت (تکثر در اینکه هر جزء عالم به گونهای خدای خود را میخواند و وحدت در اینکه بههرحال همگی تعظیم خدای کنند) رسیدهاند، همواره نوعی از تساهل را در شناختشناسی خود قائل بودهاند.
با این حال، اگر تعمق صورت گیرد، چنین نسبیتی تنها محدود به مراحل اولیه سلوک است و سالک بعد از رسیدن به مقام اتحاد به شناختی مطلق دست مییابد.
بنابراین باید گفت اینکه در برخی پژوهشها، از عرفان اسلامی، پلورالیسم غربی و نسبیتگرایی استنباط شده است، بسیار سطحی نگرانه به نظر میرسد. آنچه در عرفان اسلامی باعث عدم صحت این رأی است، پایبندی و تقیدی است که بههرحال این سنت به شریعت دارد. در بالا گفتیم که عرفان اسلامی به دیده تساهل به عالم نگاه میکند؛ از طرفی چون همگی مظهر جمال اویند و از طرف دیگر، رعایت تساهل در شناخت بدین سبب است که شناخت مبتنی بر معرفت الله است و هیچ کس نمیتواند خدای را چنان که در ذات هست بشناسد.
اساسیترین نکته دربارة عرفان شکوفایی استعدادهای معرفتی درون است که اگر به درستی فعال شود انسان را به اوجی میرساند که هیچ موجود دیگری به آن راه ندارد و به معراجی میبرد که حضرت جبرئیل هم در آن عرصه پر بریزد. چون دل علاوه بر شناخت و معرفت، کانون عواطف و هیجانات هم است، عرفان ظرفیت بالایی در ایجاد عواطف و هیجانات گوناگون دارد. که البته معمولاً هیجانات مثبت مثل امید، شادمانی، عشق و آرامش را به دنبال میآورد و صد البته جریانهای گوناگون و مکاتب متنوع معنویتگرا در سطوح متفاوتی این احساسات را پدید میآورند.
بنابراین عرفان نوعی نگرش باطنگرا (معنوی) به عالم و آدم است که بر دل و دریافتهای درونی تکیه دارد و هیجانات زیادی ایجاد میکند.
با این تعریف سنتهای ساحری سرخ پوستی نیز معنوی و از نوع عرفانی به شمار میآیند، همانطور که دین حنیف حضرت ابراهیم علیه السلام عرفان شمرده میشود. در این روزگار که عرفانهای کاذب رواج گستردهای در دنیا پیدا کردهاند، بهتر است که تعریفی فراگیر از عرفان ارائه دهیم و سپس معیارها و شاخصهای تمایز عرفان راستین از عرفانهای کاذب را تبیین کنیم.
عرفان، عبارت است از «شناخت شهودی و باطنی خدای متعال، اسماء، صفات و افعال او»؛ به همین دلیل، شناخت عرفانی با شناخت عقلی متفاوت است. شناخت عرفانی، از سنخ مفاهیم و الفاظ و صورت¬های ذهنی نیست؛ بلکه از سنخ یافتن و دریافتن است. البته چنین دریافتی به آسانی برای هر کسی به دست نمی¬ اید. برای رسیدن به چنین درکی، نیازمند پیمودن مراحل و انجام ریاضت¬ ها و تمرین¬ های معنوی خاصی هستیم. این تمرین ¬های معنوی و شیوه¬ های سیر و سلوک، با عنوان «عرفان عملی» شناخته می ¬شوند؛ البته در یک اصطلاح دیگر، عرفان عملی به پیمودنِ عملی این مراحل گفته می شود. یعنی به کار و شیوه کسی که برای رسیدن به شناخت شهودی خداوند، اسماء، صفات و افعال او، عملاً مشغول سیر و سلوک است، «عرفان عملی» گفته می¬ شود. در عرفان عملی، سخن از این است که سالک برای آن که به مقام شهود همه جانبه توحید برسد، چه وظایفی در قبال خودش، جهان و خدا دارد. از چه نقطه ¬ای باید آغاز کند و چه مراحل و منازل و مقاماتی را باید سپری نماید. در هر منزلی، چه حالاتی برای او پدید می ¬اید و آفات و آسیب¬ های هر منزل و مقام چیست و راه مبارزه با آن آفات کدام است.
عرفان عملی بسیار شبیه علم اخلاق است و تفاوت¬ های اندکی با هم دارند. به تعبیر بهتر، عرفان عملی را می ¬توان نوعی از اخلاق دانست که بعضاً با عنوان «اخلاق عرفانی» – مقابل «اخلاق فلسفی» و «اخلاق نقلی»- نامیده می¬ شود. ویژگی ممتاز آن نسبت به دیگر تحقیقات اخلاقی این است که تکامل وجودی انسان را فقط در سعه عرضی آن نمی¬ داند؛ بلکه انسان را افزون بر سعه وجودی عرضی، دارای سعه وجودی طولی هم می ¬داند و مدعی است راه تکامل طولی انسان را در اختیار او قرار می¬دهد و او را از مرتبه نباتی و حیوانی، به مرحله انسانی و ملکی و الهی می¬ رساند. به همین دلیل در اخلاق نقلی و عقلی، لزوماً برای اخلاقی شدن فرد، یک سیر منطقی و مترتب بر هم وجود ندارد؛ اما در اخلاق عرفانی با رتبه بندی و مرحله بندی خاصی رو به رو هستیم.کتاب منازل السائرین، نوشته خواجه عبدالله انصاری(۳۹۶-۴۸۱ق) از مشهورترین کتاب ¬های عرفان عملی یا اخلاق عرفانی است.
ادراک شهودی، ادراکی شخصی است و به هیچ وجه نمی¬ توان آن را عیناً به دیگران منتقل کرد. فقط می¬ توان از قالب الفاظ و صورت¬ های ذهنی استفاده کرده، تصویری از آن را برای دیگران به دست داد. چنین کاری را به یک معنا عرفان نظری می¬ گویند؛ بنابراین عرفان نظری، عبارت است از: «گرفتن علم حصولی از علم حضوری و ریختن علم حضوری و شهود باطنی در قالب الفاظ و مفاهیم ذهنی».
در مراحل اولیه رشدِ عرفان و در قرون نخستین پیدایش آن، عرفان بیشتر در قالب همان چیزی رواج داشت که از آن، به عرفان عملی تعبیر می -کنیم؛ اما این علم نیز به دلایل خاصی رفته رفته حالت نظری یافت و در جایگاه علمی که نگاه خاصی به جهان، انسان و خدا دارد، در عرض فلسفه و کلام، یک نظام فکری و نظری ویژه را ارائه داد؛ به همین دلیل، در عرفان نظری از هستی، خدا، انسان و سرنوشت نهایی انسان بحث می¬ شود.
ممکن است گفته شود اصطلاح عرفان، اصطلاحی مقدس است و شایسته نیست آن را دربارة هر نحله و مکتبی که به گونه ¬ای از مسائل ماورایی یا قدرت های فوق طبیعی سخن می¬ گوید، به کار ببریم. البته این، سخنِ درستی است که امروز در جامعه ما و در عرف زبانی بسیاری از ایرانیان، «عرفان» و «عارف» واژه¬ هایی مقدس و محترمند و نمی¬ توان هر فرد یا گروهی را به آن ها متصف کرد؛ اما اولاً، این واژه در عرف علمی -اعم از عرفان حقیقی و کاذب- است و ثانیاً، ممکن است به خودی خود واژه¬ای مقدس باشد؛ ولی بعداً به دلیل پیدایش بدل ¬هایی برای آن، دربارة نمونه¬ های بدلی و تقلبی نیز به کار رفته است. به همین دلیل واژه «عرفان» طیف وسیعی از معانی و رویکردها را شامل می -شود؛ از عرفان منهای خدا گرفته تا عرفان دینی و الهی. بر این اساس، می¬ توان رویکردهای مادی و دنیایی به عرفان را نیز نوعی از عرفان دانسته و بی¬ دغدغه این اصطلاح را درباره آن ها به کار گرفت؛ همان طور که واژه دین نیز گاهی درباره مکاتب و جریان¬ هایی به کار می رود که همچون مکتب مارکسیسم، شاخصه بارز آن ها دین ستیزی است. همچنین به تعبیر قرآن، مرام و مسلک کافران و مخالفان پیامبر نیز «دین» نامیده می¬ شود: «لکم دینُکم و لِی دین».
موضوع عرفان

موضوع عرفان دو حیطه دارد موضوع اصلی آن شناخت امر قدسی است. امر قدسی همان چیزی است که جهان را از مادیت صرف بیرون می آورد و نوعی بطن و معنا به آن می دهد و می توان نام های مختلفی مانند خدا، حق و… برای آن مد نظر داشت. یک موضوع عمده عرفان شناخت امر قدسی است که جهان از آن معنا می گیرد. موضوع دیگر عرفان، خود جهان است که این جهان را چگونه می توان بهتر شناخت؛ در ارتباط با حق و امر قدسی یا بریده از آن یا این که اینها را در پیوند با هم می بینیم. بنابراین موضوع عرفان درک امر قدسی از طریق جهان موجود است، یعنی اگر ما از طریق جهان مادی و با ابزار دل به حقیقت امر قدسی رسیدیم، به آن عرفان گفته می شود. بنابراین عرفان موضوع بسیار مهمی دارد و یکی از مقدس ترین موضوعاتی است که بشر در طول تاریخ همیشه به دنبال آن بوده است و آن این است که حقیقت این جهان چیست، از کجا آمده و به کجا خواهد رفت؟ در اینجا عرفان از جهت های متفاوت با علم، فلسفه و دین درگیر می شود. در حالی که عرفان هیچ کدام از اینها نیست اما در عین حال این سه مورد را می تواند در خودش جای دهد.
گرایش انسان به عرفان از کجا ناشی میشود؟
عرفا، همه یافتههای خود را با همه عمقی که دارد، یک حقیقتی میدانند که هماکنون به حقیقت پیوسته است. در واقع، واقعیتی است که هماکنون وجود دارد، فقط ما افراد عادی در حجاب و اوهام و مسائل دنیوی غرق شده و از آن غافل هستیم، این واقعیت، همان وجود و حقیقت عالم، یک حقیقت اصیل و نامتناهی است. همه پدیدههای دیگر، نمودی از حقیقت اصیل و یگانه هستند، که همان افق وحدت وجود است. عرفا اعتقاد دارند که باید این حقیقت را شناخت.
چرا گرایش به عرفان هست به دلیل اینکه ما در این واقعیت زندگی میکنیم، چیزی است که در حال حاضر وجود دارد، در حقیقت فاصله بین ما و خدا نیست، ما با تمام وجودمان و روحمان به آن اصل متعالی گرایش داریم. هماکنون با او و فانی در او هستیم. استیس، یکی از محققان حوزه عرفان میگوید: حرف عرفا را اگرچه نمیشود درک کرد و برای رسیدن به معنای حرف آنان باید زحمات فراوانی را متحمل شویم، اما همه ما، با این حرفها احساس همدلی داریم. هنگامی که با یک عارف برخورد کنیم، احساس همدلی میکنیم، زیرا حقیقت انسان، همانی است که عارف میگوید. ما پرتوی از روح خدا و نور خدا هستیم، حقیقت عرفان همین است.
اولین و مهمترین علت پیدایش و گسترش معنویتهای نوظهور این است که همه انسان ها فطرتی الاهی دارند که همواره آنها را به سوی خداوند فرامی خواند و این صدایی است که هیچ گاه خاموش نمی شود و نوری است که فروغ آن افول نمی کند و “لاتبدیل لخلق الله”. فطرت همان بعد ملکوتی و روحانی انسان است که در عالم الست و در محضر ربوبی بوده و او را به روشنی شناخته است. عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) میپرسد: کدام فطرت است که آیه شریفه “فطرة الله التی فطر الناس علیها” از آن یاد کرده؟ امام فرمود: اسلام است که وقتی خداوند از بشر بر توحید خویش پیمان میگرفت به مؤمن و کافر فرمود: ألست بربکم.
ابن مسکان میگوید از امام صادق (ع) پرسیدم گواهی گرفتن که در آیه “و إذ أخذ ربک من بنی آدم من ذریتهم فأشهدهم علی أنفسهم ألست بربکم قالوا بلی.. . ” آمده آیا دیدن حقیقی بوده است؟ فرمود: آری، اما مردم آن را از یاد بردهاند. ولی اصل آن معرفت را از دست ندادند، و بزودی به یاد خواهند آورد و اگر معرفت هم از دست میرفت هیچ کس نمیفهمید که خالق و روزی دهندهاش کیست. ”
از کنارهم گذاشتن این دو روایت معلوم میشود که فطرت و سرشت خاص انسانی شاهد ربوبیت خداوند نسبت به خویش و گواه تعلق و نیاز خود به پروردگار مهربان و بینیاز است. فطرت سطحی از وجود انسان است که در محضر خدا حاضر بوده و شاهد جلال و جمال و شکوه و کمال و نور و سرور و علم و قدرت و لطف و رحمت و سایر کمالات اسمائی و جلوههای صفات عالی الاهی است. از این جهت گرایشهایی از جان آدمی سربرکشیده و او را به سوی سرچشمة بیکران هستی و کمال هدایت میکند.
با تکیه بر این سرمایة معنوی درون و مطالعة فطرت و دنبال کردن آرزوها و خواستههایش میتوان به اصل هستی و زیبایی و عشق و کمال رسید. کسی که کتاب فطرت را مطالعه کند به خدا میرسد و فطرت هادی درونی و دعوت رسای خداست که از درون هر انسان برخواسته، او را به سوی مقصد حقیقی و اصل خویش فرامیخواند.
طبیعت انسان اما همین تن مادی است که بیشتر مردم خود را با آن اشتباه میگیرند و فراموش میکنند که در حقیقت روحاند و هویت اصیلشان منوط به فطرت و بعد ملکوتی وجودشان است. طبیعت انسان مقتضیات و نیازهایی دارد که محدود اند اما در قلب هر انسان شیطانی وجود دارد که او را میفریبد و تمایلات طبیعی را با فریب و تزویر بجای گرایشهای فطری جا میزند و خدایی دروغین و کمال مطلوبی سرابی درست میکند. اگر مردم فطرت الاهی خود را نشناسند و مقتضیات آن را با مقتضیات طبیعت بدرستی تشخیص ندهند، از هدایتهای فطری محروم و در تمنیات طبیعی گرفتار میشوند. در این صورت فریفتة اموری خواهد شد که مطلوب حقیقی و مورد تمنای فطرت نیست.
البته هدایت فطری و دعوت الاهی که نور او در وجود ماست هیچ گاه خاموش نمیشود؛ ولی کسانی که از پس حجاب طبیعت آن را میشنوند و میبینند، از ملاقات با حقیقت ناب محروم شده، از کژراهة تمناهای طبیعی برای تحقق خواستههای فطری میکوشند و خود فریبی معنوی از همین جا آغاز میشود. در این وضعیت انسان در پی خواستههای طبیعی میرود و میپندارد که حقیقت و معنویت را خواهد یافت. یا خواستهها مادی و عادی خود را معنویت و مصداق راستین نیاز فطری خویش میانگارد. معنویتهای نوظهور در راستای تمنای فطری انسان هستند ولی پاسخی مسخ شده به آن می دهند. فطرت شیفتة عاشق شدن و دل بستن است اما معنویت های نوظهور نظیر اشو و کوئیلو عشقی هوسناک و شهوت آلود را پیش نهاد میکنند. فطرت ما تشنة مشاهدة عظمت و قهاریت و شکوه و جلال و جبروت، و تجربة هیبت و خشیت در برابر آن است اما مرلین منسون، اریک آدامز، اکسل رز و سایر شاعران و خوانندگان گروههای مختلف متال پاسخ آن را با کلیپ ها و موسیقی هولناک، اشعار پرنفرت و طنینها وحشت انگیز و حجم صدای بالا میدهد. ما شیدای پرستیدن هستیم ولی سایبابا خود را خدای پرستیدنی و خالق هستی معرفی می کند و کسی که خدای حقیقی را نشناسد قلبش از شیفتگی به پرستیدن و خضوع کردن تهی نیست، پس بناچار در برابر سای تعظیم میکند یا گوسالهای ضعیفتر از او را میپرستد.
علت دیگر پیدایش و گسترش معنویتهای نوظهور بنبستها و شکستهای فلسفی تمدن جدید است. از عصر روشنگری در مغرب زمین اندیشهای پیدا شد که بعدها تمام جهان را فراگرفت و آن ایده توانایی بشر در تأمین سعادت و بی نیازی از دین و تعالیم مقدس بود. انسان دورة رنسانس پنداشت که با سه شعار “عقل”، “طبیعت” و “پیشرفت” میتواند بهشت موعود را در زمین بناکند و فریاد استغنا از دین و معنویات و خداوند را در زمین طنین افکن سازد. با گذشت چند قرن و وضعیت فلاکت بار زمین در قرن بیستم و پس از دو جنگ ویرانگر جهانی و آسیبهای گسترده محیط زیست به واسطة تکنولوژی و رشد دانش بشری در سه شعار عصر روشنگری تردید جدی پدید آمد، آیا عقل برای فهم هر آنچه که به سعادت بشر می انجامد کافی است؟ آیا طبیعت تنها حقیقت هستی است و جهانی فراتر از آن وجود ندارد؟ و آیا پیشرفت علمی و مادی می تواند به خوشبختی و کامیابی بشر منجر شود و براستی انسان قرن بیستم از مردمان پنج قرن گذشته از آرامش و رفاه و خوشبختی بیشتری برخوردارند؟
این تردیدها مرحلة نوینی را برای تمدن کنونی بشر ایجاد کرده که آن را دورة پست مدرن مینامند. در این دوران مرز میان مدرن و کهن کمرنگ شده و بشر درمان ناکامی ها و جبران شکست های خود را در میراث کهن بشری از جمله معنویات میجوید. روشهای جادویی سرخپوستی، سنتهای معنوی شرق نظیر بودیسم و هندوییسم منشأ زایش صدها و هزاران فرقة گوناگون در دنیای امروز است. بطوری که نویسندگان و اساتید معنویتگرا یا رگ و ریشهای هندی دارند مثل راجنیش اشو، کریشنا مورتی و دالاییلاما و در غیر این صورت عموماً سفری به هند داشته و دورههای را در آنجا دیدهاند نظیر وین دایر و بعضی بقدری تحت تأثیر قرار گرفتهاند که همانند شَکتی گواین اسم خود را عوض کرده و نام الاههای مؤنث به نام شَکتی را بر خود نهاده است.
در این بین کسانی هستند که مستقیماً تعالیم کهن معنوی را فراگرفته و ترویج میکنند مانند ماهاریشی ماهش استاد T.M و دالاییلاما رهبر بوداییان تبت. یا مانند پائول توئیچل (پایهگذار اکنکار) از ترکیب معنویتهای کهن و تخیلات خود مکتبی جدید درست میکنند. تعالیم لیهنگجی که امروزه با نام فالوندافا در دنیا ترویج میشود هم ترکیبی از بودیسم و تائوئیسم است. فرد دیگری در ایران که با بخشی از علوم جادویی آشنایی دارد، دست به تلفیق تعالیم مسیحی و اسلامی با آموزههای ادیان هندی زده و جریان معنویتگرایی به نام رامالله به راه انداخته است.
بعضی دیگر نیز دست به ابداع میزنند اما به حد یک فرقه یا مکتب جدید نمیرسند. مثلاً وین دایر میان انجیل و تعالیم مسیحی از یک سو و سبک خاصی از مدیتیشن که به ویپاسانا معروف است ترکیب ایجاد کرده و روش مراقبهای تازهای را پدید آورده است. به هر ترتیب یکی از زمینهها یا علل پیدایش معنویتهای نوظهور شکست تمدن معنویت ستیز مدرن و بازگشت انسان معاصر به سنتهای کهن معنوی است.
علت دیگر این است که در دهههای آخر قرن بیستم بحرانهای روانی و اجتماعی به طور گستردهای دامن گیر بشر شد. در این شرایط راهی جز بازگشت به معنویت و یاد خداوند وجود نداشت کسانی مثل ویکتور فرانکل نشان دادند که با معنویات میتوان به از شدت این بحران ها کاست و به سطوح قابل تحملی از رنج روانی رسید. معنویات میتوانستند فرصتی به بشر دهند که از مشکلات و تعارضاتی که زندگی امروزین برایشان به بار آورده بود فاصله بگیرند و فارغ شوند و به درون خود پناه ببرند و جهانی دیگر را تجربه کنند و از منبعی معنوی نیرو بگیرند. این نیاز موجب شکل گیری فرقههای رنگانگ و گوناگون معنویتگرا منجر شد.
معنویتهای نوظهور با ارائة مدیتیشنهای گوناگون دقایقی متفاوت را در زندگی انسان مدرن ایجاد میکنند ساعاتی که شخص میتواند در خود فرورود، از اندیشههای روز مره بیرون بیاید و به امور دیگری مثل روح، جهان نامرئی، دنیای درون، نور و صوت خداوند، رویاها و صورتهای دیگر واقعیت! بیندیشد. اندیشههای کارلوس کاستاندا به وضوح انسان را از واقعیت به دنیای وهم میبرد و با این تز که باید صورت دیگر واقعیت را تجربه کرد به گیاهان توهم زا و مواد مخدر رو میآورد. علت دیگر ماهیتی سیاسی دارد. در روزگار ما که کانونهای وابسته به سرمایه داری ترجیح میدهند انسانها به خود نیایند تا هوای عزت و شرافت بر دلشان بوزد، به انحراف طبیعتگرایانة فطرت بشری دامن زده، میکوشند تا راه طبیعت را بسان راه فطرت بیارایند و با هزاران فرقهای که به نام معنویت و عرفان ساخته و پرداختهاند مردم را به حیرت و رنجی مضاعف فروکشند. در حقیقت این ظلم مضاعف و پنهانی است که به لباس مکر و نیرنگ درآمده و زنجیر استضعاف و بردگی را در روپوشی از حریر معنویت و اطلس عرفان به دست و پای انسان معاصر میآورزد.
در دهه ۱۹۶۰ جنبشهای دانشجویی تمام اروپا و آمریکا را فراگرفت. در این جنبشها جوانانی که با ارزشهای سرمایهداری و نظام تمدن مدرن راضی نشده، احساس سرخوردگی و ناکامی میکردند دست به شورشهای خیابانی زدند. در گیرودار همین جنبشها بود که معنویتهای نوظهور جوانه زد، و مفاهیمی نظیر عشق، تجربه جهان نامرئی، شیطان، ماری جوانا، ال اس دی و غیره وارد فرهنگ جوانان غربی شد.
در همان سالها مراکز تحقیقاتی نظیر مؤسسة تاویستاک در انگلستان و باشگاه پژوهشی روم توانستند گروهی همانند بیتلها را طراحی کنند که بعدها صدها نمونه از آن برای سرگرم کردن مردم جهان از گوشه کنار سربرآورد. امروز میبینیم که موسیقی راک، هوی متال، بلک متلال و… به عنوان موسیقی اعتراض چگونه جوانان دنیا را انرژیزدایی میکند و قدرت ایجاد تغییر در دنیا را از آنها میگیرد. گروه سپوترا در یکی از ترانههایش میخواند:
” …. لجوج از آغاز
فرمانبر از هیچکس، بیهیچ دلیل
زندگی حق ماست
چرا از ما دور نمیشوی؟
ما بدون فرماندهندگان زندگی میکنیم
بدون قوانین و مقررات زندگی میکنیم
دیواری را خراب میکنیم
که میخواهد ما را درون خود نگه دارد… ”
گروه دیگری بنام منووار در ترانة نفرت Hatred از آلبوم سوار بر شکوه اینطور میخواند:
” …. نفرت، قدرت من است، زجر و مجازات ـ نفرت و نفرت
با قلبی آکنده از نفرت که خون تیره در سرتاسر رگهایشان جریان دارد
استخوانهایت را خرد میکنم، صورتت را له میکنم
گوشتت را میدرم، جسمت را نابود میکنم …. ”
این ترانههای و ترانههای دیگری که همه نوعی قیام علیه نظم موجود و هنجارهای رایج است با فریاد و سرو صدای بلند و حرکات تند و یکنواخت اجرا میشود، که نتیجة روانی و فیزیولوژیکی آن خستگی جسمانی و فکری و رخوت است. و این در حالی است که گروههایی مثل رولینگ استون اساساً با قرصهای توهمزا نظیر اکس برنامههای خود را اجرا میکنند.
تمدن جدید در قرن بیستم وضعیت بسیار ناپایداری را تجربه کرد و طراحان تمدن و نیروهای سلطهگر آن تصمیم گرفتند که نقطة ضعف سلطهگری خود را که روی خرابههای معنویت و دین بنا شده بود، به نقطة قوت خود تبدیل کنند. پس به این نتیجه رسیدند که از معنویت در راستای ترمیم و تقویت استیلای خود بهرهبرداری کنند. برای دست یابی به این هدف معنویت ویژگیهای بسیار مناسبی داشت. نخست اینکه ابزار جذابی بود که گویی اقبال عمومی هم با آن موافق میشد و دوم اینکه شامل موضوعاتی بود که تمام ابناء بشر در طول تاریخ و عرض جغرافیا به آن دلبستگی داشتند و میتوانست زمینهساز مقبولیت سلطهای فرافرهنگی و جهانی باشد.
این راهکار تازه ویژگی جالب سومی هم داشت و آن اینکه در قیاس با گذشتة معنویت ستیز تمدن غرب، تحول و تنوع رضایت بخشی را برای اهالی تمدن غرب ایجاد میکرد؛ از این رو به فکر طراحی جریانها و فرقههای معنویتگرایی افتادند که در گسترهای وسیع و تنوعی جذاب، مردم را برای مدت زیادی سرگرم سازد.
پایههای اساسی تحکیم و تداوم سلطهگری این است که سلطهگران برنامههای مناسب و مؤثری را برای سرگرم سازی سلطهپذیران ترتیب دهند، به طوری که احساس کنند وضعیت سلطه، مطلوب، رضایتبخش و قابل تحمل است. اگر سلطهگران بتوانند احساس خوبی برای سلطه پذیران ایجاد کنند در حقیقت اقتدار خود را تثبیت و پایدار کردهاند.
یک علت جزئیتر که میتوان برای برخی دیگر ذکر کرد استفاده از سحر و جادوست. همانطور که قوانین کشف شدة فیزیکی در عالم عمل میکنند و شما از راه دور میتوانید صدای دوستان را در آن سر دنیا بشنوید، دستة دیگری از قوانین وجود دارد که به نوعی در جهان مؤثر اند. برخی از فرقههای معنویتگرا امروزه از تکنیکهای سحر و جادو استفاده میکنند که در نفوس ضعیف تأثیر میگذارد. اما این فنون در کسانی که اهل ایمان اند اثری ندارد. نیروی جادوی شیطانی در برابر قدرت معجزهگر الهی همانند ریسمانهای ساحران در برابر معجزة موساست. خداوند در سورة نحل میفرماید: “لیس له سلطانٌ علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون” نه تنها کسانی که از نیروی شیطانی استفاده میکنند، حتی خود شیطان هم بر اهل ایمان که بر پروردگارشان توکل میکنند، تسلطی ندارد.
اما به هر روی نیرویی در برخی از کلمات، اشکال و افعال وجود دارد که اگر با ترکیب خاصی و نیز با نیت و صورت ذهنی هماهنگی همراه شوند، منشا اثر خواهند بود. ستارة پنتاگرام که در بسیاری از فرقههای شیطان پرستی مورد استفاده قرار میگیرد و در حرز شرف الشمس که از امام علی علیه السلام روایت شده وجود دارد، اگر در زمان و مکان و شرایط خاص رسم شود، تأثیر گذار خواهد بود و بسیاری از کلمات و حروف عربی و عبری به همین ترتیب اثر میگذارند. این حروف و نمادها روی سی دیها، لوگوها و حتی بدن و صورت رهبران و پیروان این فرقهها دیده میشود، و موجب جذابیت و تأثیر گذاری آنها میگردد.
می بینید که گرایش به خدا فطری است و عرفان های نوظهور از این گرایش فطری برای جذب هوادار استفاده می کنند.

عرفان های نوظهور (۲)

عرفان های نوظهور (۲) تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی
عرفان قبل از اسلام
عرفان تقریبا همیشه با بشر بوده است. هر انسانی که به شکلی نمی خواهد ذهنش محدود به ماده شود و جهان را فقط مادی ببیند وهمچنین صرفا نمی خواهد جهان را عقلانی تحلیل کند و در عین حال هم این موارد را نفی نمی کند، به نوعی در وادی عرفان تفکر می کند. البته همه عرفان ها دینی نبودند و اکنون هم این گونه هست. بنابراین دو سنخ عرفان وجود دارد؛ عرفان دینی و عرفان غیردینی. قبل از اسلام هم اینها وجود داشته مثلا در شریعت زرتشت و در مسیحیت رگه های عرفانی می بینیم. در بودیسم که تقریبا نمی توانیم به آن دین بگوییم باز هم رگه های دینی مشهود است، به همین علت می توانیم بگوییم عرفان به شکلی همزاد دین است، ولی مساوی و مساوق با دین نیست. بنابراین قبل از اسلام مسلما عرفان بوده است مخصوصا در مکاتب رواقیون، کلبیون و حوزه تمدن هلنیک؛ یعنی آتن، روم و یونان که فلوطین و نوافلاطونیان بجد این مباحث را دنبال می کردند و برایشان مهم بود. آنها یک دیدگاه عرفانی به وجود آوردند و پدر همه این تفکرات موجود در این حوزه افلاطون بود تا این که تمدن اسلامی به وجود آمد.
عرفان تمدن اسلامی چندین مرحله دارد؛ عرفان اسلامی از نزول قرآن کریم تا اوایل قرن سوم بیشتر حالت زهد دارد، یعنی در این دوران زاهدان بزرگ داریم و به معنای امروزی کلمه عارف نداریم، ابوهاشم کوفی، حسن بصری و… داریم که به آنها زاهدان بزرگ می گوییم. از اوایل قرن سوم زهد در آشنایی با مکاتب مختلف مانند مکاتب موجود در کشورهای یونان، ایران، هند، مصر و… بتدریج حالت ترکیبی پیدا کرد و به سمت عرفان حرکت کرد، خاصیت و ویژگی خاصی که زهد را به عرفان تبدیل می کند این است که در زهد مبنا ترس از خداست، اما در عرفان مبنا عشق به خداست. در حقیقت از آن لحظه ای که حلاج، رابعه، شبلی، بایزید و… ظهور کردند و به جای ترس از خدا، عشق به خدا را بیان کردند، عرفان اسلامی ظهور می کند و به صورت وسیع در میان توده ها پخش می شود.
مسلما شرایط اجتماعی، تاریخی، سیاسی و مردمی شدیدا در این گرایش نقش دارد. اساس ظهور اسلام عدالت و توحید بود. مسلمان ها در قرن دوم و سوم می دیدند دینی که پیامبر اسلام(ص) آوردند با دینی که در آن زمان موجود بود خیلی متفاوت است. مثلا خلفای عباسی و اموی هیچ شباهتی از نظر رفتار، کردار و گفتار به پیامبر(ص) نداشتند، در نتیجه مردم به سمت عرفان گرایش پیدا کردند و به دنبال حقیقت اسلام بودند که معنویت آن به زر و زور و دنیای صرف وابسته نباشد. این علت اصلی گسترش عرفان اسلامی بود که مراتب و دوره های مختلفی در طول تاریخ طی می کند.
عرفان اسلامی در گذر تاریخ
اگر بخواهیم عرفان اسلامی را در یک نگاه کلی بسنجیم، می توان آن را به ۴ دوره تقسیم کرد: از آغاز ظهور تا زمان ظهور حلاج و رابعه، از رابعه تا بایزید و ابوسعید ابوالخیر، از ابوسعید تا ابن عربی و از ابن عربی تا امروز. بنابراین تقریبا می توان گفت که می توان عرفان را به ۴ دوره مشخص تقسیم کرد که دوره اول بیشتر دوره تکوین و پاگیری ریشه های عرفان اسلامی است که مبتنی بر قرآن، سنت، زهد و ترک دنیا، عبادت و… است. از قرن سوم و اوایل قرن چهارم عرفان اسلامی به سمت عرفان عاشقانه حرکت می کند که در حقیقت شهدای زیادی هم در این دوره داریم. مرگ حلاج در حقیقت نماینده تفکر حرکت عرفان دوره اول به عرفان عاشقانه است که می خواهد بگوید خدا و انسان دو روی یک سکه اند، او وقتی می گوید اناالحق منظورش این است. منتها تفکر زاهدانه مسلط بر عرفان اسلامی این را تحمل نمی کند و او را به دار می آویزد تا این که به دوره ابوسعید ابوالخیر می رسیم. ابوسعید دو کار مهم در فرهنگ فارسی انجام داد؛ یکی این که عرفان را به مساجد و تکایا برد و میان مردم پخش کرد و توانست بیگانگی عرفان و فرهنگ اسلامی را از بین ببرد و به شکلی عرفان را در مکان های مقدس نهادینه کند. کار مهم دیگر ابوسعید این بود که زبان عرفان را ساده کرد و توده ها را به سمت عرفان جذب کرد. بعد از ایشان مردم در مسجد اشعار عرفانی می خواندند، در صورتی که قبل از او ممنوع بود این سنت توسط سنایی، عطار، مولانا و… در جهان اسلام خیلی گسترده شد. در حقیقت می توان گفت که عرفان خراسانی؛ یعنی عرفانی که نماینده اش سنایی، عطار، مولانا و جامی هستند ادامه تفکر حلاج، بایزید بسطامی و ابوسعید ابوالخیر است. این یک شاخه مهم عرفان اسلامی در آن عهد بوده است. شاخه دیگرش که از عهد ابن عربی به وجود می آید شاخه اندیشه ورزانه عرفان است نه شاخه ذوقی آن. تفاوت ابن عربی و مولانا در این است که در تفکر ابن عربی برای تفسیر پدیده ها سیستم می بینیم و همه امور به صورت مرتبط و منسجم تفسیر می شود. به همین خاطر عرفان ابن عربی حالت نیمه فلسفی و علمی به خود می گیرد و برخلاف آنچه که می گویند این عرفان ذوقی نیست، اتفاقا خیلی هم با ذوق و عمیق است و به همین خاطر هم بسیار تاثیرگذار است. اما متاسفانه عرفان ابن عربی بیشتر در غرب جهان اسلام رشد می کند و عرفان ذوقی خراسانی در حوزه شرق جهان اسلام. ابن عربی که در قرن ششم ظهور می کند تمام رگه ها و نحله های عرفانی را تحت تاثیر خود قرار می دهد و تا امروز چیز تازه تری از عرفان ابن عربی ظهور نکرده و در حقیقت در امثال ملاصدرا و دانشمندانی که بعد از دوره صفویه آمدند به شکلی عرفان علمی ابن عربی و ذوقی خراسانی با هم تلفیق می شوند و حکمت متعالیه ملاصدرا به وجود می آید.
یکی از سرشاخه ها و منابع عرفان ابن عربی اثولوجیا بود. عرفان ابن عربی یک درختی است که ریشه هایش در چند حوزه گسترده است، یعنی نشان می دهد که ابن عربی با این تفکر آشناست، اما فقط متکی بر این تفکر نیست، حتی با عرفان ذوقی خراسانی، اندیشه های حکیم ترمذی، فلسفه یونانی، هندی و فلسفه ایران باستان آشنا بوده و از همه اینها استفاده کرده و به صورت یک عرفان در آورده است. در حقیقت ابن عربی این گونه که بعضی ادعا کردند مثلا گیرایی و جذابیت عرفان خراسانی را ندارد، به نظر بنده این گونه نیست و ابن عربی با توجه به اشکالاتی که دارد و گاهی فلسفه و عرفانش به سمت روِیا حرکت می کند، ولی فوق العاده گیرا، با ذوق و منسجم است. بله می توان گفت که عرفان ابن عربی دریایی است که از هفت رودخانه تغذیه می کند.
منظور از هفت، کثرت است. ممکن است آبشخور ابن عربی از این عدد هم بیشتر باشد؛ اما همه اینها در وجود ابن عربی جذب می شود و ایشان اسیر اینها نمی شود و بر آنها مسلط است و آنها را از خودش می کند. انسان ها وقتی که اطلاعات می گیرند و مطالعه می کنند دوگونه رفتار می کنند؛ یک سری اسیر اطلاعات شان می شوند و هر روز با مطالعه یک مکتب و تفکر به آن سمت می گروند، اما عده ای همه چیز را می خوانند، اما چون شخصیت فکری دارند همه آنها را در خود جذب می کنند و بر همه آنها سلطه معنوی می یابند و آنها را از خودشان می کنند. مولانا نیز همین گونه است. او نماینده شرق جهان اسلام و ابن عربی نماینده غرب جهان اسلام، با همدیگر و پایاپای به سمت تعالی حرکت می کنند.
شاخصه های عرفان اصیل اسلامی
عرفان اسلامی دارای چند شاخصه است که مهم ترینش مطابق بودن با شریعت است. یعنی نمی توانیم عرفانی را در اسلام ادعا کنیم که مخالف قرآن و احادیث صریح پیامبر(ص) باشد، آنجایی که مقداری هنجارگریزی دارد باید به سمت تاویل رفت. دوم این که یک حالت متکاملی دارد، انسان از روز اول نمی تواند به مرحله آخر برسد، به اصطلاح سلوک دارد و پله پله هست. ویژگی دیگر این که مبنا باید قرب حق تعالی باشد نه دنیاداری و دنیا دوستی. یعنی اگر انسان به خود این عرفان حتی به عنوان وسیله تزکیه نگاه کند، از راه دور افتاده است، یعنی خود عرفان هم موضوعیت ندارد، فقط طریقیت دارد. به قول سنایی «به هر چه از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان/ به هر چه از دوست وامانی چه زشت آن حرف و چه زیبا » فرقی نمی کند، بنابراین خود عرفان و دین در اینجا طریقیت دارد نه موضوعیت.
ویژگی دیگر عرفان اسلامی این است که جهت غیرمردمی و ضدمردمی ندارد و جهتش کاملا به سمت مردم است. یعنی اگر بخواهیم شاخصه چهارم را در یک جمله بگوییم به قول ابوسعید ابوالخیر، عارف کسی است که با مردم و در مردم است و از مردم نیست، «با مردم باش، ولی مثل مردم نباش » این گونه نیست که عرفان اسلامی همانند عرفان هایی مردم گریز و پشت به مردم باشد، عارف باید از متن مردم و به سمت حق تعالی باشد. شاخصه پنجم این است که همه چیز باید به سمتی برود تا انسان را گسترش دهد، نه این که محدود کند. هر چیزی که انسان را محدود کند نشان دهنده این است که قلبی و عرفانی نیست، به همین خاطر مبارزه ای شدید علیه این محدودیت های قلبی و ذهنی در عرفان اسلامی ایرانی وجود دارد که واقعا قابل ستایش است. شاخصه پنجم عرفان اسلامی میل شدید زیباستایی است. هیچ عرفانی در هیچ جای دنیا به اندازه عرفان اسلامی میل به زیبایی ندارد، هر چیز و امر زیبا سنبلی از خداست، به قول سعدی «هر گل نو که در جهان آید/ ما به عشقش هزار دستانیم ».
شاخصه هفتم عرفان اسلامی، ادبیات متعالی است، کمتر عرفانی در سطح جهان داریم که اینقدر بتواند تولید ادبی ممتاز داشته باشد؛ یعنی عارف در بالاترین و والاترین درجه شعر و نثر گفته باشد، نثرش عین شعر باشد و شعرش آنقدر عقلانیت داشته باشد که عین نثر باشد. هشتمین ویژگی عرفان اسلامی این است که قدرت جذب مردم و توده ها از پادشاه تا فقیر را دارد. کمتر عرفانی در سطح جهان داریم که بتواند اینقدر یکدست و هماهنگ عمل کند. مثلا در حلقه های عرفانی همه باید دور هم بنشینند، برای این که در حلقه، بالا و پایینی وجود ندارد و این تفکر وجود نداشته باشد که چه کسی برتر و ممتازتر است. به قول طبیب اصفهانی «بنازم به بزم محبت که انجا/ گدایی به شاهی مقابل نشیند » این نگرش نفی همه تعلقات مهم است، البته عرفان اسلامی دارای شاخصه های دیگری هم هست، ولی اینها هفت شاخصه مهم عرفان اسلامی ایرانی است که آن را از عرفان های دیگر مجزا می کند.
ویژگی های عرفان اسلامی
عرفان دارای چند ویژگی است که برای انسان معاصر تازگی دارد؛ اول این که تنهایی او را پُر می کند، انسان وقتی آموزه های عرفانی را می بیند فکر نمی کند که تنهای مطلق هست، شاید جدا باشد، ولی تنها نیست. وقتی می گوییم جدا یعنی انسان دارای اصلی بوده و از آن دورافتاده و اینجا غریب است، نه این که بی کس است.
دیگر این که عرفان حس زیباپرستی انسان را ارضا می کند، هیچ چیز در نظر انسان جذاب تر از زیبایی نیست و عرفان اسلا می کاملا حس زیباشناسی انسان را ارضا می کند. سوم این که عرفان اسلامی ایرانی به انسان امکان کشف استعداد می دهد، چون خودشناسی مبنای عرفان است به انسان امکان می دهد خود را خوب بشناسد. چهارم این که درد همنوع را در انسان ایجاد می کند و انسان را با بقیه بیگانه نمی کند، بلکه یگانه می کند، انسان وقتی انسان است که به دیگران احترام بگذارد، درد دیگران را داشته باشد. مساله پنجم این است که عرفان برای انسان هزاران همنوع و هم روح به وجود می آورد، هر جای دنیا که برویم، یک هم روحی داریم. به قول مولانا همدلی از همزبانی خوش تر است، این مساله مهمی است، بنیاد عرفان بر همدلی استوار است نه همزبانی. هر کسی در هر جای دنیا مثل بنده می اندیشد با من است.
ششمین آموزه عرفان اسلامی ایرانی برای انسان معاصر این است که ما را با حجم عظیمی از معنویت های گذشته آشنا می کند. هفتمین آموزه این است که عرفان برای انسان امروز، به شکلی ترغیب می کند که آن چیزی که هستی نباش، قدمی به سمت جلو بردار. بنیاد عرفان این است که هر چیزی که داری کم است و یک قدم به سمت جلو بردار. از همه مهم تر این که عرفان انسان را با یک ساحت قدسی آشنا می کند که در این جهان اکنون مثل کیمیاست، فقط خور، خواب، خشم و شهوت زندگی انسان نیست، در عین حال که جسم را نفی می کند. عشق جسمی آغاز است نه نهایت عشق؛ یعنی اگر غرب امروزه لذت جسمی را بنیاد لذت قرار داده است، در عرفان اسلامی ایرانی این نفی نمی شود، بلکه لذت جسم پایان راه نیست، بلکه آغاز راه است. این نگاهی است که می توان دنبالش کرد و به نتایج خوبی هم رسید.
آیا تصوف همان عرفان است؟

«تصوف» و «عرفان»، در بسیاری از نوشته ¬ها به صورت مترادف به کار می¬روند. برخی نیز «تصوف» را مترادف با «عرفان اسلامی» می ¬دانند؛ از این رو ترکیب ¬هایی همچون تصوف مسیحی، تصوف یهودی و تصوف هندی را جایز نمی ¬دانند. امروزه در عرف مستشرقان و اسلام شناسان، این اصطلاح رواج دارد. آنان وقتی از تصوف یا صوفیسم سخن می¬ گویند، منظوری جز عرفان اسلامی ندارند. البته در عرف مجامع شیعی، تصوف بار منفی دارد و عرفان واژه ¬ای است که دارای بار مثبت است.
واژه تصوف بیشتر دربارة عارف نمایان یا عرفان¬ های کاذب به کار می رود. به همین دلیل شخصیت ¬هایی همچون ملا حسینقلی همدانی، قاضی طباطبائی، علامه طباطبائی و حضرت امام خمینی را هرگز صوفی نمی¬ گوییم؛ بلکه آنان را عارف می¬ خوانیم.
شهید مطهری نیز تفاوت عرفان و تصوف را در این می¬داند که عرفان، به بعد فرهنگی عارفان اشاره دارد و تصوف، به بعد اجتماعی آنان.
برای بیان رابطه عرفان و تصوف، لازم است ابتدا منظور خود را از تصوف معلوم کنیم. در تبیین حقیقت «تصوف» و «صوفی»، تعاریف زیادی بیان شده است. تصوف در بعضی تعاریف، با عرفان -به ویژه با عرفان عملی- تفاوتی ندارد، برای مثال، معروف کرخی در تعریف تصوف می -گوید:
تصوف، گرفتن حقایق و گفتن به دقایق و نومید شدن از آنچه هست در دست خلایق است.
ابو سعید ابو الخیر می¬ گوید:
التصوف، الصبر تحت الامر و النهی و الرضا و التسلیم فی مجاری الأقدار؛
تصوف، عبارت است از صبر برابر امر و نهی خداوند و خشنودی به قضای الهی و تسلیم او بودن.
ابن عربی در پاسخ به این که تصوف چیست؟ می¬ گوید:
الوقوف مع الآداب الشرعیة ظاهراً و باطناً و هی مکارم الأخلاق.
بدیهی است اگر منظور از تصوف، چنین معنایی باشد که در کلام این بزرگان آمده است، صرف نظر از پاره ¬ای نقدهای جزئی، تفاوتی با عرفان عملی نخواهد داشت، و نه تنها هیچ اندیشوری با آن مخالف نیست؛ بلکه باید همگان در آن مسیر تلاش کنیم.
اما اگر بخواهیم تصوف را به مصداق تعریف کنیم، بسیاری از کسانی که «صوفی» شناخته می ¬شوند، از نظر علمی و عملی، چنین تعاریفی در حق آنان قابل تطبیق نیست. اینان، نه تنها به شریعت عمل نمی ¬کنند، بلکه مریدان خود را از عمل به آن نیز باز می¬ دارند؛ نه تنها از دنیا و مادیات گریزان نیستند، بلکه همواره در مال اندوزی کوشایند؛ نه تنها «طمع از جمله عالم نبریده ¬اند»، بلکه طمع در جمله عالم بسته¬ اند؛ نه تنها از اسم و رسم گریزان نیستند، بلکه تمام همّ و غمّ آنان، اسم و رسم و دکان داری شده است؛ نه تنها از گناهان خود «توبه» نمی¬ کنند، بلکه شأن خود را از توبه بالاتر دانسته و خود را دارای مقام عصمت مطلقه و به منزله آب کری می¬ پندارند که هیچ نجاستی در آن تأثیر ندارد.
مذمّت صوفیه در روایت نیز بیانگر آن است که مصداق چنان تعاریفی در عالم خارج، وجود نداشته است و گرنه جایی برای مخالفت سرسختانه پیامبر و ائمه اطهار:، با صوفیان وجود نداشت.
داستان مفصل روبرویی امام صادق(ع)با گروهی از صوفیان و مناظره حضرت با آنان در کتاب کافی آمده است. علاقه مندان برای آشنایی با روایت امامان:که در نکوهش صوفیه وارد شده است، می ¬توانند به کتاب حدیقه الشیعه، منسوب به ملا احمد بن محمد، معروف به مقدس اردبیلی (متوفای ۹۹۳ق) مراجعه کنند. به هر حال، صرف نظر از ایراداتی که به سلسله سند برخی روایت این باب وجود دارد، در مجموع می ¬توان گفت این سرزنش ¬ها و نکوهش ¬ها، نشان دهنده آن است که چنان تعاریفی از تصوف دست کم درباره برخی از مدعیان تصوف صدق نمی ¬کرده است، و گرنه این چنین، مورد نکوهش و سرزنش اولیای دین واقع نمی ¬شدند.
در اینجا باید توجه داشت که در عرفان و تصوف از ابتدا انحراف ایجاد شده و این انحراف ادامه دارد. عرفان اسلامی، در واقع تعالیم باطنی بود که اهل بیت(ع) به اصحاب خاص منتقل میکردند، افرادی مانند اویس قرنی، ابوحمزه ثمالی، کمیل و…. از این تعالیم باطنی برخودار میشدند. اهل بیت (ع) دو ویژگی داشتند؛ یکی حکومت بر قلبها و باطن و دیگری حکومت بر جامعه بشری، این دو برتری بود که ائمه اطهار از آن بهره میبردند. جریان مقابل اهل بیت (ع) با وجود غصب حکومت ظاهری، شاهد مقبولیت ائمه بودند که ناشی از حکومت آنان بر قلبها و باطن مردم بود، که تأثیری بر عام و در عین حال تأثیری بر خواص داشت. غاصبین برای مبارزه با این ویژگی ائمه، به ساختن جریانهای معنویتگرا و باطنگرای انحرافی دست زدند. فردی مانند سفیان سوری، پشمینهپوش، اهل زهد و ریا، به امام صادق بابت شیکپوشی خرده میگیرد و انتقاد میکند که چرا از سیره پیامبر دور شدی، امام صادق (ع) در پاسخ دست او را میگیرد و زیر لباس رویین خود قرار میدهد و میفرمایند: که در زیر این لباس، لباس ضمخت پوشیدهام تا تنم را به لذت عادت ندهم. اما تو در زیر این پشمینه لباس نازک و نرم پوشیدهای. این جریان ظاهرگرا و ریاکار که در مقابل عرفان متین شکل گرفت و آرامآرام برای خود جایگاهی بدست آورد، در کنار روند سالم، به حیات خود ادامه داد، تا به امروز رسیده است و با معرکهگیری در گوشه و کنار کشور به حیات خود ادامه میدهد. هرچند عرفانی حقیقی نیز، سینه به سینه در حال انتقال و ادامه حیات است.
واژه ای به نام معنویت
اصطلاح دیگری که در دهه¬ های اخیر رواج یافته اصطلاح «معنویت» است. برخی نویسندگان، عصر جدید را عصر معنویت نامیده ¬اند و حتی چنین پیش گویی کرده ¬اند که قرن بیست و یکم یا قرن معنویت است یا این که اساساً قرنی وجود نخواهد داشت؛ یعنی بشر با ابزارهای کشتار جمعی ¬ای که با دست خود ساخته است و با توجه به عصر مدرنیته و اقتضائات زندگی صنعتی، اگر به دامن معنویت نگراید، به نابودی کشیده می¬ شود. هفته نامه «آبزرواتور» چاپ فرانسه، به نقل از آندره مالرو، نویسنده فرانسوی که مدتی نیز وزیر فرهنگ آن کشور بود، می ¬نویسد:
قرن ۲۱ میلادی یا اصلاً وجود نخواهد داشت و یا قرن معنویت خواهد بود.
اما منظور از «معنویت» چیست؟ این اصطلاح، چندین دهه است در ادبیات نوشتاری نویسندگان غرب مطرح شده است؛ اما متأسفانه تا به حال هیچ یک از واژه نامه¬ ها و فرهنگ¬نامه ¬ها یا دائرهالمعارف ¬ها تعریفی جامع و دقیق از این اصطلاح ارائه نداده ¬اند؛ به همین دلیل حدود و ثغور این واژه و تمایز یا اشتراک آن با اصطلاحاتی همچون عرفان و دین، چندان معلوم نیست. آنچه به طور قطع در این باره می¬ توان گفت، این است که غربیان با تکیه بر مبانی سکولاریستی و اومانیستی درپی پاسخ¬گویی به نیازهای معنوی انسان جدید هستند؛ به همین دلیل معنویتی که در غرب، در حال شکل ¬گیری است، عموماً از نوع معنویت¬ های سکولار و متناسب با جهان بینی و ایدئولوژی لیبرالیستی است؛ برای مثال، برخی معنویت¬ های شرقی از قبیل بودیسم، هندویسم و جینیسم که در غرب فعّالند و یا معنویت¬ هایی که با خاستگاه غربی -اعم از اروپایی و آمریکایی و سرخ پوستی- در حال گسترشند، همگی معنویت¬ هایی هستند که یا با مبانی سکولار غرب سازگارند، یا صورت سازگار شده آن ها با آن مبانی است که از سوی رسانه¬ های غربی تبلیغ می شود.
معنویت¬ گراهای جدید، حتی لازمه معنویت را اعتقاد به خدا نمی¬ دانند، چه رسد به دین. بیشتر آنان، معنویت را در خارج از چارچوبه ادیان الهی جست و جو می¬ کنند یا دست کم آن را فقط از دین و آموزه¬ های دینی طلب نمی ¬کنند. بر اساس این تلقی از معنویت است که حتی شیطان¬ پرستی و جن گیری هم در زمره ایین¬ های معنوی شمرده می شوند.
برخی نویسندگان داخلی نیز چنین ادعا کرده¬ اند:
زندگی معنوی، لزوماً به معنای تعلق به یکی از ادیان نهادینه و تاریخی نیست؛ بلکه به معنای داشتن نگرشی به عالم و آدم است که به انسان آرامش، شادی و امید بدهد.
در این تعریف، میان معنویت و دیانت تلازمی نیست. نیاز بشر جدید به این نوع معنویت از آنجا ناشی شده است که زندگی جدید و دوران جدید مشکلات روحی، رنج¬ ها و اضطراب¬ های روانی شدیدی برای او پدید آورده است؛ بشر جدید، پیوسته در اضطراب، دلهره، اندوه، غم و احساس سردرگمی و بی¬ معنایی به سر می ¬برد و علم و عقل جدید نیز نمی¬ تواند این مشکلات روحی و روانی او را برطرف نماید. بشر امروزی در جست و جوی چیزی است که برای او شادی، نشاط، آرامش و امیدِ به زندگی را پدید آورد؛ چیزی که موجب شود انسان، تفسیر و تصویر معناداری از جهان هستی داشته باشد، و با رضآیت باطن زندگی کند.
منظور از «معنویت» در اصطلاح غربیان و برخی نویسندگان داخلی، چیزی است که بهره ¬مندی از آن، موجب می¬ شود چنان حالت¬ هایی در انسان پدید نیاید یا چیزی است که قدرت مقابله با چنان حالت¬ هایی را در انسان ایجاد می¬ کند. چنین معنویتی، نه مستلزم باور به خدا است و نه مستلزم تن دادن به پیام پیامبران و نه نیازمند وجود دنیایی دیگر در ورای این دنیای مادی. تنها چیزی را که در این معنویت ها، عاید انسان می ¬شود این گونه معرفی کرده اند:
نوعی رضآیت باطن که البته سازگار است با این که زندگی آدمی منحصر به دنیا باشد یا به نظر شخص، زندگی پس از دنیا هم وجود داشته باشد.
البته روشن است که معنویت دینی، با معنویت سکولار متفاوت است. معنویت دینی، انسان را محدود و محصور به زندگی دنیا نمی¬ داند؛ بلکه زندگی اصلی او را جایی دیگر دانسته و همه زندگی دنیا با همه شادی¬ ها و بیم ¬ها و امیدهایش را صرفاً به منزله گذرگاه و پلی برای وصول به حیات حقیقی می¬ داند. از نگاه اسلام، معنویتِ منهای خدا، معنا و جایگاهی ندارد. اصولاً بدون اتصال به منبع اصلی حیات، نشاط و امید حقیقی حاصل نخواهد شد، و این، معنویت دینی است که انسان را به منبع اصلی حیات متصل می¬ کند و ذیل سایه او، به وجود و حیات انسان معنا می ¬دهد.
عرفان دینی و سکولار (غیر دینی)
در یک تقسیم¬ بندی کلی، می ¬توان عرفان را به دو دسته عرفان دینی و عرفان سکولار تقسیم کرد. عرفان دینی، یعنی عرفانِ برآمده از ادیان الهی؛ عرفانی که نه تنها هدف نهایی خود را وصول به خدا یا قرب الهی می¬ داند؛ بلکه معتقد است ابزار وصول به این هدف نیز باید برآمده از دین یا مطابق با آموزه ¬های دینی باشد و یا دست کم با آموزه -های دینی مخالف نباشد.
در مقابل، به هر نوع عرفانی که به آموزه¬ های دینی بی¬ اعتنا باشد و غآیت و هدف سلوک را چیزی جز خدا معرفی کند و انسان را به زندگی دنیایی محدود کند، «عرفان سکولار» می¬ گوییم. به همه عرفان¬ هایی که چیزی غیر از خدا را هدف خود قرار می¬دهند -هر چند آن چیز، امری ماورایی باشد- یا با ابزاری غیر از دین و شریعت، در صدد وصول به هدف نهایی خود باشند، عرفان سکولار گفته می¬ شود.
از حدود ۲۴۰ نحله عرفانی، ۱۵۰ نحله دینی هستند. عرفان های غیردینی مانند سرخپوستی، بودایی، داون خوان، کاستاندا، مکزیکی و… هم عرفان هستند، بنابراین می شود گفت این که می گویند عرفان نگاه هنری به مذهب است، چندان بی اشکال نیست، چرا که خیلی از عرفان ها اصلا دینی نیستند و خیلی از دین ها هستند که عرفانی نیستند و بسیاری نگاه ها هستند که عرفانی هستند ولی هنری نیستند، پس می توان گفت هر نوع کوششی که در این سمت صورت گیرد تا دل را تسویه کند و حق در آن منعکس شود، عرفان نامیده می شود. اما این که لزوما دینی هست یا نه، بحث در این مورد زیاد است.
عرفان های هندی از قدیم الایام بوده و یک وجه تمایز اصلی با عرفان اسلامی ایرانی دارد و آن این است که در عرفان بودیسم در حقیقت به شکلی، سالک را تنها می کنند و می خواهند وجود را در بطن او پیدا کنند. ولی در عرفان اسلامی ایرانی ما حق را در بطن سالک پیدا می کنیم. دیگر این که در عرفان های غیردینی ما التزامی به همراهی شریعت نداریم، این نکته مهمی است، مثلا مولانا در آغاز مثنوی می گوید هر عرفانی که ملتزم به شریعت نباشد عرفان واقعی نیست، به همین خاطر می گوید این جمله غلط است که «اذا ظهرت الحقایق بطلت الشرایع » بنابراین، این یک تفاوت عمده میان عرفان اصیل اسلامی ایرانی و دیگر عرفان هاست. این عرفان اسلامی ایرانی به شکلی زنده است و چون کاملا شخصی نیست از آفاتی که می تواند آن یا سالک را تهدید کند در امان است، وقتی که عرفان خیلی شخصی شود ملاکی در آن زمان وجود نخواهد داشت، به هر حال شریعت در طول تاریخ به مثابه شاخصه برای عرفان اسلامی عمل کرده که نگذارد از حقایق و واقعیت هایی که انسان با آن درگیر است، دور شود.

عرفان های نوظهور (۳)

عرفان های نوظهور (۳)تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی
تفاوتهای عرفان دینی و غیردینی
منظور ما از دین در کلمه عرفان دینی و غیردینی، دین در گویش متألهان در ادیان بزرگ جهان است وگرنه فرقههای معنویتگرای جدید را هم در اصطلاح جامعهشناسان، جنبشهای نوپدید دینی مینامند.
۱٫ خدامحوری در برابر انسانمحوری
اغلب فرقههای معنویتگرای غیردینی جدید در مهد تمدن غرب شکل گرفته و رشد و نما یافتهاند، تمدنی که بر پایه فکری “اومانیزم” استوار شده و ماهیتی انسانمحور دارد و هم ازاینرو فرقههای معنویتگرای پدید آمده در بستر این تمدن، اومانیستی و انسان محورند. دنیای غرب اگرچه برای گریز از بحرانهای ناشی از مدرنیزم به گذشته نگاهی گزینشی کرد و از آن بین معنویت را برگزید و به آن روی آورد و از شعار چند صد ساله خویش که بشر را منحصر به جسد مادی میدانست، دست کشید؛ ولی هرگز بر اصولی همچون اومانیزم که دنیای مدرن خویش را بر آن بنیان نهاده بود، پشت نکرد. رویکرد دنیای مدرن به معنویت، روی آوردن به خدا و محور ساختن او در اندیشه و رفتار نبود، بلکه سامانبخشی معنویتی بر محور انسان بود. البته معنای این سخن آن نیست که این فرقهها را بیخدا بدانیم بلکه سخن از محوریت انسان به جای خدا است که در برخی فرقهها این محوریت تا آنجا است که خدا در وجود انسان تعقیب میشود و او به خدایی میرسد. محور بودن انسان در معنویتگراییهای نوپدید، مقتضی خارج شدن خدا از غایت و هدف حرکتهای باطنی است. در آموزههای بسیاری از فرقههای معنویتگرای غیردینی حتی سخنی از خدا و حرکت به سوی او نیست؛ زیرا هدف از حرکت رسیدن به تواناییهای کشف نشده انسان، آرام گرفتن، درمان دردها و رهایی از رنجهای بیرونی و درونی و جایگزین کردن شادمانی anando با آن است که این اهداف هم به ادعای آنها بدون اعتقاد به خدا و پیامبران و فقط با مأوا گزیدن در درون خود، قابل تحصیل است. درحالیکه عرفان اسلامی ماهیتی خدا محور دارد؛ به این معنا که خداوند را مطلوب و مقصود حرکت درونی و سیر انفسی انسان دانسته و هر چه غیر از او را بسان ذرهای در حرکت به سوی او میبیند و این نیست مگر از آن رو که عارفان خداوند را یگانه موجود حقیقی دانسته و هرچه غیر از او را تجلی و اعتبار او میدانند، البته در بین همه تجلیات او، انسان را از برترین قابلیت برخورداری میدانند؛ چراکه او را مظهر همه اسماء و صفات الاهی دانسته و برترین تجلی حضرت حق معرفی میکنند؛ هم از این رو است که آدمی را لایق خلافت الاهی و شایسته مقام ولایت میدانند؛ ولی این قابلیت از دیدگاه عارفان در انسانی بروز میکند که بنده و سرسپرده محض خداوند شود. عرفان اسلامی کمال آدمی را در حرکت پیوسته به سوی بندگی محض خدا میبیند و این بندگی هم فقط با رهیدن از بند خویش و پشت کردن بر خودخواهی پدید میآید. خودخواهیهای آدمی نیز فقط پس از پیدایش محبت کامل به خداوند و خالی ساختن قلب از حب خویش پدید میآید.
سالک راه معرفت باید از آغاز بکوشد انگیزهای جز حب خداوندی در دل نپروراند. رسیدن به بهشت، گریز از دوزخ، دستیابی به مراتب و مقامات والای مقربان، توانایی بر کرامات و خوارق عادت، هیچکدام نباید غرض از سلوک قرار گیرد؛ بلکه فقط بندگی است که انگیزه سالک راستین است و تا دستیابی و حصولش، انگیزه سالک میماند.
هر اندازه عرفان اسلامی انسان را به فارغ شدن از خود و توجه به خدا فرا میخواند، فرقههای معنویتگرای جدید غیردینی او را به خود و تواناییها و داشتههای خود فرا میخواند. عارفان مسلمان بر این باورند که همه شقاوتها و بدبختیهای آدمی از خودخواهی او است و آدمی تا از خود و توجه به خود نرهد، سعادتمند نمیشود، حال آنکه در فرقههای جدید معنویتگرا، یکتا مقصد حرکت، خود است، فقط به خود دعوت میشود و از خود سخن گفته میشود و این همان چیزی است که سبب تباین دینی عرفان اسلامی از فرقههای جدید معنویتگرا میشود. اکنون میتوان گفت با توجه به همین نقطه افتراق است که از منظر عرفان اسلامی نمیتوان به فرقههای پیشگفته، عرفان گفت، زیرا معرفتی که عارف از آغاز برای آن پا در مسیر دشوار سلوک میگذارد و عرفان را برای آن عرفان مینامند، معرفت الله است که ملازم با معرفت به فقر و کاستی خویشتن است، سالک از خویشتن عبور میکند تا به خدا برسد که هرکس خود را به کاستیها شناسد، خداوند را به کمالات خواهد شناخت من عرف نفسه فقد عرف ربه، درحالیکه مقصد و مقصود در فرقههای معنویتگرای غیردینی، خود است، پس هر حرکتی انجام شده و هر گامی برداشته شود، برای خود میشود که این نزد عارف مسلمان بر تشدید گمراهی و نابینایی خواهد افزود.
اکنون با توجه به تباین ذاتی عرفان اسلامی با فرقههای معنویتگرای جدید غرب به تفاوتهای دیگری که ریشه در این تباین دارد، میتوان اشاره کرد.
۲٫ شریعتمدار بودن دربرابر رواانگاری

رهیدن از خود و نیل به بندگی خدا نزد عارفان مسلمان در گرو شریعتمداری انسان است تنها کسی میتواند مدعی راستین محبت خدا بوده و محبتش را نگاهداشته و افزایش دهد که به خواستههای خدا اهمیت داده و آنها را محقق سازد، بیمبالاتی مقتضای سرکشی و گسستن طوق بندگی است. عمل به شریعت در نسبت با روح بندگی، هم نقش علّی دارد و هم نقش علامی؛ زیرا عمل به فرمان است که سبب پیدایش روح بندگی میشود و باز همین عمل است که نشانهای بر وجود روح بندگی در آدمی است. عارفان مسلمان عمل به شریعت را برای وصول به حقیقت ضروری دانسته و متخلّف را از حقیقت محروم میدانند.
ابن عربی میگوید:
مـا نـال مـن جـعـل الشـریعه جانـبا
شـیـئاً و لـو بـلـغ الـسـماء مـنـاره
هر که از شریعت فاصله گیرد، اگر تا آسمان هم برسد، به چیزی از حقیقت نایل نمیشود.
و هم او میگوید:
“شریعت، جادهای روشن و رهگذر نیکبختان و راه خوشبختی است. هر که از این مسیر رفت، نجات یافت و هر که رهایش کرد، نابود شد. ”
بندگی خدا اقتضای فرمانبرداری تام از او دارد و فرمانبرداری تام، چیزی جز عمل به موازین شریعت (اوامر و نواهی) نیست و این درحالی است که بسیاری از فرقههای معنویتگرای امروزی، مخاطبان خویش را به رفتارهایی خلاف شریعت دعوت میکنند؛ اگرچه مدعی آن باشند که ستیز و معارضتی با دین نداشته و با ادیان سازگارند؛ چنانکه امکان وجود اکیست مسلمان و اکیست مسیحی و اکیست یهودی از جمله مدعیات فرقه اکنگار است که تفکر خویش را قابل جمع با ادیان دانسته و چنین مینماید که هیچ ناسازگاری بین اعتقاد به این مکتب با اعتقاد به ادیان وجود ندارد.
“بعضی نیز اعضای خود را همچون فداییان اسماعیلی تربیت میکنند. آنها را از خانوادههایشان جدا میکنند و به خانههای تیمی و گروهی میبرند و از آن ها اطاعت مطلق و سرسپردگی بیچون و چرا میخواهند. با آن ها ارتباط جنسی نامشروع برقرار میکنند یا آنها را به بعضی از مواد افیونی معتاد میکنند تا کاملا تابع آنها باشند. در بعضی فرقهها، از اعضا پول میگیرند یا از آنها میخواهند که کل اموالشان را به رؤسای فرقه منتقل کنند”.
البته چهبسا در هر فرقه از فرقههای معنویتگرای جدید هم بتوان شاهد دستورات عملی بود؛ ولی اولا تعداد این دستورات به اندازهای کم است که نمیتوان آن فرقه را صاحب شریعتی شامل نامید و ثانیا مراد ما از شریعتمداری عرفان دینی، باید و نبایدهای بسیاری است که زندگی مادی او را نظام بخشیده و نفس سرکش او را مهار میکند در حالی که فرقههای جدید، نفس آدمی را از سرکشی بازنداشته و قوانین بازدارندهای وضع نمیکند.
سکولار بودن معنویتگرایی جدید غرب را میتوان علت شریعتگریز بودن آن دانست، معنویتگرایی غرب با لذتگرایی آزاد از دنیا سازگار است؛ این تفکر فقط درصدد آن است که آشوبهای پدید آمده از زندگی ماشینی را از دل انسان بزداید بدون آنکه تغییری در شکل بهرهمندی از دنیا پدید آورد.
۳٫ دنیاگریزی دربرابر دنیاگرایی

دنیا از منظر عارفان مسلمان، سراب حقیقت و هستینما است و هم از اینرو نباید به آن دل بست و درپی آن به حرکت درآمد که آدمی را هلاک میکند. البته نگاه معقول به دنیا و نگریستن به خدا از آینه دنیا، ستودنی است که با این نگاه دیگر دنیا را دنیا نمیگویند؛ چرا که دنیای هر کس عبارت از تعلقات قلبی او به ما سویالله است و همین تعلق، نکوهیده است؛ چنانکه در گفتار امام زینالعابدین (ع) هم، دوست داشتن دنیا، در رأس همه لغزشها قرار داده شده است، آنجا که فرمود: حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ
اما در فرقههای معنویتگرای جدید، نه فقط از گرایش به دنیا باز داشته نشده، بلکه دنیاگرایی تأیید هم شده است.
لذتخواهی و بهرهمندی آزاد و بدون قید از دنیا در مکاتب معنویتگرای غربی، خالی از اشکال است و این واقعیت، طبق نکته پیشگفته، مبتنی بر اصل سکولاریزم در جهان غرب است. پائولوکوئیلو که با رمانهای جهانگیرش آمیزهای از نوعی معنویتگرایی سرخپوستی و یافتهها و تفکرات خویش را به خوانندگان آثارش القاء میکند با طرح موضوع “افسانه شخصی افراد” ارضای امیال و هرگونه خواهشی که فرد از دوران کودکی یا نوجوانی در دل میپرورانده را تجویز میکند و تنها راه تعالی باطنی آدمی را در تلاش برای به ثمر رساندن و محقق کردن آن افسانه میداند. او خطوط قرمز اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی که مانع از تحقق افسانه شخصی افراد میشود را سدی در برابر رشد و تعالی معنوی آنها دانسته و شهامت در شکستن این حدود و عبور از آن خطوط را، عامل پیشرفت میداند. از نظر او، تلاش برای تحقق این افسانه است که به زندگی گرما و معنا بخشیده و نیروی لازم را برای مبارزه و تحمل رنجها فراهم میآورد. افسانه دخترک خدمتکار در رمان “شیطان و دوشیزه پریم” رسیدن به ثروت و زندگی مجلل در یک شهر بزرگ است و در رمان دیگر از داستان عشق مرد کشیش به دوست دختر دوران نوجوانیش مینویسد و در داستان دیگر به آرزوی ترویج شرک و کفر ملکه لبنانی تصریح میکند. لیهنگجی هم در مکتب فالون دافای خویش که تلفیقی از آموزههای تائوئیزم و بودیسم است، همچون فرقههای معنویتگرای غربی، نهایت دستاورد فالون دافا را در اموری غیرالاهی محدود میسازد. او سلامتی و طولانی شدن مدت جوانی و امور دنیایی را غایت حرکت معنوی معرفی کرده میگوید:
اگر شخصی تقوای بسیار زیادی داشته باشد در زندگی بعدیش صاحب منصبی والامقام میشود و یا این که ثروت زیادی جمع میکند. تقوایش با این چیزها مبادله میشود.
فرقههای معنویتگرای غرب با دنیاگرایی سازگارند. آنها بشر را از دلبستگی به دنیا بازنمیدارند، بلکه فقط برای رهایی از بحرانهای روانی ناشی از مدرنیزم رو به معنا و باطن آدمی آوردهاند. ورود به دوره پست مدرنیزم، خدشهای بر اصولی همچون سکولاریزم وارد نیاورد و هم از اینرو معنویتگرایی غربی با سکولاریزم سازگار آمد. و به این باور گرایید که منافاتی بین لذتجویی بیحد با توجه به باطن و معنا نیست؛ از اینرو بدون محدود ساختن امیال و کنترل خواستههای نفسانی، مدعی راهیابی به حوزه باطن و فضای معنا شد. برخی همچون پائولو کوئیلو از شهامت برای شکستن همه مرزهای اخلاقی و تحقق بخشیدن به هر خواستهای که از کودکی یا نوجوانی آرزوی فرد بوده سخن میگویند و برخی همچون اشو از ارضای بیحد و اندازه غرایز جنسی بدون توجه به معیارها، اعتبارات و قراردادهای اخلاقی و حقوقی جوامع، سخن به میان آورد و رشد و تعالی را قرین آن به شمار میآورند. او میگوید:
لازم نیست که آدمی اعمال خود را تغییر دهد و یا امیال خود را مهار کند، بلکه باید همه خواستههایش را آزادانه کامیاب سازد و فقط نظارهگر باشد.
۴٫ عشق مقدس

با تنبیهات مداوم عرفان اسلامی و مجاهدتهای پیدرپی سالک در گریز از خود، چشم سالک بر دیدن کمالات دیگران باز میشود و با دیدن کمالات دیگران، حقایق بر او کشف شده و کمالات را از خدا و در خدا میبیند، آنگاه از خود دل کنده و به خدا و هر آنچه رنگ خدایی دارد دل میبندد، از خودشیفتگی میرهد و عاشق خدا میشود، محبت او از خود به سوی دیگران مصروف شده و قلب به عشق مقدس دست مییابد. در این هنگام عارف از شدت محبت به خدا، او را در همه جا و با همه چیز میبیند
بـه دریـا بـنـگرم دریـا تــو بـینم
بـه صـحـرا بـنگرم صـحـرا تو بـینـم
بـــه هــر جــا بـنـگرم کـوه و در و دشـــت
نـشـــــان از قـامـت رعـــنــا تــو بــیـنـم
عشق به خدا چنان توجه عارف را از خود به خدا مصروف میکند که او را در هنگام جستوجوی خود نیز به خدا میرساند. پیرهرات، خواجهعبدالله انصاری گفت: “روزگاری او را میجستم، خود را مییافتم، اکنون خود را میجویم، او را مییابم. ”
حال آنکه با بذل توجه به خویش، محبت به خود فزونی میگیرد و قلبی که خود را دوست بدارد، نمیتواند به عشق مقدس دستیابد؛ چنانکه خداوند فرمود:
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَینِ فی‏ جَوْفِه
خداوند برای یک نفر دو قلب در درونش قرار نداده است.
اندر یک دل دو دوستی ناید خوش
ما را خواهی خطی به عالم درکش
دیگری هم میگوید:
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
با رسیدن به عشق مقدس است که عارف، عاشق همه عالم میشود؛ زیرا همه را مظهر کمالات الاهی میبیند
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
عارفان مسلمان بر این باورند که فقط با رسیدن به عشق مقدس است که آدمی به راستی و درستی عاشق همنوعانش میشود. عشق پاک و صادقانه به خلایق در گرو عشق به خدا است. آن کس که به خود بنگرد و برای خود قدم بردارد، فقط شیفته خود میشود و دیگران را هم برای خود میخواهد؛ ولی کسیکه خدا را میبیند، مردم را برای خدا و نه خود میخواهد؛ چنان که امیرمؤمنان علی (ع) فرمود:
اِنِّی أُرِیدُکُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِیدُونَنِی لِأَنْفُسِکُم‏
همانا من شما را برای خدا میخواهم و شما مرا برای خود میخواهید.
۵٫ توکل
آنگاه که همه کمالات از آن پروردگار باشد، حرکت به سوی او، جز با لطف و اراده او ممکن نیست و هم از اینرو است که عارفان مسلمان سالکان را به توکل در سیر و سلوک باطنی فرامیخوانند، آنها بر این باورند که قدرت و عزم آدمی نیز از آن خدا است، پس او باید بخواهد تا آدمی به حرکت درآید و صد البته که این باور، چیزی جز توکل بر خدا در همه مراحل سلوک و زندگی انسان را اقتضا نمیکند؛ چنانکه از جمله “لا حول و لا قوه الا بالله” نیز چیزی جز همین معنا به دست نمیآید. هم از اینرو است که میگویند: “لا مؤثر فی الوجود الا الله” و این در حالی است که محور قرار گرفتن انسان در معنویتگرایی جدید غرب، آدمی را به تکیه بر خود فرا میخواند. معنویتگرایی جدید، تکیهگاهی جز خود انسان به او معرفی نمیکند، انسان را به تواناییهای بالقوه خود دعوت میکند بدون آنکه این تواناییها را عاریتی از پروردگار معرفی کند؛ ولی سالک در عرفان اسلامی باید تلاش خود را نیز از لطف خداوند دیده و کارها را به او واگذارد به این معنا که توان، مجاهدت و تلاش خویش را به چشم سببی برای رشد و حرکت نگاه نکند؛ بلکه آنها را نیز از خدا ببیند.
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهــرو گـر صد هـنر دارد توکل بایدش
عارفان مسلمان بر این باورند که با چنین تکیهگاهی است که انسان هرگز نومید نشده و در برابر هر مشکلی همچون کوه استوار خواهد بود در حالیکه اگر انسان خود را تکیهگاه خویش ببیند، هر اندازه هم که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار باشد، دربرابر طوفانهای زندگی پایدار نخواهد ماند و همچون نهالی خواهد شکست.
۶٫ بیاعتنایی و کتمان
سیر و سلوک عرفانی، از همان آغاز با نوعی کارها و حادثههای غیرعادی همراه است. این کارها غیرعادی را “کرامت” میگویند. طی مراحل و گذر از منازل سلوکی است که وجود سالک را وسعت میبخشد و وسعت وجود سالک، توان او را افزون کرده و او را صاحب کرامت میکند. ظهور این کرامتها در منزل توکل، قوت بیشتر میگیرد. سالک از آگاهی غیرعادی، رفتار غیرعادی و توان غیرعادی برخوردار میگردد. او میتواند حوادث آینده را پیشبینی کند، بیمار را شفا دهد، مشکلاتی را برای خود و دیگران حل کند، در طبیعت تصرف کند، با سرعت نقل مکان کند (طیالارض)، در روی آب راه رود و در هوا پرواز کند و…؛ ولی او در بند این تواناییها قرار نمیگیرد؛ زیرا بر این باور است که این تواناییها متعلق به خداست (هذا من فضل ربی) و او به خاطر نزدیک شدن به حقیقت، مظهر تواناییهای الاهی شده است همانند آینهای که وقتی به خود نزدیک میسازی، بیشتر و بهتر تو را نشان میدهد. خداوند سرچشمه همه کمالات است و سالک هر اندازه بیشتر به او نزدیک شود، کمالات بیشتری از او را نمایان خواهد ساخت؛ چنانکه اولیای معصوم (ع) در نزدیکترین مقامات به پروردگار که مقام انسان کامل باشد، مظهر همه کمالات الاهی بوده و آینه تمام نمای خدا هستند.
کرامات در باور عارفان مسلمان، در واقع اشارات غیبیاند که باید سالک از آنها در شناخت جایگاه خود در منازل سلوک بهره گیرد. اگر در مقام توکل، نیاز سالک به خوراک کاهش مییابد، این در واقع پیامی است به او که جایگاهش را بداند و از آن اطمینان یابد. کرامت اولیا و سالکان، بیشتر اشارات غیبی حقاند که به شخص سالک مربوطاند؛ بنابراین نمیتوان و درست هم نیست آنها را ابزار خودنمایی و ادعا قرار داد و این در حالی است که در معنویتگرایی جدید غرب، تواناییهای باطن و روح آدمی از آن خود انسان تلقی شده و ابزاری برای ارائه خویش و جذب آحاد مردم قرار میگیرد. فرد صاحب توانی که توان خویش را از آن خویش میداند، از ابراز آن ابائی ندارد؛ حال آنکه سالک راستین و عارف مسلمان از ابراز کرامات دوری کرده و آن را پوشیده نگاه میدارد؛ چراکه از آشکار شدن آن بر نفس خویش بیم دارد که مبادا توجهش به خود پنداریش جلب شده و از ادامه حرکت باز ماند. عارفان بزرگ افزون بر کتمان کرامات و تواناییهای خویش، مریدان خود را از توجه به کرامات و رفتارهای خارقالعاده باز میداشتهاند تا جادبه این امور، ایشان را از توجه به غایت سلوک که رهیدن از بند خود است، باز ندارد و به بیراهه نکشاند. حکایت شده که برخی از مریدان عارف بزرگ قرن چهارم هجری، ابوسعید ابوالخیر نزد شیخ از کرامات برخی سالکان این گونه یاد کردند که:
فلان کس بر روی آب [راه] میرود. (ابوسعید وقتی تعجب و حیرت آنها را دید به آنها) گفت: وزغی و صعوهای [هم]، بر روی آب [راه] میرود. گفتند فلان کس را دیدیم که در هوا میپرد، گفت: زغنی و مگسی [هم] در هوا بپرد. گفتند: فلان کس دریک لحظه از شهری به شهری میرود، شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب میشود (میرود). این چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق داد و ستد کند و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.
۷٫ تفکر
سیر و سلوک عرفانی از آغاز با تفکر همراه است. اندیشیدن، جزء جدانشدنی مراقبه در سلوک عرفان دینی است، زیرا مراقبه در فرهنگ عرفان دینی، ملازم ذکر است و ذکر، یادآوری کمالات الاهی و کاستیهای غیر اوست. بدیهی است که فردی میتواند کمالات خداوندی و کاستیهای خود را به یادآورد که در آنها اندیشیده باشد و هم از این رو است که قرآن کریم در بسیاری از آیات خویش به تفکر فرا میخواند و یادآوری و ذکر را بر بندگان تکلیف میکند. خداوند تعالی در قرآن کریم صاحبان خرد را کسانی معرفی میفرماید که خداند را به یاد آورند و در آفرینش او بیندیشند، آنجا که میفرماید:
«ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف الیل و النهار لایات لاولی الالباب الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض»
همانا در آفرینش آسمانها و زمین و گردش شب و روز، نشانههایی برای صاحبان مغز است، کسانی که خدا را در حال ایستاده و نشسته و خوابیده بر پهلو به یاد میآورند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند.
تفکر در عظمت آفرینشهای خدا، سبب رشد و تعالی آدمی است. انسان با تفکر به دریافت حقایق نایل میشود و چشم دل بر آنها میگشاید و هم از این رو است که مراقبه در شیوه عرفان دینی، سبب قوت و صحت اندیشه در آدمی است. سالک مسیر عرفان دینی به خوبی میاندیشد و به درستی قدم برمیدارد. او به هرچیز که مینگرد با تدبر نگاه میکند تا به یاد خدا افتد و به او نزدیکتر شود. جلالالدین بلخی که از عرفای بزرگ اسلامی است، آدمی را همان اندیشه دانسته میگوید:
ای بــرادر تـو هـمـان انـدیـشـهای
مـابـقـی تـو اسـتـخوان و ریـشـهای
و اما مراقبه در اغلب فرقههای معنویتگرای غیردینی با شیوه خالی ساختن ذهن از هرگونه اندیشه و رسیدن به خلاء و خلسه باطنی انجام میپذیرد. در شیوه مدیتیشن متعالی (TM) که عالیترین شیوه مراقبه در عرفانهای غیردینی است، انسان با خیره شدن به یک شعله شمع (trarak) یا تکرار صدا یا لفظ و کلمهای خاص (مانترا) یا تمرکز بر روی تنفس میکوشد، توجه خویش را از هرچیز دیگری منصرف ساخته و به غیر این امور فکر نکند تا آنجا که تمام توجه او به آن شعله یا کلمه جلب شود. با جلب تمام توجه به آن شعله یا کلمه، خلسهای نسبی برای آن فرد حاصل میشود که باید به کمال رسانده شود. کمال این خلسه به آن است که فرد توجهش را از آن شعله یا کلمه هم قطع کند و ذهن را از توجه به هر چیزی خالی سازد، در این هنگام است که او به همه صورتهای موجود در ذهنش که دیگر توجه او را جلب نکرده و مشغولش نمیدارد، نگاهی بیتفاوت میاندازد، نگاهی که او را مشوش و مضطرب نساخته و دغدغهمند نمیسازد. و آنگاه که در ذهن، صورتی برای اشتغال باقی نماند، روح آرام گرفته و از تشویش و اضطرابی که محصول صورتها بود، رها میشود. در مبانی برخی از فرقههای معنویتگرای دیگر به اصل مهم نفی ذهن برمیخوریم، آنها بر این باورند که به ذهن نباید اعتماد کرد و نباید آن را طرف مشورت قرار داد، باید ذهن را تعطیل کرد؛ چراکه ذهن جز فریب به بار نمیآورد؛ و فکر کلاهبرداری بیش نیست و حائلی بین آدمی و حقیقت است چرا که از کلمات ساخته شده است؛ هم از این رو فلسفه، علم و تکنولوژی همه فریبند و آدمی را اسیر میکنند. آنها برای رسیدن به عشق، فرمان به فراموش کردن عقل داده و با آن متارکه میکنند. کنار گذاردن عقل، ذهن و استدلال، نفی تفکر است؛ چرا که تفکر به شکل معمولش همان حرکت ذهن از مجهولات به سمت معلومات برای کشف مجهولات است و این آن چیزی است که این فرقهها به نفی آن و خالی ساختن مغز از آن تشویق میکنند، حال آنکه در مراقبه عرفان دینی اگر تخلیهای هست، تخلیه ذهن و دل از خیالات و خاطرات بیهوده و هوسانگیز است و این با تفکر در کاستی دنیا و جلب توجه به خدا و عظمت و سایر کمالات او میسر میشود. عرفان دینی خاطرات و خیالات بیهوده را مانع رشد آدمی دانسته و او را از اشتغال به آنها بازمیدارد، حال آنکه بسیاری از فرقههای معنویتگرای غیردینی، آدمی را به تخلیه ذهن از هرگونه تفکری سفارش میکنند که این سبب ضعف و رکود قدرت اندیشه در انسان میشود ولی عرفان دینی با دعوت به تفکر و تدبر در حقایق، بازداشتن از خاطرات و خیالات باطل و بیهوده، قدرت اندیشه را در آدمی تقویت کرده و به کمال میرساند تا آنجا که آدمی چشم عبرتبین بر همه چیز میگشاید و از هر چیزی عبرت گرفته و رشد میکند. البته در عرفان دینی تفکر راهی برای ورود به فضای دل است به این معنا که برای راه یافتن به فضای دل به تفکر در عظائم خلقت و آغاز و انجام خویش میپردازد. او میاندیشد تا ببیند، علم میآموزد تا به معرفت برسد و این فکر سازنده رشد دهندهای است که عارفان مسلمان نیز با همه معارضتی که با شیوه فیلسوفان داشتند به آن عمل نموده و ترغیب کردهاند. جلالالدین بلخی در این اشعار معروفش میگوید:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کـجا آمـدهام آمــدنم بـهــر چـــه بــود
بــه کجا مــیروم آخـر ننمایی وطنم
و این در حالی است که فرقههای پیشگفته قدم گذاردن در فضای باطن را منوط به ترک فکر از همان آغاز میدانند.
۸٫ آرامش
تشویش و اضطراب، محصول شکست و نومیدی است و آدمی همیشه در گریز از آن بوده و درصدد رسیدن به آرامش است و صد البته که زمانی آرامش حاصل میشود که امید پدید آمده باشد، عرفان دینی آدمی را به توکل بر خدا و اعتماد به او فرامیخواند و یکتا امیدی را که هرگز به نومیدی نمیانجامد در امید واقعی به خدا میداند. یاد خدا، چنان امیدی در دل ذاکران پدید میآورد که تشویش را از وجودشان زدوده و ریشهکن میسازد، از این رو در فرهنگ عرفانی دینی، آرامش واقعی در سایه ذکر خدا حاصل میشود، چنانکه خداوند میفرماید:
الا بذکر الله تطمئن القلوب
هان! فقط به یاد خدا دلها آرامش مییابد.
عرفان دینی، اضطراب و تشویش را معلول غفلت از خدا و توجه به دنیا میداند. دنیا با چهرههای جذابی که بر آدمی عرضه میکند، هر دم دل را به سویی فرامیخواند و همین دعوتهای گوناگون و مطلوبهای ناپایدار است که تشویش میزاید و آرامش از دل میزداید. با قطع تعلق از چهرههای دنیا و روی کردن به حرم امن الاهی است که دل، آرام میگیرد.
ای نه دله ده دله، هر ده یله کن
یـک صـبـح بـه اخـلاص بـیا در بر ما
صراف وجود باش و خود را چله کن
گر کـام تـو بـر نـیاید آن گه گله کن
اما امروزه بسیاری از فرقههای معنویتگرای غیردینی هواداران خویش را به مدیتیشن متعالی (TM) فرامیخوانند. آنها مدیتیشین متعالی را سبب پیدایش آرامشی مطلوب میدانند که در آن ذهن از اشتغال به هرگونه فکری رها شده و به نظاره محض یا بیتفاوتی نسبت به تصاویر ذهنی خود میرسد و در نتیجه هیچ خاطره یا خیال مشغولکنندهای باقی نمیماند تا برایش دغدغهای ایجاد کند. به عبارت دقیقتر با آنکه تصاویر خاطرات و خیالات در ذهنش موجودند؛ ولی او به آنها اشتغالی نداشته و فقط یک نظارهگر محض است که تأثیری از آن تصاویر نمیپذیرد. لوئیس پروتو که از اساتید مدیتیشین است در این باره میگوید: نظاره محض به این معنا است که ذهن شما ظرف مجموعهای از تخیلات و توهمات پوچ است و با پی بردن به این موضوع میتوانید بیتفاوت به آنها بنگرید و از تلاطم سطح به آرامش عمق ذهن برسید و ریلاکس شدن را تجربه کنید. در حالت ریلاکس است که آگاهی متعالی پدیدار میشود، ذهن فقط به اندازهای که به خواب نرود باید فعال بماند. خلسه روحی پدید آمده از مدیتیشن، آرامشی است که هواداران این فرقهها به آن دست مییابند و صد البته که چنین آرامشی، موقت و محدود به زمان خلسه روحی است و هنگام برخورد با فعالیتهای جدی انسان را فراگیرد که در این هنگام، آرامش پیدا شده از خلسه مدیتیشن، زایل شده و اضطراب و دغدغه وجود انسان را فرامیگیرد، ولی آرامشی که از یاد خدا حاصل میشود، چنان مستحکم و ماندگار است که انسان را در بحرانهای گوناگون زندگی، حفظ میکند، چنان که در وصف قطب عارفان امیرمؤمنان علی (ع) آمده که:
هو کالجبال الراسخ لا تحرکه العواصف
او همچون کوهی استوار بود که طوفانها او را مضطرب نمیساخت.
لازم به ذکر است که دنیای غرب پس از پیدایش بحرانهای گوناگون و فراگیر روانی و عاطفی، شیوههای گوناگونی را در حل این معضل آزمود که هرکدام اگرچه به نحوی آرامش نسبی فراهم میآورد، ولی لطمههای بسیار نیز به دنبال داشت، روی آوردن قشر وسیعی از جامعه غرب به نوشیدنیهای الکلی و مواد مخدر برای رهایی از اضطراب و تشویش پدید آمده از زندگی ماشینی در دنیای غرب بود، ولی بدیهی است که هر آرامشی، مطلوب و پسندیده نیست. آرامشی که با تعطیل عقل و تفکر همراه باشد، آرامشی غیرواقعی و زیانبار است و تجویز امروز فرقههای معنویتگرای غیردینی نیز همچون تجویزهای پیشین با تعطیل نیروی عقل و تفکر همراه است که این، فرود آمدن بشر از ارزشهای انسانی به حد و اندازه یک موجود بیارزش و غیرعاقل است.

عرفان های نوظهور (۴)

عرفان های نوظهور (۴) تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی
عرفان حقیقی و کاذب
همه عرفان¬ های دینی را لزوماً نمی ¬توان عرفان حقیقی دانست؛ زیرا ممکن است یک دین، دست خوش تحریف یا جعل شده باشد و تصویری غیر واقعی از منبع و منشأ هستی، خدای متعال، ارائه دهد. در چنین دینی، با وجود آن که هدف نهایی شخصِ عارف، وصول به خدا است؛ اما خدایی که در آن دین، مطرح است، خدایی غیر حقیقی و غیر واقعی است؛ بنابراین، عرفانِ برآمده از چنین دینی، عرفانی غیر حقیقی نیز خواهد بود؛ برای مثال، عرفان یهودی یا عرفان قبالا، با وجود آن که برآمده از ایین یهود است، به دلیل تحریفی بودن یهودیت، عرفان آن نیز نمی -تواند عرفانی حقیقی باشد؛ بلکه عرفانی کاذب دانسته می ¬شود. همچنین عرفان مسیحی را نمی ¬توان عرفانی حقیقی دانست؛ زیرا هرچند عرفان مسیحی برآمده از دیانت مسیحی است، اما دیانت مسیحی موجود، دیانتی تحریفی و بلکه جعلی است.
بنابراین، عرفان حقیقی عرفانی است که از دینی حقیقی و واقعی برآمده باشد. عرفان حقیقی نه تنها هدفی حقیقی و واقعی را دنبال می¬ کند؛ بلکه در آموزه ¬های سیر و سلوکی خود نیز کاملاً تابع شریعت و دین حقیقی است. عرفان حقیقی عرفانی است که تنها راه وصول به معشوق و منبع حقیقی هستی، خدای متعال را جلب رضایت او و اطاعت او می¬ داند؛ بنابراین برای طی طریق وصول به معشوق، گوش به زنگ سخنان او است؛ گوش به زنگ فهم خواسته معشوق است، تا به همان صورتی که او می¬ خواهد، رفتار کند؛ زیرا معنا ندارد برای رسیدن به معشوق، به رفتارهای خلاف خواست و اراده او روی آوریم. خدای متعال نیز پیام و خواسته ¬های خود را به صورت شفاف، دست نخورده و معصومانه، توسط آخرین فرستاده خود در اختیار بشر قرار داده است. در این زمینه هیچ ابهام و نقطه کوری وجود ندارد؛ بنابراین، عرفان حقیقی، عبارت است از عرفانی که هم غآیت آن و هم روش وصول به آن غآیت، برآمده از دین حقیقی و واقعی و معصوم باشد. هر نوع عرفانی که غیر از این باشد، در زمره عرفان¬ های کاذب و دروغین خواهد بود.
ویژگی های عرفان های کاذب
به اختصار به برخی از ویژگیهای عرفان های کاذب اشاره میشود :
۱ ـ در معنویت های نوگرا، به جای آنکه انسان به خضوع در برابر خداوند بی همتا فراخوانده شود به کرنش در برابر موجودات ضعیف و محدود دعوت می شود. فطرت پرستش در انسان که در جستجوی کمالی نامحدود است با پدیده های مادی سرگرم می شود و حتی گاهی این فطرت با پرستش انسانی ضعیف ـ که خود را در جایگاه خدا می بیند ـ مانوس می شود.
به عنوان مثال سایبابا ـ مدعی پرطرفداری که هم اکنون در هند به سر می برد ـ می گوید: خدای خالق در او حلول کرده است. وی که خود را برهما، خالق هستی بخش می داند ، مردم را به کرنش و پرستش در برابر خویش فرا می خواندو با این اشعار و اذکار مریدان خود را به خویش توجه می دهد:
خودتان را محصور من بدانید و به من مشغول باشید…
مثل کودکی پرورش تان دادم
وقتی خانم جوانی شدید شریک زندگی شما شدم تا دوست تان بدارم و حافظتان باشم.
دو پسر زیبا به شما دادم تا انها را دوست بدارید و ستایش کنید.
بیا عشق مرا بپذیر و خودت را رها کن
عشق من مثل دریا نامحدود است
مرا واقعاً قبول کن مثل مادرت
من آمده ام تا سعادت بدهم
اشعار بالا نمونه ای از پیام صدها مسلکی است که بشر تشنه امروز را به خود مشغول داشته است. در این مرام ها توحید محوری جای خود را به انسان محوری و در نتیجه به مرید پروری داده است.
۲ ـ عرفان های کاذب فقط در صدد پاسخگویی به بعضی از ابعاد وجود انسانی اند. به عبارتی ساحت گسترده روح انسانی را در یک و یا حداکثر چند جنبه محدود می بینند . بماند که از اقناء حقیقی همان یک جنبه هم وا مانده اند و پاسخ درستی به شاخه مورد تاکید خویش نداده اند.
به جرات می توان گفت تمامی مکاتب نوظهور ـ سرجمع ـ نتواسته اند به اندازه این شعار حسین بن علی (ع) «هیهات منا الذله» در تاریخ، شور و حرارت ایجاد کنند. شعاری که سرنوشت بعضی ملتها را عوض نموده است و آنها را جهت گرفتن حق خویش و مبارزه با ظلم بسیج نموده است. همان حسینی که در شب عاشورا به همراه یاران و نزدیکان خویش تا صبح شب زنده داری و به عبادت و راز و نیاز و خلوت با خدای خویش مشغول بوده است.
براستی برنامه اصلاح جامعه و برپاکردن اجتماعی سالم و صالح ـ نه فقط افراد خوب ـ در مکتبی مثل فالون دافا چه جایگاهی دارد ، مرامی که با این جملات و توصیه ها ظلم پروری و ظالم پروری را در جامعه تئوریزه و نهادینه می کند: «وقتی کسی به شما ناسزا گفته یا لگد می زند فقط لبخندی بزن و به او بگو ادامه بده تو در این مدت داری به من تقوا می دهی و من تکه ای از آنرا به تو بر نخواهم گرداند. (هنگجی لی. شوآن فالون ص ۳۹۷)
معلوم می شود حقیقتی به نام کرامت انسانی و بزرگواری روح در این مرام اصولاً پذیرفته نیست تا چه رسد به اینکه برنامه ای برای پرورش این بعد الهی داشته باشد!
گروه دیگری متوجه جنبه دیگری از روح انسانی شده اند و بساط دیگری گسترده اند و به ترویج شیطان پرستی روی آورده اند . روشن است انسانی که مشتاق جنبه جمال حقیقت است، متمایل به فهم ابعاد جبروتی و جلال حق هم هست .
گروههایی از متال، با ایجاد ذهنیتی وحشت گرا در مخاطبین خود، قلوب تشنه هیبت حق را هدف قرار داده اند و با ایجاد رعب و وحشت و ترس به این جنبه از روح انسانی پرداخته اند . مرلین منسون از رهبران بلک متال در معنویت مورد علاقه خویش، در صدد القای لذتی است که دلهای مشتاق هیبت حق در پی آنند. همین ترس و وحشت و رعب کم نظیر است که آثار و محصولات منسون و همفکرانش را برای بعضی از افراد، دلپذیر و جذاب ساخته است. انسانی که در پی ادراک هیبت و عظمت و کبریایی خداوند متعال است بدین سان با توجه به غلبه شیطان رام می گردد. بسیاری از کلیپ های منسون ـ که در زمره البوم هالیوود است ـ درباره افرادی است که در صدد توسل به شیطان اند و می خواهند با تمسک به قوه های پلید در طبیعت به مقاماتی برسند .
منسون در آثارش می خواهد به مخاطب بفهماند که نیروهای شیطانی و شرارت های طبیعی ، نیروهای غالب درجهان اند و خیر و خوبی وابعاد الهی مغلوب و شکست خورده اند .
باید پرسید آیا صفات زیبای انسانی و فضیلت های اخلاقی درانسان مرده است که منسون اصلا آنها را نمی بیند و یا دائما مغلوب و شکست خورده می پندارد؟
در بعضی ازمرام ها، تعالیمی ترویج می شود که محیط مقدسی همچون کانون خانواده از اساس تخریب می شود. تاسف بارتر آنکه این تعالیم به نام عشق به خورد مخاطب داده می شود یعنی با نام صداقت و محبت، مرامی به نام «وفا» لگدکوب می شود که در نتیجه نه خانه ای می ماند و نه خانواده ای، لاجرم می ماند مرد و زن سرگردان به دنبال عشق موهوم. حقیقت این است که آنچه اشو ( از رهبران عرفان جنسی ) به نام عشق به پیروان خود تعلیم می دهد غریزه تنوع طلبی جنسی و شهوانی است که هیچ گاه راضی و قانع نشده و همچنان دریا صفت و هیجان ناپذیر خواهد ماند. وی می گوید:
«نمی گویم اگرزنی را دوست داری با او زندگی مکن . با او باش اما نسبت به عشق وفادار بمان. یعنی از همان لحظه ای که احساس می کنید از چیزی خوش تان نمی آید و آن چیز جاذبه اش را از دست داده است و شما را خوشحال نمی کند از آن دست بردارید (ولو آن چیز همان زنی باشد که قبلاً او را دوست داشته اید) فقط بگویید متاسفم.» (تفسیر آواهای شاهانه ساراها ص ۱۰۷)
از اشو باید پرسید چرا محبت زن و شوهری نمی تواند پایدار بماند و چرا آن دو نمی توانند تا آخر به هم عشق بورزند؟ چرا به این محبت، نتوان رنگ ملکوتی داد؟ چرا باید محور این محبت هواهای طرفین باشد که ناپایدار و تنوع طلب است؟ چرا نتوان تفسیری آسمانی و ثابت و دائمی از عشق زن و شوهر به هم ارائه داد؟ از آنجایی که خانواده در مکتب اشو ویران شده است وی زندگی جمعی و کمون را به عنوان جایگزین خانواده پیشنهاد می دهد. (آینده طلایی ـ اشو ص ۹۸)
خنده دار آنکه اشو نیروی درونی را به عنوان راهبر به انسان معرفی می کند که باید به آن احترام گذاشت و از طرف دیگر «گمراهی» را بر آن نیرو به رسیمت می شناسد. وی می گوید:
ندای درونتان را ارج بنهید و از آن اطاعت کنید. به خاطر داشته باشید من تضمین نمی کنم که آن ندا همیشه شما را به راه راست هدایت کند. بیشتر اوقات شما را به گمراهی می برد . این حق شماست که آزادانه به گمراهی بروید. (شهامت ـ اشو ص ۲۶)
وی پا را از همه اینها فراتر گذاشته و عرفان ادعایی خود را چنین درمقابل خدا قرار میدهد : حتی در مقابل خداوند بایستید … درستی و نادرستی امور را به کنار بگذارید… (همان ص ۲۷)
۳ ـ عرفانهای کاذب فاقد نظام عقیدتی منسجم و عمیق اند. به عبارتی از منظر تئوریک و نظری بسیاری از آنها، اصول جهان شناختی و فلسفی مشخص و قابل ارائه ای ندارند. آنها هم که چیزی مطرح نموده اند مبنای قابل دفاعی در مواجهه با دیگر مکاتب ندارند و جهان بینی محکمی برای آنها تصور ندارد .
در این مکاتب ـ لااقل در بسیاری از آنها ـ حقیقت و کشف آن و وصول به آن حتی در حد ادعا هم مطرح نیست. در تعالیم کریشنا مورتی آمده است: حقیقت سرزمینی است بدون معبر. راهی به سوی آن نیست…. ( تعالیم کریشنا مورتی ص ۱۴).
معلوم می شود مکتبی که حقیقت را دست نایافتنی می داند بالطبع راهی برای رسیدن به آن هم نمی شناسد و اگر هم راهی پیشنهاد دهد بر معضلات مبنایی خود نه فقط کمکی نکرده است که تعارضی هم به بار آورده است. به همین علت در این مسلک کلمات و جملات مبهم و نامفهوم فراوان یافت می شود به گونه ای که پیروان آن، اصلا در صدد دریافت تعالیم بی پرده و روشن بر نمی ایند.
در مکتب اسلام به برکت تعلیمات عمیق هستی شناسی در قرآن و روایات اسلامی، علوم مختلفی از قبیل تفسیر، فلسفه، حدیث، اصول، فقه، کلام و … شکل گرفته اند و عرفان اسلامی از چنین نظام عمیق معرفتی برآمده است و از چنین پایه مستحکمی برخوردار است . دراین مکتب راه رسیدن به حقیقت باز و اصلا هدف هستی رسیدن به حقیقت است .وَ الَّذینَ جَاهَدُوا فینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.
۴ـ عرفان های کاذب نه فقط فاقد جهان بینی دقیق و علمی، که گاهی در ناحیه باید و نباید ها (ایدئولوژی)، دستوراتی بس ابتدائی دارند و یا لااقل بسیاری از اعمال و افعال آدمی را بلاتکلیف و بدون حکم، مهمل گذاشته اند. توصیه های اخلاقی کلی که قابل تاویل به سبک ها و اشکال مختلف است از ممیزات این عرفان ها است.
خوب است دستورات متنوع و متعدد اسلامی در زمینه های مختلف (اعم از مکروه، مستحب، حرام، واجب …) با افعال و اعمال مورد توصیه در این مکاتب مقایسه شود تا جامعیت عرفان برآمده از شریعت اسلامی بیشتر روشن شود. حتی اگر تکثر حرکات جسمی در یوگا ـ که در حقیقت ورزشی بیش نیست و بالغ بر ده هزار است ـ باز خود را چشم گیر نشان دهد با کمی توجه معلوم می شود که تمامی این حرکات فقط ناظر به تقویت جسم و حصول آرامش ظاهر است و دستوری تعیین کننده در زمینه های مختلف مورد ابتلاء از جمله حوزه خانواده و اجتماع و … ندارد .
مع الاسف گاهی بعضی از مدعیان عرفان که مسلک خود را اسلامی و حتی شیعی معرفی می کنند در صدد نفی شریعت و احکام فقهی بر می آیند وبه نام حقیقت شریعت را قربانی می کنند. ممکن است در مرحله نظر این مطلب را انکار کنند اما در سلوک ادعایی خود، عملاً شریعت و احکام ظاهری دین را به دست فراموشی سپرده اند و به پیروان خود چنین تعلیم می دهند. در حالیکه بزرگان عرفان اسلامی این نسبت را به شدت رد می کنند .
ابن عربی -که در عرفان اسلامی جایگاه رفیعی دارد- دراین باره میگوید: بدان که من در مکر الاهی و چگونگی در امان ماندن از این مکر دقت کردم، چاره ای به نظرم نرسید جز آنکه باید دست به دامن شریعت زد؛ بنابراین اگر خداوند کسی را بخواهد به سوی خیر و سعادت هدایت کند و از گرفتاریهای مکر در امان بدارد، کاری میکند که او هیچگاه میزان شریعت را از دست نگذارد… هیچ بندهای نباید از این میزان غفلت کند… هرکه بخواهد از مکر حق ایمن بماند، باید میزان شریعت را از دست ندهد؛ میزانی که آن را از پیامبر به ارث برده و فرا گرفته است. پس هر چه از طرف خدا دریافت کند آن یافته ها را در این میزان بگذارد؛ اگر با میزان شرع پذیرفته شد آن را داشته باشد و گرنه ترکش کند.
ابن عربی سفارش میکند که حتی باید دریافت های غیبی و الهامات معنوی را نیز با میزان شریعت سنجید. او میگوید: اهل اللّه در این مورد اختلاف ندارند. بسیاری از بزرگان حوزه کشف و شهود گرفتار آشفتگی شده، از نظر تشخیص حالات خود دچار پیچیدگیهای مکر میگردند و لذا باید میزان شریعت را از دست نگذارند.
ابن عربی حتی پا را فراتر گذاشته می گوید:”. حقیقت عین شریعت است وی تصریح می کند: هر که از شریعت فاصله بگیرد، اگر تا آسمان هم بالا رفته باشد به چیزی از حقیقت دست نخواهد یافت!… حقیقت عین شریعت است. شریعت مانند جسم و روح است که جسمش احکام است و روحش حقیقت”.(مجله معرفت، شماره ۳۵)
علامه طباطبایی دراین باره فرموده اند: اینکه از بعضی شنیده شده است که میگویند سالک پس از وصول به مقامات عالیه و وصول به فیوضات ربانیه، تکلیف از او ساقط میگردد، سخنی است کذب و افترایی است بس عظیم؛ زیرا رسول اکرم (ص) با این که اشرف موجودات و اکمل خلایق بودند، با این حال تا آخرین درجات حیات تابع و ملازم احکام الهیه بودند. بنابراین سقوط تکلیف به این معنی دروغ و بهتان است. (مجله معرفت-شماره ۴- جایگاه شریعت در قلمرو عرفان)
ایت الله بهجت در فرمایشی عمیق این مهم را اینگونه یاداور شدند: مگر میشود راهی برای رسیدن به خداوند باشد و انرا خداوند از طریق پیامبرانش به مردم نرسانده باشد؟
۵ـ طیف غالب عرفان های کاذب، با هدف مراقبه، آرامش، تمرکز و … برای خدمت به استعمارنو و توجیه فرهنگ و تمدن مادی و مدرن غرب به میدان آمده اند. در حقیقت آنها آمده اند تا بشر آشفته و خسته از زندگی مدرن را آرام کنند . مأموریت واقعی آنها ، جلوگیری از تجدید حیات دین حقیقی است چرا که بشر سرگردان اگر الام روحی و معنوی خود را تسکین ندهد ، زود است که بنیان تمدن جدید را به چالش بکشد و در برابر آن عَلَم طغیان بلند کرده و تسلیم حق ازلی و ابدی شود .
« در اواخر قرن بیستم جوانان غربی- که از قفس آهنین تمدن مادی به تنگ آمده بودند- با روی آوردن به شیوه های غیرعادی برای تخلیه روانی و معنوی خود جریانهایی مثل «هوی متال» را پدید آوردند . آنان در برنامه های خود با استفاده از مواد مخدر، رقص، موسیقی تند، طول موج تشعشات مغزی خود را چنان مغشوش کرده اند که رفتارشان از کنترل خارج می شود. برخی از این فرقه ها- مثل گانزان رزز- حتی به خوردن مدفوع در مجالس رقص میپردازند.»(جریان شناسی انتقادی عرفانهای نوظهور، مظاهری سیف، ص۱۰۹)
روشن است در چنین فضایی دنیای غرب که از نظر سرمایه الهی و دارائی معنوی و برنامه های روحی ، دستش خالی بود به مرامهای شرقی روی آورد و بر اساس تمدن جدید غرب، شبه عرفانهایی را طراحی و روانه میدان پرتقاضای معنویت نمود.
به عنوان مثال « ماهاریشی ماهاش»- که مهمترین مروج عرفان جدید در غرب است- با کمک گرفتن از تعالیم هندو و بودا، عرفان TM(مدیتیشن متعالی) را بر اساس اومانیسم غربی و آموزه های سکولاریسم پدید آورد.
بنابراین باید زاد و ولد عرفان های جدید را- که هر روز و هر ساعت همچون قارچ ظاهر می شوند- مولود همین تنوع ذوقها و نیازها و سلیقه ها دانست که در فرهنگ انسان گرایانه غرب بر حقانیت همگی صحه گذاشته می شود.
نتیجه اینکه خاستگاه عرفان های کاذب، تمدن غربی و مأموریت آنها تسکین آلام بشر مدرن است نه پرداختن به فطرت خداخواهی انسان ها.
۶ ـ در بسیاری از عرفان های جدید هدف و غایت و مطلوب، قدرت تصرف در طبیعت و دستیابی به نیروهای مرموز غیبی است. به همین علت بسیاری از مکاتب طبیعت گرایی را ستایش و ترویج می کنند . چنین بینشی در عرفان بومیان آمریکا و آفریقا حاکم است. شمن ها چنین تعریفی در عرفان های جدید دارند ، یعنی افرادی که قدرت جادویی خاص دارند و می توانند بر طبیعت مسلط باشند و بعضی قوای طبیعی را تسخیر کنند و از این طریق به کسب روزی و مداوای بیماران می پردازند و اصولاً اعتقاد به جن، ارواح، دیوها ـ که فقط شمن ها قادر به دیدن آنهایند ـ در زمره اعتقادات مسلم در شمنیسم است .
غایت عرفان در شمنیسم خواب دیدن است به گونه ای که در حالتی شیه خلسه و جذبه برای سالک اتفاق می افتد. تا جایی که کارلوس کاستاندا مقدمات و مراحل رویا دیدن را از منظر تئوری تبیین نموده است و حتی استفاده از موارد توهم زا را ـ که در میان بومیان آمریکای جنوبی رواج دارد ـ یکی از این مراحل بر می شمارد. ( سفر به دیگر سو ـ ترجمه دل آرا قهرمان ـ ص ۱۵۴)
سوال اساسی در این جا این است که براستی تسخیر نیروهای طبیعت از قبیل جن و … چه ربطی به عرفان دارد ؟ اگر بنا باشد که چنین قدرتی عرفان محسوب شود چرا متفکرین و مخترعین علوم تجربی عارف نباشند؟ و آیا اصولاً دستیابی به چنین قدرت هایی کمال حقیقی انسان محسوب می شود؟
مخلص کلام آنکه نباید غافل بود که اصولاً شبه عرفان ها-که همگی پسوند مقدس عرفان را باخود یدک می کشند- ربطی به عرفان ندارد بلکه در خوشبینانه ترین صورت تنها می توان آنها را یک فرایند پزشکی ـ تجربی برای درمان امراض جسمی بیماران و یا در جهت تسلط آرامش روان و تمدد اعصاب دیگران و یا یک روشی روانشناسانه یا حد اکثر آنرا یک روش تسلط بر باطن طبیعت تلقی نمود .
و بعلاوه تجربه ثابت کرده است که آخرین هنر مکاتب عرفانی و معنویت های مجازی، تنها یک نوع معنویت گرایی زمینی (نه آسمانی) است؛ یعنی به سمت نوعی از تجربه های شبه معنوی مثل هیپنوتیزم و یوگا و مدیتیشن سوق پیدا می کند.
عرفان های نو ظهور ( پسا مدرن)
مهمترین مشخصه عرفانهای پسامدرن، عدم پایبندی به مفهومی غایی در معرفتشناسی خود است بدینگونه که اساسا در اینگونه عرفانها شاهد سلوکی بر مبنای کسب معرفت نیستیم بلکه بر عکس شاهد نوعی اعمال و حرکات بیمعنا هستیم که سالک میباید با تکرار بیش از حد آنها خود را در حالتی خلسه وار قرار دهد. در واقع عدم وجود تفکر در اینگونه عرفانها یکی از ویژگی هایی است که آن را به پستمدرنیسم گره میزند؛ به یک معنا عنصر خردگریزی در آن مستتر است و از این منظر، به طور مشخص، راه خود را از عرفان اسلامی جدا میکند.
عرفانهای پسامدرن نه پسامدرناند و نه مدرن و نه سنتی بلکه معجونی از هر سه اند. از میان خصوصیات عرفانهای پسامدرن، میتوان به خصیصه اومانیستی آنها اشاره کرد و این نکته در نوع خود جالب است که عرفانهای مدرن، ریشه در اساسیترین رکن مدرنیته یعنی اومانیسم دارند. «شانکارا» بر همین مبنا معتقد به نوعی شناخت و شهود فردی است که هیچ ارتباطی با آیین و آداب الهی و مذهبی ندارد؛ زیرا معتقد است عبادات و مناسک ما را به سویی میبرند که خداوند را بیرون و برتر از خود انگاریم و فقط او را بپرستیم، نه اینکه بشناسیم.
با این حال یکی از مهمترین عوامل شکلگیری عرفانهای جدید یا پسامدرن، رهایی شهروندان دربند دوران مدرن، از چنگال زندگی سرمایهداری است. «ماهاریشی ماهش» – که در غرب مهمترین داعیهدار عرفان مدرن به شمار میرود – با ترکیب گزینشی آموزههای بودیسم و هندوئیسم، توانسته آیینی به نام مدیتیشن متعالی(Transcendental Meditation) ایجاد کند. به زعم «ماهش»، انسان معاصر میتواند با مدیتیشن متعالی به آرامشی عمیق دست یابد.
مدیتیشن متعالی (TM) خود را از هرگونه ارتباط با ماورای طبیعت فارغ کرده است و میکوشد با ارائه کلمات سانسکریت به شهروندان غربی به عنوان «مانترا » و اخذ مبالغ هنگفت از آنها، آلام آنها را تسکین دهد. نکته بسیار عجیب آنجاست که مربیان این روش معتقدند انتخاب «مانترا» آنگاه مؤثر خواهد بود که بدون توجه به معنای درونی و عمیق آن انتخاب شده باشد؛ زیرا توجه به معنای درونی مانترا باعث غفلت از روند خلسهکردن خود خواهد شد!
بنابراین یکی از نتایج صریح عرفانهای پسامدرن، نیهیلیسم فکری و پوچگرایی معرفتشناختی است؛ زیرا عملا خود را از هر گونه معنا میرهاند و اعتقاد به معنای باطنی امور را بیهوده در نظر میآورد؛ نکتهای که شدیدا مورد توجه عرفان اسلامی است.
با این حال به نظر میرسد که مدیتیشن متعالی اگر چه میکوشد در مقابل مدرنیته، داعیهدار سنخی از تفکر پسامدرن باشد اما بهواقع میان مدرنیسم و پسامدرنیسم سرگردان است؛ زیرا به لحاظ متدولوژیک از روشهای مدرن سود میجوید و اساس خود را بر خودبنیادی خرد جزئی بشری قرار داده است؛ یعنی مفهومی که مدرنیته، علم آن را به دوش میکشید.
عرفان پسامدرن مدعی نیست که سالکان این روش میتوانند معرفتی نسبت به اعمالی که انجام میدهند به دست بیاورند و از این منظر، تفاوتی با چاپلین «عصر جدید» ندارند؛ زیرا آنها در حال انجام دادن کاری هستند که آنها را از حالت عادی خارج میکند و به یک مفعول تبدیلشان میکند. در واقع دستیابی به آرامش (Relaxation) برای شهروند غربی نه بر مبنای نوعی معرفتشناسی معنوی واقعی بلکه همچون افیونی است که به تسکین درد آنها میپردازد و نه درمان آن. به یک معنا مدیتیشن متعالی نوعی اعتیاد پسامدرن بیش نیست.
آدمی برای بهتر زیستن باید مفاهیم بیمعنای معاد و زندگی در جهان دیگر را فراموش کند زیرا پس از مرگ، تنها چیزی که به حیات آدمی ادامه میدهد، تناسخ در چرخه «سمسارا»ست. آدمی پس از مرگ خود، در قالب بدنی دیگر به دنیا میآید و این چرخه همچنان ادامه پیدا میکند. اعمالی که انسان در طول حیات خود انجام میدهد، کیفیت زندگی او را در حیات بعدیاش مشخص میکند.
عرفانهای پسامدرن نوعی طغیان علیه آسمانند و معتقدند بدون هیچگونه شریعت و آیین الهیای میتوان به آرامش رسید. در واقع در دیدگاه ماتریالیستی اینان، دین تنها از وجه آرامش بخشی آن مورد توجه است؛ زیرا هرچه هست در همین جهان خلاصه میشود و خدا، دوزخ، بهشت و جهان دیگر توهمات ذهن بشریاند. با این حال، انسان مدرن با جدایی از ادیان سنتی خود، آرامش خود را نیز از دست داده است و بنابراین باید گونهای از آیین بشری را به جای آن بنشاند.
آدمی از آنجا که امید خود را به حیات آن جهانیاش از دست داده است، باید نهایت لذت و آرامش را در این جهان کسب کند. چنین دیدگاهی که با سیل افکار مدرن در غرب آغاز شده بود، تنها یک نتیجه به ارمغان آورد؛ رهایی از هرگونه تقید و در نتیجه زوال اخلاقی جامعه. با این حال انسان مدرن غربی هرگز نتوانست نیاز خود را به معنویت نادیده انگارد. عرفانهای پسامدرن که از لقاح مصنوعی مکاتب آسیای شرقی و تفکرات نسبیگرای متأخر ایجاد شدهاند، در پی این بودند که آدمی را از نتایج منفی مدرنیته برهانند؛ نتایجی که برای انسان مدرن، یأس و نا امیدی به همراه داشت.
با وجود اینکه مدرنیته خدا را کنار زده دنیای غربی در صدد برآمد تا دین نوینی را تاسیس کند؛ دینی که از آسمان بریده است و تنها باید بتواند سعادت را روی زمین به ارمغان بیاورد. چشمهای مردمان غربی دیگر روی به سوی آسمان ندارد ولی آنها همچنان در احساسی نوستالژیک در جستوجوی امر معنوی هستند؛ معنویتی که در غرب، افرادی چون ماهاریشی ماهش آن را به وجود آوردند؛ معنویتی فاقد شریعت و پیامبر و از همه مهمتر معنویتی فاقد خداوند.
اما از طرف دیگر، تفکر هندویی یک بعد دیگر دارد و آن اینکه این جهان چیزی جز رنج (دوکه) نیست و بنابراین آدمی باید در جستوجوی رهایی باشد.بنابراین آدمی باید به دنبال چه رهاییای باشد؟ اگر تمام زندگی بشری در نهایت جز رنج چیزی نخواهد بود و انتهای زندگی این جهانی نیز به نابودی و پوچی منتهی خواهد شد، پس دیگر چگونه میتوان شاد بود و احساس آرامش کرد؟ وحشتی که انسان غربی امروزه دچار آن است، ترس از نابودی و فنا شدن بعد از مرگ است؛ ترس از بیوجودی و اینکه عالم وجود یکسره چرخهای بیمعنا و بیفایده است؛ یک «سمسارا» ی پوچ و بیمعنی که مرتب تکرار میشود و هرگز از خود فراتر نمیرود؛ به یک معنا، یک دنیای سیاه کافکایی.
گذشته از اینکه جمع مفاهیم عرفان و پستمدرنیسم کاملا بیمفهوم است، باید به این نکته نیز اشاره کرد که عرفانهای پسامدرن هرگز در صدد ارائه یک گونه تفکر نیستند بلکه بیش از اینکه یک نوع تفکر و اندیشه باشند، یک نوع ابزارند. عرفانهای پسامدرن از قابلیت فوقالعادهای برای سازگاری با فرهنگ مدرن غربی برخوردار هستند. در واقع عرفانهای پسامدرن در مقابل مدرنیته قد علم نکردهاند بلکه بیشتر رنجهای زندگی مدرن را برای شهروند غربی قابل تحمل میکنند. به همین دلیل نمیتوان به راحتی آنها را «مدرن» یا «پسامدرن» نامید.
انسان غربی در عرفانهای پسامدرن نیز نمیتواند سرگشتگی خود را درمان کند. این تفکرات جدید، تنها اضطراب انسان مدرن را بیشتر میکنند زیرا حتی اگر کوچکترین امیدی هم برای او باقی مانده باشد، آن را از او میگیرند، خدای او را میکشند و او را در بیابان تنهایی رها میکنند. از طرفی به نظر میرسد بودیسم و افکار منشعب از آن، با اینکه اعمال انسانها را در سرنوشتی که در زندگی بعدی خواهند داشت مؤثر میدانند اما در درون خودشان حاوی نوعی تناقضند؛ زیرا آدمی در این ایدهها، در یک جبر دائمی قرار دارد و وارث اعمالی است که روح وی در بدن فرد قبلی انجام داده است.
در نتیجه عرفانهای پسامدرن، نحلههایی تهی از معنا هستند که وجود آنها در یک جامعه، به معنای آفت معرفتی آن جامعه است؛ آفتی که آدمی را نسبت به همه چیز منفعل میکند و به او میقبولاند که در نهایت نابود خواهد شد. بنابراین «امر اخلاقی» اساسا معنی نخواهد داشت زیرا امر اخلاقی به مثابه مفهومی باطنی و معناگرا، در دنیایی که فاقد هرگونه معنا و انتهاست و فرجامی جز نابودی ندارد، امری بیهوده است. در واقع چنین سنخی از تفکر تنها در جایی مجال بروز دارد که نوعی نسبیت بر فضای فکری آن حاکم باشد. این ضربالمثل انگلیسیها که «اگر دیدی کسی در حال تعرض به توست و تو چارهای نداری، از آن …»، در واقع ریشه در همان نسبیت اخلاقی و بیمعنا بودن دنیای انسان مدرن دارد.
ابتذال عرفانهای متأخر، متاسفانه به بزرگترین مهد عرفان بشری یعنی فرهنگ ایرانی نیز سرایت کرده است. مشاهده جوانانی که با شرکت در کلاسهای یوگا و مدیتیشن سعی دارند با تکرار کلماتی بیمعنی ـ کلماتی که دست کم آنها معنای آن را نمیدانند – به آرامش درونی دست یابند، رنجآور است. در اینجا آدمی مهجوریت مولانا، عطار، حلاج، شبلی و شیخ اشراق را ملموستر میبیند. شاید بتوان جوان غربی را که از آگوستین بریده است و زندگی مدرن هم آرامش او را سلب کرده است، درک کرد اما چگونه میتوان شاهد بود که جوان ایرانی با تمدنی که سرشار از متعالیترین عرفانها و معنویت اشراقی است، بر سر کلاسهای مدیتیشن بنشیند؟! چگونه میتوان شاهد بود که رساله «عقل سرخ»، «آواز پر جبرئیل»، «صفیر سیمرغ» و «فی حقیقهالعشق» سهروردی را کنار بگذارند و دنبال مباحث بیخردانه ماهاریشی ماهش بروند؟
با این توصیفات شکی در دروغین و تهی بودن عرفان های نوظهور یا پسا مدرن نمی ماند.
چرا عرفان های نوظهور
عرفان های نوظهور، زاده تنهایی انسان معاصر است، از وقتی که انقلاب صنعتی شروع شد و پس از قرن نوزدهم در غرب، خداوند به گونه ای از آدم گرفته شد و به او گفتند که ای انسان تو خلیفه خدا نیستی، تو میمون زاده ای بودی که ادامه نسل آنها هستی و متکامل شدی، در جهان دیگر هم خبری نیست، قبل از آن هم خبری نبوده، تو تنهای تنهایی. صادق هدایت در این باره می گوید «من مانند آدمی هستم که چنگکی در حلقم هست و نه پاهایم به زمین می رسد (یعنی نمی توانم به زمین دل ببندم) و نه دستم به آسمان می رسد که مثل قدیم آسمانی باشم، نمی دانم که در این چاه وجود چه کار کنم. » سارتر می گوید که «زندگی یعنی تهوع »، کافکا می گوید «انسان سوسک است. » همه اینها معتقدند که زندگی جز رنج ممتد، چیز دیگری نیست، پس در چنین شرایطی که انسان نه امیدی به آینده دارد، نه گذشته ای برای خود دارد و نه شرافتی دارد، در این شرایط عرفان هایی آمدند که انسان را به کرامتی دعوت می کنند و به او می گویند که تو بزرگی و انرژی مثبت داری و می توانی درد نداشته باشی، همه این عرفان ها که می توان نام آنها را عرفان کاذب، دروغین و نوظهور خواند، زاده تنهایی وحشتناک آدمی از قرن نوزدهم به بعد هستند.
علل گرایش افراد به عرفان های نوظهور
دنیا در صد ساله اخیر به دلیل پیشرفت علم و تکنولوژی به سمت مادیگرایی سوق پیدا کرد ولیکن کم کم به بن بست رسیدند و هم اکنون مردم اشتیاق زیادی به مسائل متافیزیک و ماوراء جهان ماده دارند چرا که بشریت متوجه شده که نیازهایی فوق مادی دارد که به این نیازها در کارخانهها و محصولات جدید و تنوع در بازار و تکنولوژی پاسخ داده نمیشود لذا با اشتیاق زیادی به دنبال چیزی است که بتواند روحش را اقناع کند و جوابگوی نیازهای روحیاش باشد برای همین اشتیاق زیادی به مسائل عرفانی پیدا کرده است.
دلیل اینکه عرفانهای کاذب امروزه بالخصوص در محیطهای دانشجویی و در بین دانشجوی بیشتر مطرح میشود این است که اگر بتوانند قشر تحصیل کرده دانشگاه را همراه خودشان بکنند یقیناً موفقیت بیشتری را خواهند داشت البته دلیل اینکه مبلغین عرفانهای کاذب، فضایی را پیدا کردهاند که یک جولانی داشته باشند و خودی نشان دهند این است که عرفای اسلامی تا حدی در معرفی عرفان ناب دینی کوتاهی کردهاند.
عرفای واقعی اسلامی در عرصه تبلیغات عرفان دینی بالاخص در میان جوانان، ضعیف کار کردهاند و لذا جوانان به سمت این عرفانهای کاذب کشیده شدهاند و باید گفت که خود این عرفانها حقیقتی ندارد، موفقیتی در آن نیست اگر هم پیروزی ظاهریای نصیبشان شود این پیروزی به خاطر خلأکاری مذهبیهاست که در این زمینه کم کاری داشتهایم و در نتیجه آنها توانستهاند از این عدم حضور در صحنه و فرصتی که پیش آمده استفاده بکنند و عرفان کاذب را به جوانان ما بالاخص دانشگاهیها، تحمیل بکنند و در به کار بردن کلمه تحمیل تعمد داریم چون افراد اگر بفهمند در باطن و پشت پرده این عرفانها چه میگذرد چنین عرفانی را نمیپذیرند. لذا اینها تحمیلی است و مورد انتخاب نیست.
می توان به عنوان یک دلیل گفت نیاز به هویت یابی و شکل گیری تصور از خویشتن باعث میشود که جوانان به گروهها و افکاری که توانایی هویت بخشی دارند، گرایش پیدا کنند. گروههای معنوی که نوعی جهانبینی، انسانشناسی و ارزشهای خاصی را مطرح میکنند استعداد شکلدهی به هویت جوان را دارند و از این رو با استقبال از سوی آنان موجه میشوند.
درباره زنان هم میتوان به ویژگی لطافت روحی آنان اشاره کرد. در عرفان به لطافت روحی نیاز مبرمیست. اولیا خدا برای اینکه شاگردان خود را آماده کنند، ذکرهایی را به آنان آموزش میدهند تا باعث تلطیف روح آنان شود. در زنان این لطافت در درجه بالایی است، در نتیجه باعث میشود تا زودتر در مسائل معنوی بالوپر بگیرند. البته به دلیل این ویژگی، سقوط زنان در این عرصه سادهتر است و باید به فکر تقویت نیروی خیر و حفظ این لطافت روحی باشند. موضوع دوم، به مسئولیتهای زنان باز میگردد، به هر حال فراغت زنان بیشتر از مردان است، پراکندگی مسئولیتهای مردان را، زنان ندارند. زنان در کارهای خانه ساعت کار و رفتن و آمد و غیره ندارند. بلکه با همة سنگینی کار مدیریت آن در اختیار خودشان است و میتوانند فرصتهایی را برای خود باز کنند.
موضوع بعدی به متنوع بودن تفریحات مردان در جامعه باز میگردد، تفریحات برای زنان محدود است و شرایط عادلانه نیست، در نتیجه باعث جذب زنان به سمت تفریحات پشت پرده و مشکوک میشود، برپایی جلسات خانگی، کلاسها و نشستهایی که میتواند، اهداف نامطلوبی را به دنبال داشته باشد. خطری است که از این ناحیه جامعة زنان را تهدید میکند.
دلیل گرایش بعضی از افراد به این فرقه های نوظهور، به علت های روحی، خانوادگی، فکری، سیاسی، اقتصادی و … است که گاهی تمام این علت ها در یک فرد جمع است و گاهی بعضی از این عوامل در یک فرد وجود دارد.
شاید بتوان مهمترین علت گرایش گروندگان به فرقه های نوظهور و کاذب را، میل به متفاوت بودن دانست؛ عده ای از جوانان که میل به متفاوت بودن از بقیه افراد دارند، به قصد جلب توجه دیگران، وارد این مکتب ها می شوند، حال آن که از حقیقت آن ها هیچ گونه اطلاعی ندارند و نمی دانند اساساً جهان بینی این فرقه ها چیست.
بعضی از کسانی که به دنبال ارتباطات نامشروع هستند، لهو و لعب را در این فرقه ها می بینند و به همین دلیل برای دستیابی به لذتهای زود گذر، به این مکاتب گرایش پیدا می کنند.
برخی از افراد نیز هستند که به دلیل تمایل به کسب قدرت به فرقه هایی مانند شیطان پرستی گرایش می یابند؛ آن ها معتقدند که شیطان مظهر یک سری از قدرت هاست و به همین دلیل می تواند بخشی از قدرت خویش را به برخی از پیروانش انتقال دهد؛ به همین دلیل برخی از کسانی که حس قدرت طلبی در وجودشان پررنگ است، فکر می کنند با ورود به این مکاتب حس آن ها تا حد زیادی پاسخ داده خواهد شد.
برخی نیز به دلیل مشکلات عقیدتی و فکری که منشأ آن ها معرفت شناختی آن هاست، به این فرقه ها، گرایش می یابند؛ نگاه این گونه افراد به خداوند، نگاه معرفت شناسانه نیست، اعتقاد به نبوت و وحی در آن ها، دچار ایرادی اساسی است، برای آن ها در نظام ا رزشی، توجیهی برای اخلاقیات وجود ندارد و تمام این عوامل در شیطان پرستی جمع می شود که در آن ها نه معاد، نه توحید و نه هیچ ارزش دیگری معنا ندارد.
در ایران گرایش به این فرقهها به دلیل منشأ شناختی، بسیار کم دیده شده است؛ عمده دلیل گرایش برخی از جوانان به این فرقه ها، بیشتر از سر لهو و لعب است که متأسفانه، بدون این که هیچ گونه شناختی از عقاید اصلی این فرقه های منحرف داشته باشند، به دام آن ها گرفتار می شوند.
در آیه ای از قرآن کریم آمده است که «سرنوشت کسانی که اعمال زشت و ناشایست انجام می دهند، تکذیب آیات خداوند از سوی آن هاست»
برخی از افراد نیز تنها به دلیل میل به مدگرایی و متفاوت بودن به فرقه شیطان پرستی روی می آورند و وقتی که وارد این فرقه شدند، با شبهاتی که از طریق همین فرقه برایشان به وجود می آید، ممکن است در بحث های معرفت شناختی نیز، دچار اشکال شوند.
همچنین به علت وعده های دروغین سرکرده های این مکاتب، عده ای از افرادی که مشکل مالی دارند و در پاره ای موارد دارای مشکلات عقیدتی نیز هستند به این فرقه ها، گرایش می یابند.
همچنین بخش عمده ای از دلیل گرایش برخی از جوانان به فرقه های نوظهور، فعالیت گسترده سیاسی دشمنان دین اسلام است. یکی از مؤلفه های امنیت ملی در جمهوری اسلامی ایران، مذهب و دین است، و به همین دلیل یکی از راه های ضربه زدن به امنیت ملی، تضعیف دین و مذهب و اعتقادات مردم است و در این خصوص یکی از راههای تضعیف اعتقادات و گرایش به دین و مذهب در مردم، ایجاد فرقه های نوظهور و جذاب نشان دادن آن هاست.
چون عرفانهای کاذب نمیتوانند جوابگوی نیازهای واقعی بشر باشند در آینده نه چندان دور، ضعف این عرفانها مشخص میشود و آنوقت زمان آن میرسد که ما عرفان ناب دینی را آماده در اختیار داشته باشیم و به بشریت عرضه کنیم و مطمئنا دنیا نیز استقبال خوبی از آن خواهد کرد.

عرفان های نوظهور

عرفان های نوظهور (۵) تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی
تقسیم بندی عرفان های نوظهور
این عرفان ها می توانند تقسیم بندی های مختلفی داشته باشند و نمی توان با همه آنها به یک گونه برخورد کرد، اینها هر کدام یک معنا و موضع دارند باید اینها را تفکیک کرد.
بعضی از آنها به گونه ای ریشه های دینی دارند و جوانه هایی از درخت کهنسال دین در سنت های مختلف هستند مثل دراویشی که ما اکنون در کشور داریم، به هر حال اینها بر تنه درخت سنت رسته اند مانند نعمت اللهی ها، صفی علی شاهی ها و… که خود را جدا از سنت گذشته نمی دانند، برخی از این عرفان ها هم کاملا زاده افکار مدرن هستند مثل گروه هایی که در آمریکا و اروپا به وجود آمده اند مانند گروه های شیطان پرستی ، خداگریز، اپیسم و پانکیسم، رپیسم و… اینها دیگر خود را برخاسته از سنت نمی دانند، بلکه خود را نوعی تحرک علیه وضعیت مدرن می دانند. عده ای هم حالت بینابین دارند، نه سنت را خوب می توانند درک کنند و نه دل به مدرنیته دارند، می گویند که ما پست مدرنیم، می گویند که ما زاده مبارزه با عقلانیت مدرن هستیم، عقل ما را ارضا نمی کند و جهت نمی دهد، بنابراین وضعیت سومی را به وجود آوردند. بعضی از اینها هم پالوده عرفان های گذشته هستند، یعنی همان عرفان های گذشته هستند که به شکل جدید ظهور پیدا کردند و حرف جدیدی ندارند. عده زیادی هم زاده شیادی بعضی از کسانی هستند که از دلدادگی و سادگی انسان معاصر سوء استفاده می کنند، به همین خاطر معتقدم که باید اینها را تفکیک کرد و نباید به یک شکل با آنها برخورد کرد، اما همه اینها زاده نوعی نیاز در انسان امروز است که به قول یکی از متفکران که می گوید قرن بیست و یکم قرن افسردگی لقب خواهد گرفت، یعنی بشر مدرن همه چیز دارد، جز دل و عشق. این افسردگی شروع شده از قرن ۱۹ را عرفان های جدید جذب می کند، نباید آنها را بد تلقی کرد، بلکه باید با آنها خوب برخورد و آنها را جذب کرد. خیلی از این افراد که جذب این عرفان ها می شوند، افراد خوب و سالمی هستند و تنها در تشخیص راه دچار مشکل شده اند. به تعبیر مولانا، وقتی پول تقلبی را بخواهیم خرج کنیم، چرا از ما می گیرند؟، چون پول اصلی و معتبری هست که این پول را با آن قیاس می کنند و پول تقلبی را می گیرند، این عرفان های کاذب هم چون عرفان اصلی طرفدار و خریدار دارد، به برکت آن طرفدار پیدا کرده و گسترش یافته اند، البته یک علت گسترش آنها، این است که این عرفان ها بیشتر خود را با شرایط مدرن تطبیق دادند تا نگاه به شرایط سفت و سخت سنتی. بیشتر از همه این دلیل گسترش آنهاست، یعنی کسانی که وارد این وادی شدند هم نیازهای شخصی خودشان برآورده می شود و هم شرایط روز برایش مهیاست و هم درگیری ندارد، اینها بحث های عمیق فلسفی است که باید به جای خود مورد بحث قرار بگیرند.
نگاهی گذرا به عرفانهای آمریکایی، شرقی، فرا روانشناختی و بومی
در این قسمت برای روشن شدن بحث و داشتن نمایی کلی از این عرفان ها، آنها را به چهار گروه تقسیم کرده ایم و در قسمت های بعد مفصل تر و موردی به اکثر آنها می پردازیم.
عرفانهای آمریکایی

یکی از مهدهای عرفانهای کاذب و نوپدید قاره پهناور آمریکا می باشد. آمریکا که از دیر باز دست خوش تحولات بوده و بعد از پیدا شدن آمریکا و تسخیر آن توسط اروپایی ها و آمیخته شدن عقاید های باستانی و جدید باعث شکل گرفتن عقاید جدیدی شد شاید اینکه آمریکا را بعد از هند دومین مهد عرفان میدانیم به خاطر پهناور بودن و عدم هم فکری وهم اندیشی در این سرزمین دانست.
عرفانهای آمریکایی از روزگاران قدیم در آمریکای جنوبی بویژه در مکزیک شکل یافت، ولی پس از جنگ جهانی دوم توسعه پیدا کرد. عرفانهای سرخ پوستی در شکلهای گوناگون تولتک(دون میگوئل روئیز)، سو(گوزن سیاه متولد ۱۸۶۲)، ساحری(کارلوس کاستاندا ۱۹۳۵) ظهور یافته است. مهمترین منابع عرفان سرخ پوستی، کتابهای کاستاندا مانند: آموزشهای دون خوان، واقعیتی جداگانه، دومین حلقه اقتدار، ارمغان عقاب، آتش درون و قدرت سکوت است که از سال ۱۹۶۸ به بعد منتشر شده و شرح دیدارهای خود را با جادوگر مکزیکی به نام دون خوان مطرح می کند. اندیشه های سرخ پوستی بیشتر به توصیه های اخلاقی می پردازند و به اعتقادات مربوط به خدا و آخرت کاری ندارند و با استفاده از گیاهان دارویی و حالتهای توهم زا، انسانها را از واقعیتها دور می سازند. عرفان اِکنکار یکی دیگر از عرفانهای نوظهور و سکولار آمریکایی است که توسط پال توئیچل متوفای ۱۹۷۱ پدید آمد. وی علاوه بر برگزاری کارگاه های آموزشی برای سفر روح در کالیفرنیا، در سال ۱۹۷۰ موفق به تأسیس مؤسسه اکنکار شد. بعد از توئیچل، «سری داروین گرایس» در سال ۱۹۷۱ تا ۱۹۸۱ و سپس «سری هارولد کلمپ» استاد حق در قید حیات شدند. کلمپ در سال ۱۹۶۹ توسط توئیچل به مقام اک رسید. هدف اکنکار قادر ساختن انسان برای سفر روح و ترک از کالبد فیزیکی است و در نهایت رسیدن به سرزمین بهشت حقیقی یا انامی لوک(جایی که سوگماد در آن به سر می برد) هدف است. البته، انسان در این سفر از مسیر زمان می گذرد. عنصر تفکر و عنصر نور و صوت در اکنکار نقش مؤثری دارند. توئیچل از ادیان وعرفانهای مختلف برای این فرقه بهره برده است. کتابهای اکنکار، دندان ببر، نسیم تحول، سرزمینهای دور، اکنکار کلید جهان های اسرار و… است. مهمترین مشکلهای اکنکار این است که بدون وحی و طریقت الهی می خواهد مسیر زمان را طی کند، در حالی که اگر هم با شهود، مسیری را دریابند باز احتمال خطای شهود و خلط خیال متصل با منفصل است.
طرفداران اکنکار قائل به عدم ممنوعیت ازدواج با محارم هستند و چند نفر از اینها که در ایران ادعای جانشینی می کنند با مادر و خواهر خود ازدواج کرده اند.
عرفان عشقی پائولوکوئیلو یکی دیگر از عرفانهای آمریکایی است. وی در ۱۹۴۷ در برزیل به دنیا آمد پس از مشکلات متعدد با خانواده وتحصیل، جنبشهای هیپی گری و مارکسیستی و بحران معنویت و مذاهب گوناگونی مانند کریشنا، بودا، یوگا، هندو والحاد را تجربه کرد و سالها با مواد مخدری چون کوکائین، مواد روان گردان، مسکالین، ماری جوانا سرگرم بود. وی در سال ۱۳۷۹ شمسی به ایران سفر کرد. کوئیلو با استفاده از مذاهب مختلف و با بهره گیری از رمان و عرفان و سیاست به تألیف آثاری چون مکتوب، کوه پنجم، کیمیاگر، راهنمای دلاور نور، دومین مکتوب، عطیه برتر، شیطان و دوشیزه پریم پرداخت. کتاب «سفر به دشت ستارگان» کوئیلو، بارها ترجمه و قبل و بعد از انقلاب منتشر شده اند. کتاب دیگری هم با عنوان «سرخ پوستان بزرگ می گویند» در نمایشگاه بین المللی کتاب سال ۸۳، توزیع شده است. پیام این عرفان سرخ پوستی، پیوند عرفان با زندگی است. این مدل عرفانی، وارد مباحث عرفان نظری ابن عربی مانند: وحدت وجود و انسان کامل، حضرات خمس، اعیان ثابته و تعین اول و ثانی و سایر بحثهای عرفان نظری نشده اند؛ بلکه عرفان و معنویت را با زندگی پیوند زده اند و به شدت از روان شناسی موجود هم استفاده می کنند؛ شعار آنها این است که ما ثروت نمی خواهیم؛ ما عشق و صلح می خواهیم. یک مقوله جذاب و جوان پسند که هر انسانی طالب صلح و عشق و محبت و این چیزهاست. نکته جالبی که این عرفانهای سرخ پوستی دارند، دین ستیزی است؛ یعنی می گویند: ما سعادت شما را تأمین می کنیم، بدون اینکه حاجتی به دین و شریعت الهی داشته باشید؛ اگر معنویت، صلح و آرامش می خواهید، عرفان سرخ پوستی را فراگیرید.
عرفانهای شرقی (هندی)

عرفانهای هندی فعال در ایران معاصر نیز عبارتند از: آیین هندوییسم، آیین بودیسم، یوگا، اشو، سای بابا، رام ا… و کریشنا.
هند سرزمینی کهن و پهناور که در جنوب شرقی آسیا قرار دارد و بعد از چین دومین کشور پر جمعیت دنیا می باشد که بیش از ۲۰۰۰ هزار سال قبل از میلاد مسیح مردمان آنجا افرادی سیاه چهره با موهای مجعّد بودند به نام « دراویدیان ».
هند دارای قدمت بوده و آنها از همان قدیم دارای صنایع معمارهای بودند و از لحاظ اعتقادی و دینی هم از همان زمانها دین و مذهب داشتند و معتقد به چیزهای خاصی بودند از جمله می توان اعتقاد به تناسخ و انتقال روح و اعتقاد به چند گانه پرستی را نام برد .
در اواسط هزاره دوم قبل از میلاد مسیح مردمانی از نژادی دیگر به هند حمله کردند آنها آریاییهای بودند که مردمانی بلند قامت و سفید چهره که از سلسله جبال هندو کش در جنوب سیبری به سه منطقه حمله ور شدند که بخشی به اروپا رفتند که مردمانی چون یونانیها ،لاتینیها ، ژرمنها و اسلاوها را به وجود آوردند و بخشی هم به مشرق یعنی ایران آمدند و آئین زرتشتی را به وجود آوردند و گروهی دیگر به هند سرازیر شدند و آئین هندویی را پدید آوردند.
کم کم آریاییها در آئین و فرهنگ مردم هند رسوخ کردند و شغل خودشان که شبانی بود به کشاورزی تغییر دادند و آریاییها دارای اعتقادات عجیبی بودند از جمله اینکه آنها چند گانه پرست بودند از گیاهان نامعلومی شرابی مسکر درست می کردند به نام «سوما » و آن را با شیر مخلوط می کردند و می نوشیدند و نثار درگاه خدایان می کردند و آن را شرابی الهی می دانستند و هنگام قربانی شراب را می نوشیدند و هنگام قربانی سرود های می خواندند و این سرود ها از مغز روحانیون آنها تراوید ه بود و بعد ها آن سرود ها جمع آوری شد و نخستین و قدیمی ترین کتاب مقدس هند بنام « ودا » تبدیل شد.
قبایل هند در آن زمان بدین صورت بود که هر قبیله یک رئیس داشت به نام « راجه » و این مقام به حکم وراثتی از پدر به فرزند منتقل می شد و پدر خانواده « پیتار » ( با پاتر در لاتین و فادر در انگلیسی و واتر در آلمانی و پدر در فارسی هم ریشه است ) نامیده می شد و مادر خانواده یا همسر خانواده به نام « ماتار » ( با کلمه ماتر در لاتین و مادر در فارسی هم ریشه است ) نامیده میشد که شغل او فرمانبرداری از شوهر و اداره تمام امور خانواده بود.
و آمیخته شدن آریاییها با هندی ها باعث تشکیل ادیان زیادی شد و به جرات می توان هند را قطب الدیان و المذاهب و سرزمین هزار ادیان نامید.
پس باید هند اول به هند و عرفانهای وابسته به آن پرداخت و علت اینکه چرا هند را باید ابتدا مورد برسی قرار دهیم و چرا عرفانهای هندی مهم تر هستند. شاید بتوان دو عامل را ذکر کرد
الف : به خاطر قدیمی بودن آنهاست.

ب : بسیاری از جریانهای نو پدید از جریانهای هندی متاثر شده اند و هندیها مجموع ادیان خود را بنام هندوییزم به جهان عرضه کردند.
هند دارای دو شاخه کلی در عرفان می باشد.
الف : عرفانهای باستانی و سنتی که قبل از میلاد مسیح بوده اند که دارای پنج محور می باشند
۱٫ آئین ودا
۲٫ آئین جین
۳٫ آئین برهمن
۴٫ آئین تانترا
۵٫ مهمترین کیش هند آئین بودا
ب : عرفانهای نو پدید یا نوظهور

۱٫ یوگا
۲٫ اشو
۳٫ سای بابا
۴٫ رام اله
۵٫ کریش نا
۶٫ یوگا نادا
۷٫ دالای لاما
که عرفان بودا از همه آنها مهمتر و پر طرفدار ترین عرفان هندی در جهان می باشد از عرفانهای جدید می توان به عرفان اشو و سای بابا اشاره کرد که از لحاظ اعتقادی بسیار خطرناک می باشند عرفان اشو یک عرفان خانه برانداز و خانه خراب کن می باشد چون فرهنگ این عرفان برهنگی و سکس می باشد و معنویت را از این راه می دانند.
یکی از گروه های عرفانی هندی که در سالهای اخیر مطرح شده «یوگا» است. یوگا به معنای پیوستن و مهار کردن است. یوگا، سابقه طولانی دارد ولی در قرن اخیر بیشتر مورد توجه شده است. این مدل عرفانی، دارای شش ساحت است، زیرا معتقد است انسان دارای هفت بدن و هفت چاکرا و مراکز انرژی است، هدف یوگا از تمرینهای جسمانی و روحی، آرامش و تسلط روح بر بدن است.
«اُشو»، یکی دیگر از گروه های عرفانی هند است. نام اصلی اُشو، باگوان شری راجنیش است. وی در سال ۱۹۳۱ در روستای کوچوادا دراستان مادیاپرادش هند به دنیا آمد و در سال ۱۹۹۰ از دنیا رفت. وی ادعا می کند در ۲۱ سالگی، نور الهی را در خود احساس کرد. و مذهب خود را مطرح ساخت. تحصیلات اُشو در فلسفه بود، مدتی به آمریکا رفت و مریدانی پیدا کرد، ولی به دلایلی از آمریکا اخراج شد. وی، هرگز کتاب ننوشت و تنها ۷۰۰۰ سخنرانی داشت که به ۶۵۰ جلد کتاب(مانند: بلوغ، راز بزرگ، راز شهامت و خلاقیت، آواز سکوت، ملکوت، آفتاب درسایه، شورشی) تبدیل شده و به سی زبان زنده دنیا نیز ترجمه شده است. اُشو، دیدگاه هایی در باب عشق و حقیقت زن و مدرنیته دارد.
رام ا…، یکی دیگر از فرقه های هندی است و نحوه پیدایش آن به تحولات در ویشنو برمی گردد؛ با این بیان که مذهب ویشنو با تاختن سلاطین غزنوی در قرن دهم میلادی، توسط راماننده مصلح هندی تغییراتی یافت و «نئوویشنوییسم» پدید آمد و سپس یکی از شاگردانش به نام شیخ کبیرپانتیس(متولد ۱۴۴۰ میلادی از پدر مسلمان و مادر ویشنوو متوفای ۱۵۱۸ میلادی)، مذهبی ترکیبی از اسلام و ویشنو یعنی رام ا… (خدای ویشنو و خدای اسلام) را به وجود آورد. این فرقه در ایران توسط ا. م. رام ا… با اعتقاد به ضرورت تولد دوباره و آموزشها و تعالیم اسرار در دو نشریه(هنرزندگی متعالی و حرکت دهندگان) گسترش یافت. فرقه رام ا…، تمام ادیان را برابر می داند.
کریشنا، یکی دیگر از عرفانهای نوظهور است. کریشنا مورتی در جنوب هند در خانواده در سال ۱۸۹۶ در خانواده ای برهمن به دنیا آمد و در سال ۱۹۸۶ در ۹۱ سالگی از دنیا رفت. تحصیلاتش در اروپا در رشته روان شناسی بود و بر خودشناسی و آزاد شناسی درونی و سفر روح و درونی اعتقاد داشت. مهمترین کتابهای او عبارتند از: تعالیم کریشنا مورتی، حضور درهستی، حقیقت و واقعیت، پرواز عقاب، برای جوانان، خشونت و خلاقیت، عرفان و خود شناسی.
سای بابا، دیگر فرقه هندی است که بر پاره ای از علاقه مندان به معنویت تأثیر گذاشته است. سای بابا در سال ۱۸۳۵ در حیدرآباد در خانواده برهمن به دنیا آمد و در ۱۹۱۸ از دنیا رفت. تعالیمش را از کتابهای مقدس هندوها و اسلام گرفته بود. وی با تعالیم ساده اش وبرخی امور خارق العاده که برای او ادعا می کنند، طرفداران زیادی یافته است. وی به اعتقادات هندو مانند تناسخ قایل است و بر ذکر خدا و توجه به عالم درون و عشق و برابری ادیان و مذاهب تأکید می کند. این عرفانها هم به یک دین زمینی تبدیل شده اند؛ مثلاً امروزه بودیسم، یک دین است؛ اما نه یک دین آسمانی و الهی، بلکه دین زمینی و بشری؛ یعنی کاملاً می خواهد کارکرد دین را داشته باشد.
بحثهای عرفانی، سیر و سلوک و دستورالعمل دارند؛ به طور نمونه در همین کتاب اُپانیشادها مطالبی هست که حتی با بعضی مضامین روایی ما که مثلاً می فرماید: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» یا «انفع المعارف معرفة النفس» سازگاری دارد؛ به شناخت نفس و شناخت انسان اهمیت می دهد. چون یکی از مهم ترین دغدغه های انسانی این است که «من کیستم؟» و «انسان کیست؟» و عرفانهای شرقی، به زَعم خودشان به این سؤال پاسخ داده اند و جالب این جاست که در دو سه سال اخیر هم مکرر کتابهای اینها منتشر و وارد بازار شده است؛ کتابهای «اشو»، مانند «مراقبه و هنر» بیش از سایر عرفانهای شرقی در کشور ما مطرح اند. به هر حال، در زمینه بودیسم و تائوئیسم و هندوئیسم و امثال اینها کتابهای فراوانی در بازار کتاب موجود است که جایگزین عرفانهای اسلامی می شود و نسل جوانی که علاقه مند به عرفان و معنویتند، گرفتار آن می شوند. وجه اشتراک عرفانهای شرقی عقل ستیزی است نه دین ستیزی؛ چون به هر حال، مکاتب خود را به دین تبدیل کرده اند. آنها می گویند: ما با مسایل عرفانی به کشف و شهودهایی می رسیم که حتی با بدیهیات عقلی هم تعارض دارد؛ مثلاً به این نتیجه می رسیم که اجتماع نقیضین محال نیست.
«والتر استِیس» در کتاب عرفان و فلسفه اش یکی از وجوه اشتراک عرفان را همین می داند و می گوید: عرفان، باورهایی عقل ستیزانه دارد، در حالی که عرفان اسلامی چنین نیست؛ مثلاً ابن ترکه در تمهید می گوید: یکی از معیارهای تشخیص شهود الهی از شهود شیطانی این است که شهود را با عقل بسنجید، اگر مخالف عقل بود، معلوم می شود شهود شیطانی است. ولی عرفانهای شرقی، عقل ستیزند و اجتماع نقیضین را هم ممکن می دانند.
عرفانهای فرا روانشناختی

دسته دیگری از عرفانهای سکولار است که متأسفانه مدتی است در ایران معاصر گسترش پیدا کرده است. این فعالیتها عبارتند از: معنا درمانی، هاله بینی، طالع بینی، ان. ال. پی، هیپنوتیسم، مدیتیشن و…. این عرفانها پس ازجنگ جهانی دوم برای کنترل سربازان در مسکو و سپس در اروپا مطرح شد. این تحقیقات توسط استراندر و شرویدردر کتاب «اکتشافات روانی درپشت پرده آهنین» در سال ۱۹۷۰ در آمریکا منتشر شد. تمام ادعاهای این جریانها در خصوص هاله بینی، کف شناسی، چهره شناسی، مدیتیشن(شناسایی بخش ناشناخته وجود انسان)، ان. ال. پی (برنامه ریزی عصبی- زبانی برای ارتباط برتر)، هیپنوتیسم(خواب مصنوعی) غیر علمی واثبات نشده اند.
عرفانهای بومی

این عرفان ها که به فرقه های صوفیه معروفند، از گذشته های دور در کشور ما و در جوامع اسلامی رواج داشته و پس از جنگ هم توسعه پیدا کرده اند. فرقه هایی چون ذهبیه، خاکسار، شاه نعمة اللهی و… از آن جمله اند که دارای تشکیلات و خانقاه نیز می باشند و در منازل و معابدشان، برنامه های فرهنگی دارند. این فرقه ها عمدتاً دین ستیز نیستند، اما یا فقه ستیزند یا مرجع ستیز؛ یعنی یا می گویند: کاری به فقه و شریعت نداشته باشید، یا می گویند: احکام فقهی را قبول داریم(حتی وضو می گیرند، نماز می خوانند، احکام و مناسک عبادی را انجام می دهند) ولی مرجعیت را قبول ندارند. معتقد به این نیستند و نمی پذیرند که مسایل فقهی و شرعی را باید از مرجع تقلید گرفت. و اگر اندکی از آنها، مسأله تقلید از مرجعیت را می پذیرند، در نهایت گرفتار بدعتند. این جماعت بنایشان بر این است که آثارشان را چاپ نکنند. البته گروه هایی هستند که آثارشان را منتشر می کنند؛ مثلاً کتابهایی با عنوان معرفت روح، طب روح، راه کمال، مبانی معنویت فطری و معنویت یک علم منتشر شده که از نورعلی الهی و فرزندش دکتر بهرام الهی است. آنها فرقه مکتب را ساخته اند و از فرقه اهل حق منشعب شدند. مطالب آنها بسیار جذاب، جالب و خواندنی است؛ ولی چیزی که در این کتابها دیده نمی شود، احکام فقهی است. آنها می پندارند که انسان با همین معنویت و سلامت روح و نفس می تواند به کمال برسد. شکی نیست که تصوف بومی در تاریخ اسلام خدمات ادبی فراوانی داشته اند؛ ولی بحث در این نیست که این جریانها چه خدمات وخطاهایی ادبی داشته اند، بحث در این است که این جریانها، جامعه اسلامی ایران را با چه پیامدهای فکری و فرهنگی روبرو می سازند. آیا نسل جوان با تفکر صوفیانه وعرفانهای سکولار در زمان تهدیدهای خارجی به دفاع از مملکت برمی خیزند؟ بدون شک، پاسخ منفی است. نکته دیگر اینکه، عقلانیت صوفیانه، به گونه ای است که نمی گذارد توسعه علمی تحقق یابد. تاریخ اسلام و اروپا نشان داده است که هر گاه تفکر صوفیانه توسعه می یافت، علم و دانش به افول می گرایید.
نقاط مشترک عرفان های نو ظهور
نقطه مشترک اول:

در این عرفانها خدای متعالی، به زمین آمده و در درون بشر جای گرفته است. کسانی مانند «پائولوکوئیلو»،«اوشو» و «وین دائر» از خدا سخن میگویند، اما خدای متعالی در تعالیم این افراد مرده و تنها شامل یک نیروی درونی است که با نیروی فکری به خصوص تمرکز میشود این نیرو را مهار کرد و به جریان انداخت و از ان استفاده کرد.
این موضوع، غربیهای متدین را نگران کرده است به طوری که نام این جنبش جدید را شرقیسازی غرب گذاشتهاند. چون در تفکر تائو و بودا، خدای متعالی را خیلی قبول ندارند و از نیروی درونیه صحبت میکنند. مانند معابد تائو (دین باستانی در سرزمین چین) که در آن معابد ورزشی است و نیروهای درونی را در قالب تمرینات ورزشی به جریان میاندازد. به همین علت است که تئولوژیستها و الهیدانان غربی، فریادشان بلند شد که مسیحیت از دست میرود و دینداری مردم غرب، در حال شرقی شدن است.
بر اساس کتاب «جنبشهای نوین دینی، چالشها و راهکارها» نوشته برایان ویلسون، گفت: ویلسون در مقالهای به نام «شرقیسازی غرب» میگوید که در ۴۰ سال اخیر، ۳۰ درصد از مردم غرب و مسیحیان، باور به معاد را از دست دادهاند و باور به تناسخ را پذیرفتهاند.
نقطه مشترک دوم:

در این عرفانها، خدایی درونی با شبکهای از نیروی طبیعی و شعور عالمگیر در ارتباط است و خدای ما جلوهای از خدای کیهانی است.
نقطه مشترک سوم:

این عرفانها میگویند برای هدایت شدن به ندای درون خودش گوش کن. البته قلب جلوهگاه الهامات الهی است و پیامبر برای احساس خیر و شر، رجوع به قلب را سفارش میکند، پس قلب سرچشمه الهامات الهی است، اما وسوسهها در این قلب حضور جدی دارند. پیامبران عصر جدید، این موضوع که به ندای درونی گوش کن را بیان میکنند در حالیکه هیچ معیاری از تشخیص خیر و شر را معرفی نمیکنند.
چگونه مقابله کنیم؟
دو راه برخورد با این گونه عرفان های نو ظهور وجود دارد؛ راه ایجابی و راه سلبی که برخورد سلبی را باید به حکومت واگذار کرد و خواست تا اجازه نفوذ هر نوع کتاب با هر روش و هدفی در پیکره جامعه داده نشود، ولی در عین حال راه مناسب برخورد ایجابی است. در آثار دینی ما و از جمله قرآن کریم، در ارائه مفاهیم و آموزه ها، بسیار از داستان بهره گرفته که خود نشانگر اهمیت و تأثیرگذاری این قالب هنری است؛ چنان که پائولوکوئیلو نیز در نگارش «کیمیاگر» از مثنوی بهره برده است. از این رو مثنوی منبع ارزشمندی برای تبدیل شدن به این نوع داستان هاست.
اندیشمندان دینی ما باید جهل زدایی کنند؛ یکی از مهم ترین علل و عوامل جهل و نادانی افرادی که به فرقه های کاذب و دروغین گرایش دارند، جهل به عرفان حقیقی و همینطور ناآگاهی نسبت همین فرقه های نوظهور است.
ما باید شناختی حقیقی، هم از دین اسلام و هم از فرقه های نوظهور را برای جامعه بیان کنیم؛ اگر جوانان را با شیوه های خاصی به انحراف می کشانند، ماهم باید با استفاده از همان شیوه ها، در بین نسل جوان آگاهی بخشی کنیم.
با توجه به سخنی از امیرالمؤمنین(ع) در خطبه ۱۴۷نهج البلاغه، مبنی بر این که هرگز نمی توانید راه رشد را بیابید، مگر آن که راه انحراف را هم نشان دهید، می توان گفت: وظیفه اندیشمندان مسلمان که می خواهند، به شیوه ای علمی با گرایش جوانان به فرقه های نوظهور مقابله کنند، بیان شناخت عرفان حقیقی و پلیدی های عرفان های کاذب در کنار یکدیگر است.
عرفان اسلامی ناشناخته است، یعنی افراد، موضوعات و آثار عرفان اسلامی ناشناخته اند، برای این که در عرفان اسلامی هم نگرش های مختلفی وجود دارد، یعنی همه مسلمان ها با همه گرایش های عرفانی اسلامی موافق نیستند، اکنون در اهل سنت عده ای هستند که عرفان را قبول ندارند، تعدادی هم عرفان های خاصی را قبول ندارند، علت اصلی ناشناخته ماندن عرفان اسلامی این است که به وحدت نظر نرسیدیم که تا کجا عرفان، دینی است و تا کجا، مطابق با شریعت هست و تا کجا نیست؟! اکنون وقتی عرفان های کاذب با صدها گونه تبلیغ و روش عرفان مورد نظر خود را تبلیغ می کنند، ما هنوز در شرایط اولیه عرفان اسلامی درگیر هستیم، طبیعی است که آن عرفان ها گسترش می یابند. به نظر می رسد اگر ما می خواهیم نسل جوان جدید را جذب کنیم و اینها را به سنت فرهنگ اسلامی سوق دهیم، باید نگره های تازه ای برایشان ایجاد کنیم و آنها را به این تفکر بکشانیم که تو در عین این که فردیت خود را داری و حفظ می کنی، می توانی سنت را هم داشته باشی و لزومی ندارد که وقتی فردیت داری، سنت را فدا کنی یا وقتی سنت داری، فردیت خود را رها کنی. این شبهه ها و مشکلات را اگر بتوانیم با تشکیل جلسات تخصصی و مراکز فرهنگی کاملا معنوی و عمیق بررسی و تبلیغ کنیم، خیلی از جوان ها جذب خواهند شد. جوان های ایرانی دوست ندارند از سنت جدا شوند، به شکلی پا در هوا هستند، نه می خواهند یکسره جذب مدرنیته شوند یا یکسره جذب سنت شوند، دوست دارند که هر دو را با هم داشته باشند و نمی دانند چکار کنند. مشکل اصلی جوان ها اینجاست که باید روی این مسائل فکر کرد و جلسات تخصصی و میزگرد تشکیل داد تا کارشناسان راجع به این موضوع به بحث بنشینند و راه حلی ارائه کنند.
وقتی کسی را از کاری منع می کنیم، باید چیزی جایگزین به او معرفی کنیم، اگر به جوان امروزی بگوییم که سنت داریم این امر دیگر مساله جوان معاصر نیست، امام علی(ع) می فرمایند که «فرزندان به زمانه خودشان شبیه ترند تا به زمانه پدر و مادرشان »، این نکته کلیدی است، باید سنت را با بسته بندی جدیدی به جوان معرفی کرد تا او جذب شود. امروزه نمی توان به دانشجوی پزشکی گفت که «تجریدالاعتقاد » خواجه نصیر را مطالعه کن، او نه می فهمد، نه زبانش را می داند نه برایش جاذبه دارد، اگر این کتاب را در بسته بندی جدید و به شکل و زبان جدید به او ارائه کنیم، این کار جوان را جذب می کند و او به مطالعه آن می پردازد و لذت می برد.
منظورم این است که راه جلوگیری از گسترش عرفان های کاذب این است که نگاه معنوی دینی و کلاسیک سنتی خودمان را با بسته بندی جدید و با تطبیق مسائل روز به جوان ها منتقل کنیم، در عین حال که از سنت جدا نشویم و خلافی در سنت انجام ندهیم و به جوان ها عرضه کنیم تا جذب دیگر چیزها نشود. به هر حال از قدیم الایام به ما یاد دادند که بچه ها را مطابق با سنت های روز تربیت کنیم. مثلا در رساله حقوق امام سجاد(ع) آمده است که حق فرزند بر والدین است که اسم خوبی برایش انتخاب کنند، این یک سنبل است، برای تفکر و زندگی فرزند هم حقوقی بر گردن والدین است، نسل جدید با ما خیلی متفاوت است. راه درست این است که نگره های جدید را با سه ویژگی جاذب، آسانگیر و زیبا تعریف کنیم، عرفان های کاذب چیزی نیست که پایایی داشته باشد، اینها خود به خود از بین می رود، عرفان های کاذب مانند کف هستند که از بین می روند و دریا پایدار می ماند. فرهنگ ایرانی اسلامی خیلی جاذبه دارد، یکی از پژوهشگران دینی می گوید: « در لندن درباره نظریه ادبی ناصر خسرو سخنرانی می کردم، باور نمی کنید چند نفر از حضار گریه می کردند، می گفتند که این حرف ها در فرهنگ شماست؟!، گفتم ناصر خسرو جزو متفکران درجه دوم، سوم کشور ماست». اگر متفکران درجه اول را به آنها بشناسانیم، ببینید چقدر جذب می شوند. در طول تاریخ هند و عثمانی را با شمشیر نگرفتیم، اکنون هم لازم نیست با شمشیر وارد فرهنگ و کشوری شویم، ارائه فرهنگ اسلامی و عرفان اسلامی ایرانی، کشورهای دشمن را به زانو در می آورد.
مطلبی از صحیفه امام خمینی (ره) ذکر می کنیم، این نامه در جلد اول و تحت عنوان “دعوت به قیام برای خدا” منتشر شده است؛ تاریخنامه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۲۳ است. در قسمتی از این نامه آمده است: “امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است، اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نکنید و مراسم دینی را دعوت نکنید، فرداست که مشتی هرزه گرد، شهوتران بر شما چیره شده و تمام آیین شما را دستخوش اغراض باطله خود کنند. امروز شماها در پیشگاه خداوند عالم چه عذری دارید. ”
امام، در این نامه بر قیام درونی تأکید کرده است و این قیام درونی اگر اتفاق بیفتد، آنگاه قیام بیرونی منتج خواهد شد. به وزیدن نسیم روحانی الهی هم اشاره شده است، طی پنجاه سال گذشته شاهد، رشد معنویتهای نوظهور و عرفانهای دروغینی بودهایم. در واقع در این نامه که ۶۶ سال پیش، نوشته شده، به درستی به شرایط آن روزها تاکید کرده است. از همان سالها به بعد فرقههای عرفانی کاذب شروع به رشد می کنند، تحولی در عالم هستی اتفاق میافتد، که زمینه بروز عرفان را باز کرد.
شاهد پردهنشین و آن سر مستوری که در سینه اولیا الله بود، باید از پشت پرده اعیان شود. عرفان اسلامی که مورد تأیید اهل بیت است و قبل از این سینه به سینه منتقل شده است، باید فاش شود. نکات لطیف اتحاد انسان با خدا باید بازگو شود، شاید در گذشته انسانها، ظرفیت فهم این مطالب را نداشتند و سوتفاهمات فراوانی وجود داشت. اما امروز پائول توئیچل، یوگاناندا و اوشو از اتحاد با خدا میگویند، باید معنویت ناب اسلامی را تبلیغ و ترویج کرد.
ژرفای سهمگین سخنان اهل بیت که برای همه قابل فهم نبود و میفرمودند که “ان حدیثنا صعبٌ مستصعب. ” شاید برای مردم این روزگار سهلتر شده باشد. چه بسا اسراری که در سورة توحید پنهان بود تا مردمانی در آخر الزمان به فهم آن دست یابند، برای مردم عصر ما کشف شود و شاید امروز آخر الزمان باشد.
چه کسی میداند که یکی از شرایط ظهور و زمینههای آمدن منجی همین افزایش سطح فهم و آمادگی برای درک عرفان و معرفت در سطوح بالا نیست. به گمان نویسنده، این طلب و عطشی که انسان در آغاز قرن بیست و یکم نسبت به معنویات احساس میکند اگر با پاسخی شایسته از سوی کسانی که معنویت ناب را در سینه دارند و از سوی بزرگان جهان اسلام به دنیا ارائه شود، بهترین زمینهسازی برای ظهور فراهم شود. زیرا در این معنویت است که انسانها میفهمند برای دستیابی به حیات حقیقی بدون معنویت نمیتوان گامی برداشت و برای رسیدن به معنویت ظهور معدن اسرار الاهی ضروری است و اینجا اوج اضطرار و آغاز خالصانهترین تمنا برای ظهور است. با این توضیح به نظر بنده برای مواجهة مؤثر با عرفانهای کاذب باید عرفان ناب و اصیل را اشاعه داد.

عرفان های نوظهور (۶)

عرفان های نوظهور (۶) تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی
نقش رسانه در مبارزه با عرفان های نوظهور
کار اصلی رسانهها آگاهیدادن است چه به صورت علمی یا به صورت هنری. اولین انتظار این است که حتی به شکل ناآگاهانه مسبب ترویج عرفانهای منفی نشود. برخی فیلمهای خارجی مروج اینگونه مطالب است. بعضی برنامهها هم که تحت عنوان شعایر عرضه میشود گاهی به این مطالب دامن میزنند. بزرگترین کار صدا و سیما عرضه برنامه جامع به زبان هنری (فیلم، تئاتر، شعر، گفتوگو و مصاحبه) است. البته در این راه نیاز به پشتوانه علمی از سوی حوزه و دانشگاه داریم و بعد از برنامهریزی مدیران و اجرای هنرمندان میتوان به نتیجه مطلوب رسید. صدا و سیما باید به نقد عرفانهای کاذب و معرفی صحیح عرفان حقیقی بپردازد. اگر بتوانیم خلأ معنویت را پر کنیم کمتر شاهد جریانات منحرفی مثل شیطان پرستی خواهیم بود. حداقل با این شیوه میتوان از رشد و توسعه گرایشهای انحرافی جلوگیری کرد و جامعه را از خطر بحران نجات داد؛ اگرچه ممکن است گروه یا گروههایی باشند که با هیچ شیوه تعلیم و تربیت قابل هدایت نباشند. وَاللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (البقره/۲۱۳).
راهکارهای ترویج عرفان اسلامی

ترویج عرفان اسلامی کار سادهای نیست، در برابر ما سرمایههای زیاد، رسانههای گسترده و برنامهریزهای پیچیدهای در کار است. و ما باید تازه با روشنفکران غیر دینی خود دربارة اینکه معنویتهای نوظهور یک خطر است، مناظره کنیم.
در حالی که اگر تمام آنها به میدان بیایند و برای روشن کردن خرد و معنویت مردم بکوشند، هنوز بسیار کمتر از جبهة مقابل نیرو داریم. اما به هر حال باید به اندازة توان تدبیر کنیم و بردبار باشیم که خداوند وعده داده است إِنْ یکنْ مِنْکمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یغْلِبُوا مِائَتَینِ وَ إِنْ یکنْ مِنْکمْ مِائَةٌ یغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذینَ کفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یفْقَهُونَ “انفال/۶۵ ”
نخست اینکه باید یک کار علمی جدی را آغاز کنیم و عرفان و معنویت اسلامی را در عین اوجی که دارد در مراتب پایینتر که بتواند نیازها و انتظارات فوریتر بشر را پاسخگوید، ارائه دهیم و راه مستقیم تا والاترین مراحل معنوی را ترسیم کنیم. به انسان امروز باید توضیح دهیم که معنویت دینی میتواند آرامش، امید، شادمانی، عشق، نیروهای عظیم درونی و صفات عالی الاهی را که در جان فرزندان آدم به ودیعه نهاده شده، کشف و شکوفا سازد. خلاقیت و نوآوری، موفقیت، زندگی شادمان بارزترین پیامدهای رویاوری به معنویت دینی است که عزت و آزادگی و بینش درست و طراوت پاکی و پرهیزکاری و روشنایی را نیز به ارمغان میآورد و خشنودی خداوند را به جانهای آرام بندگان بیدریغ میبخشد.
یکی از آسیبهای علمی در اخلاق و عرفان اسلامی کم توجهی به نتایج ملموس و پیامدهای این جهانی زندگی معنوی و اخلاقی زیستن است. با توجه به منابع دینی و صریح آیات و روایات میتوانیم مباحث جدیدی را ذیل عناوین معنویت و موفقیت، مبانی معنوی خلاقیت، تأثیر اخلاق و معنویت در شادزیستن و. . . مطرح کنیم که براستی در سطوحی بسیار عمیقتر و در صورتی بسیار جذابتر از آنچه امروزه ارائه میشود، مطالب ارزندهای را به دست خواهد داد. رویکرد پیامدگروانه یا نتیجهگروانه بسیار جذابتر، انگیزهسازتر و برای شروع کارآمدتر است.
دوم – مسئلة دیگر این است که معنویت و عرفان در فرهنگ ما به نوعی رازمگو تبدیل شده و همین موضوع سبب حبس و مانع ترویج و گسترش آن بوده است. در حالیکه با جریان بخشیدن به معنویت آن را در درون خود پویا و بالنده میسازیم و در صورت حبس به رکود و فرسایش آن دامن زدهایم. اگر افراد معنوی و شخصیتهای بارز در این وادی به راحتی از آن صحبت کنند و جان مردمان را ندیده نگیرند و آنها را نامحرم ندانند، قلبهای خفته بیدار شده و رانده شدگان و گمگشتگان، راه مییابند و بازمیگردند.
چرا باید مواردی نظیر حضرت ایت الله شاهابادی که عرفان را به سرمنبر مسجد و بازار فریاد زدند بینظیر باشند. اگر اساتید و استوانههای عرفان رویکردی اجتماعی اتخاذ کنند، در شاگردانشان هم کسانی برمیآیند که ترانة عرفان را در دنیا طنین اندازند و انقلابهای بزرگ معنوی و اجتماعی را بر شالودة عرفان و معنویت بنیان گذارند. عرفان تا آنجا که به زبان میآید و رازی برملاست، شاهد بازاری است. آن افقی از عرفان و معنویت که شاهد پرده نشین است، نه به زبان میآید و نه از عرش لاهوت در آسمان ملکوت و مثال مینشیند. آنچه گفتنی است باید گفت و این گونه شیدایی و شعلهور شدن شیوة عشاق راستینی است که بیپروا پروانگی را بر گزیدند و از سوختن و باختن پرهیز نکردند. کسی که شرارهای از عشق الاهی بر دل و دامنش نشسته دیگر از هیچ چیز هراسی ندارد و در این که فاش بگوید “منم که شهرة شهرم به عشق ورزیدن” شائبة ریا پیدا نمیکند.
عرفان ما به بند کشیده شده و به جانهای بلندی تبعید شده که با مهارتی ستودنی شوریدگی و دلدادگی خود را مهار میکنند و وقار خود را از دست نمیدهند. در حالی که توسعة عرفان اسلامی نیازمند مولویها و عطارهایی است که از شوریدگی پروا ندارند و وقار و سجاده نشینی را در راه عشق میبازند و بازیچة کودکان کوی میشوند.
عرفان باید در صحنه عمومی جامعه ظاهر شود و خودنمایی کند، باید از ابزارهای هنری و فرهنگی برای ترویج عرفان اسلامی بهره برد. برای گسترش عرفان اسلامی باید نمادسازی کرد، در این زمینه هنوز اقدامی نشده است. نماد عرفان اسلامی در بهترین حالت؛ مردی با لباس سفید، کلاه کشیده و در حالت سماع است. که اصلا ربطی به عرفان اسلامی ندارد.
آیندة معنوی جهان در دست کسانی است که میتوانند اندیشههای معنوی خود را در فرهنگ عمومی جامعه تثبیت کنند. باید معانی بلند به سهولت تبیین شوند تخیل پاک درکار آید و دستان هنرمند حرکت کنند تا برای دریافت معانی عرفانی نمادهایی به وجود بیاید. البته نباید از دولت انتظار و توقع داشت، خیرین و دلسوزان اسلام حقیقی باید وارد عرصه شوند. حوزه علمیه میتواند در این زمینه پشتیبانی علمی و معنوی را برعهده بگیرد و مردم نیز وارد عرصه شوند و سرمایهگذاری کنند و فرصتها و مهارتها و هنر خود را به تبلیغ و ترویج بپردازند، هنرمندان فعالیتهای خود را در عرصههای ادبیات، موسیقی، فیلم و . . . آغاز کنند.
باید عرفان اسلامی را به صورت کاربردی ارائه دهند، نمادسازی کنند. برای عرفان اسلامی میتوان رمانهای فراوانی نوشت، برای مثال، پائلو کوئیلو میآید و یکی از داستانهای مثنوی معنوی را به یک رمان تبدیل میکند که به برترین رمان دنیا تبدیل میشود، در حال حاضر رمان کیمیاگر در مدارس و دانشگاهها تدریس میشود. نوشتههای عطار، حافظ و دیگر مشاهیر ایرانی قابلیت اینچنینی دارند. نباید از ذهن آگاه و خلاق نویسندگان امروز نیز بهسادگی گذشت. در این زمینه کارهای فراوانی میتوان انجام داد. سرمایهگذاری لازم باید در این عرصه صورت بگیرد.
نگاهی اجمالی به تاریخچه شیطان پرستی گواه خوبی است؛ با حضور و مشایعت ثروتمندان در کنار شیطانپرستی و سرمایهگذاری در نمادهای آن ضمن بهرهبرداری مالی، در مدت حدود چهل سال موجب ترویج جهانی این توهمات منحط شدند، آنان با مطرح ساختن خوانندهای چون مرلین منسون سودهای هنگفتی را به جیب میزنند.
اگر عرفان اسلامی به درستی تبیین و ترویج شود، روی دیگر عرفانها را در دنیا سیاه خواهد کرد. برای گسترش عرفان اسلامی نیازمند یک دعوت همگانی هستیم، همه باید برخیزند.
هر کس به اندازهای که میداند و مییابد، مسئول است تا دست دیگران را بگیرد. اگر انسجام میان آموزههای دینی را در نظر بگیریم آنگاه روشن میشود که امر به معروف تنها سرگردان کوچه پس کوچههای فقه و احکام شریعت نیست، بلکه پادشاه ملک معرفت است. معروف از نامهای خداست و هر کس به اندازهای که او را مییابد و میبیند و از جام تجلی مینوشد باید به دیگران هم بنماید و بچشاند.
اگر بنای ما براین نبود که عرفان و معنویات را مستور و محبوس نگهداریم، عرفان اسلامی این طور محجور نمیشد که حکمتهای مثنوی با آمیزهای از عشق مسیحی و سحر کابالایی و در قالب رمان به قلم نویسندهای معلوم الحال به فرهنگ ما بازگردد و کیمیاگر دلهای معنویتجو شود. اگر فطرتهای مردمان را تبدیل ناپذیر و زنده میدانستیم، متون و تعالیم عرفانی زبانی چنین پیچیده و دشوار پیدا نمیکرد و ادبیات عرفانی سرشاری که قرنها پیش، از آن برخوردار بودیم و امروز جهان به آن فخر میکند و از آن بهره میبرد، از دست نمیرفت.
سوم – با توجه به کاستیهایی که در حوزة تعلیم و تربیت در این موضوع وجود دارد. مؤسسات آموزشی و پژوهشی باید شکل بگیرد که به طور اختصاصی به این موضوعات بپردازند. از آن رو که این مؤسسات با کمی تأخیر، میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند و نیازمند فرصت مطالعاتی و تربیت پژوهشگر توانمند در این زمینه هستند، باید مورد حمایتهای اولیه قرار گیرند و سپس به مرحلة خود کفایی برسند. چنین طرحی در پژوهشگاههای موجود با توجه به اهداف و برنامههای رایج و معمول در این مجموعهها قابل اجرا نیست.
موضوع دیگری که حمایت از این مؤسسات مستقل و تخصصی را ضروری میسازد، گذشته از نیاز به کار محض و اختصاصی، ضرورت کاربردی بودن این تحقیقات است. در صورتی که پژوهشکدهای نوع سوم در این موضوع شکل گیرد هم از تواناییهای مراکز علمی و آموزشی موجود استفاده شده است و هم تحقیقات به طور انتزاعی و غیر کاربردی و صرفاً آکادمیک صورت نمیگیرد. پژوهشکدههای نوع سوم در متن یا کنار مراکز علمی و آموزش شکل گرفته و از سوی سازمانها و مؤسسات اجرایی و دولتی در قالب پروژهها حمایت میشود. این نوع پژوهشکدهها در حوزه علوم فنی مهندسی ایجاد شده، اما با توجه به اینکه در ایران حکومت اسلامی وجود دارد در حوزة علوم اسلامی نیز باید نظیر این پژوهشکدهها ایجاد گردد.
نهادها به مفهوم جامعهشناختی در قبال نیازهای یک جامعه پدید میآیند، وقتی در جامعهای با معضل و نیازی نو مواجه میشویم و نهادهای مناسب با آن را تأسیس نمیکنیم، در واقع دچار ناهوشیاری مدیریتی و کندی تدبیر هستیم پس نتیجهای جز مزمن شدن مشکلات فرهنگی و اجتماعی نخواهیم داشت. لازم است که هر چه زودتر سازمانها و نهادهای فرهنگی به فکر تأسیس یا حمایت از نهادهای مناسب و مستقل در این حوزه باشند.
چهارم – مدیران اجرایی و مسئولان باور کنند که اگر کاری با تکیه بر پشتوانههای علمی و پژوهشی صورت گیرد، هزینههای پژوهشی در نهایت بسیار کمتر از هزینههای بیهوده کاری یا اصلاح اشتباهات خواهد شد. به خصوص در حوزة مسائل فرهنگی و در بین مسائل فرهنگی حساسترین و ژرفترین موضوعات که به امور معنوی مربوط میشود. چه بسا تأخیر یا خطا در این زمینهها ماهیت و اهداف انقلاب بزرگ اسلامی را تهدید کند و پسروی جبران ناپذیری را در حیات معنوی مردم ایران رقم زند.
در صورتی که از سوی نهادهای نظارتی (نظیر مجلس) از سازمانهای فرهنگی خواسته شود که برنامههای خود را در زمینة معنویتهای نوظهور بر اساس پروژههای کارشناسی انجام دهند، برای این کار بودجه و وقت مناسب در نظر بگیرند، اهتمامی در مدیران برای رعایت اصل مسبوقیت اجرا بر پژوهش ایجاد خواهد شد. این مسئله هم ابهامات و تردیدهای موجود در مدیران را برطرف میسازد و هم کندی، کلیشههای و ارائة برنامههای شعاری را اصلاح میکند. به طوری که میتوان گروندگان و علاقهمندان به این فرقهها را نیز در گروه مخاطب تعریف کرد. نه این که برنامهها تنها با هدف ایمن سازی دیگران از نزدیک شدن و پیوستن به نحلههای معنویتگرا انجام شود. که صد البته تأثیر گذاری آنها نیز محل تردید است.
پنجم – مدلها شیوههای معین عملی کردن راهکارهای طرح شده است. مدلهای پیشنهادی در قالب یک الگوی کلان ارائه میشود که برای سهولت اجرا انسجام داشته و تاحدودی ثقل طراحی از آن برگرفته شده باشد.
یک بنیاد فرهنگی – پژوهشی با محوریت تعدادی از کارشناسان و پژوهشگران ممحض در این موضوع بدون وابستگی ساختاری به سازمانهای دولتی و به طور خصوصی تأسیس شود. نخست کارهای نیمه و ناتمام سازمان ملی جوانان در موضوع معنویتهای نوظهور به سرانجام رسید و با استفاده از تحقیقات میدانی انجام شده، طرح کلان رویارویی با آنها و جایگزینی معنویت اسلامی طراحی شود. این طرح پس از بررسی در شورای عالی انقلاب فرهنگی به نهادها و سازمانهای فرهنگی کشور ابلاغ شود. و سازمانها و نهادهای دولتی کشور باشند که برنامههای خود را در مراحل بعد نیز با پشتیبانی پژوهشی و سفارش پروژه به این بنیاد دنبال کنند.
تأسیس یک مؤسسة غیر دولتی و ممحض در فعالیتهای پژوهشی میتواند در کیفیت این تحقیقات تأثیر بسزایی داشته باشد. گذشته از این فضای موجود نشان میدهد که نیاز به وجود مراکز غیر دولتی برای ترویج معنویت اسلامی است، و به این ترتیب گروه مخاطبان توسعه خواهند یافت. و افرادی که نمیپذیرند در این امور مخاطب سازمانهای دولتی باشند، امکان بیشتری برای گرایش به این مجموعهها خواهند داشت.
بنیاد معنویت نوین در بخش پژوهش خود لزوماً متخصصان گوناگونی را به کار خواهد گرفت. در برنامه ریزیها کارشناسان استراتژیستی که بتوانند با رویکردهای آینده پژوهانه روند تحولات معنوی را پیشبینی کنند و ضرورتهای مدیریت این تحولات را شناسایی نمایند. روانشناسانی که شیوههای مؤثر ارائة مطالب به مخاطب را طراحی کنند. و برای مخاطبان گوناگون از لحاظ سن، جنسیت، تحصیلات و غیره شیوههای مناسب انتقال پیام معنوی دین را بیابند. در این مجموعه حضور جامعه شناسان نیز در کنار متخصصان عرفان و ادیان و اسلام شناسان ضروری است.
در شاخة فرهنگی این بنیاد گروههای حرفهای برای استفاده از بهترین قالبهای نشر، گروههای قوی اجرایی برای برگزاری مراسمهای معنوی به صورتهای جدید و استفاده از شیوههای هنری و مؤثر در برنامهها و نیز گروه ادبیات برای نگارش و ویرایش مناسب و آراستة تولیدات ضروری است. در شاخة فرهنگی باید افراد فعال سخنرانان و نویسندگان و معلمان موفقی در زمینههای معنوی هستند شناسایی شده و دعوت به همکاری شوند. در این میان افرادی هستند که میکوشند معنویت اسلامی را ارائه دهند هنوز آسیب خاصی در کارهایشان دیده نشده است. این افراد شامل نویسندگان موفق معنوی و اساتید و سخنرانان معنوی و غیر روحانی بعضاً با تحصیلات متوسط ولی مطالعات خوب وجود دارند. که گاهی تقیدات ظاهری شرعی آنها کمرنگ است. این افراد باید در یک برنامة حساب شده مورد حمایت و بدون این که حساستها برانگیخته شود در قالب هماندیشیهای اختصاصی و محدود اساتید معنوی و در بحثهای علمی و معنوی اصلاح شوند. و در صورت عدم تغییر، مقاومت یا . . . از دور خارج شوند و از فعالیتشان ممانعت شود.
در بین سخنرانان و نویسندگان فعال این حوزه افرادی هستند که کاملاً با استفاده از منابع غیر اسلامی ولی با موفقیت به ترویج معنویتهای نادرست پرداختهاند. این گروه نیز در قالب هم اندیشی اساتید معنوی بنیاد معنویت نوین راهنمایی میشوند. و در صورتی که از پذیرش تمرکز بر معنویت اسلامی و پرهیز از ترویج معنویتهای غیر اسلامی استنکاف کردند از دور خارج شوند و از پس از این از فعالیتهایشان ممانعت شود. بدین ترتیب حالت برزخی و سردرگمی سربازان گمنام امام زمان در رابطه با این افراد که زیر نظر هستند اما اقدامی برای کنترل شان نمیشود، بر طرف شده و مغرض از غیر مغرض جدا میشوند.
ششم – نشریاتی که به صورت ماهانه و فصلانه منتشر میشوند یک روند ملایم و مستمر تأثیرگذاری را دنبال میکنند و پس مدتی این جریان به رسوب آموزهها و پیدایش جهتگیریهای فکری و تحولات رفتاری و بینشی منجر میشود.
در نشریات با فضاها و رویکردهای گوناگون سلایق مختلف جذب میشوند. نشریهای که روی ادبیات معنوی کارمیکند و ادبیات کلاسیک و جدید را در دستور کار خود قرار میدهد. نشریهای در حوزة تفکر و اندیشة معنوی، نشریهای در موضوع معنویت و خانواده که به روابط معنوی زن و شوهر و والدین و فرزندان در تربیت و رفتارهای عادی میپردازد. و نمونههای بسیاری که میتواند معنویت را به متن زندگی بکشد. شکوه زندگی معنوی را آنطور که اسلام در نظر دارد به مردم نشان داده و شیرینی آن را به کامشان بچشاند.
هفتم – گنجینة بزرگ شریعت که هر عمل کوچکی در آن گوهری گرانبها، مراقبهای بزرگ و پلی به سوی عالم غیب و معنا و ملکوت عالم است، با تأسف و سوگ بسیار دست نخورده مانده و کسانی که به آن عمل میکنند به این گنجینه دست میکشند و گوهری برنمیدارند.
قرائت قرآن و تکرار کلمات خداوند، واژگان و معانی بلندی که از حقیقت نامتناهی نور و قدرت و عشق و زیبایی جاری شده، اگر با کمی توجه و آمادگی انجام شود، اگر چه به اندازة یک سطر خوانده شود، انسان را از تاریکیها خارج کرده و از عشق و روشنایی سرشار میسازد.
وضو از دلانگیزترین مراقبههایی است که رحمت بیکران خداوند را در صورت آب که مظهر رحمت و لطافت است به حس بشر میچشاند و هستی او را در پاکی و صفا غرق میکند. همچنین سجده و سایر اجزای نماز، عشقبازی زن و مرد در نهاد خانواده که سرشار از آیات مودت و رحمت الاهی است، نگریستن به پرندگان و ستارگان و گیاهان و روز و شب و آسمان و زمین که همه و همه نشانههای قابل تفکر خداوند است مراقبههای تحول آفرینی را رقم میزند که برای بهرهبری از آنها باید برنامههای آموزش مؤثر و دلپذیری طراحی شود و در دورههای آموزشی ارائه گردد.
دورههای آموزشی این مراقبهها را میتوان به صورت همایشهای بزرگ در مناطق زیبای طبیعی و یا تالارهای بزرگ با استفاده از نور و صوت مناسب در حین آموزش و اجرا برگزار کرد. مثلاً آموزش مراقبة تفکر در آفرینش و نمودهای خلقت یا مراقبة عشق برای همسران به ویژه زوجهای جوان در محیط باز طبیعی و مراقبههای نیایش، نماز و غیره در تالارهای مناسب قابل اجراست.
مباحثی نظیر معنویت و شادی، معنویت و خلاقیت، معنویت و موفقیت و غیره نیز در قالب همایش و به طور فاخر و هنرمندانه قابل اجراست.
هشتم – بنیاد معنویت نوین میتواند با انگیزهسازی و هدایت مخاطبان خود آنها را به فعالیتهای ترویجی در حوزهها و شاخههای خاص با گرایش به معنویت و در قالب NGO ها و سازمانهای مردم نهاد دعوت کند و به شکلگیری حرکتهای خودجوش نظیر گروههای هنری معنویتگرا، طرفداران معنویتگرای محیط زیست، گروههای اخلاق فنآوری اطلاعات، گروههای ورزش و معنویت، خانوادة معنوی و غیره که میکوشند رویکرد اخلاقی و معنوی را به عرصههای مختلف زندگی تسری دهند، کمک کند.
نقش یابی و مسئولیت پذیری در نشر معارف حق و معنویت موجب تثبیت هویت معنوی میشود. شخصی که نقش مروج معنوی را پیدا میکند گذشته از اینکه با جاری ساختن معنویت خویش به شکوفایی و بالندگی و زندگی معنوی خویش کمک کرده، خود را به عنوان یک فرد معنوی درک میکند و مفهوم خود که در روابط اجتماعی و در آیینة رابطه با دیگران وتصور آنها از “من” شکل میگیرد در تعمیق و تثبیت معنویت در جان خویش اثر بیبدیلی داشته و به تحول معنوی شخصیت فرد دامن میزند.
همچنین این روندها میتواند در جذب مردم به معنویت ناب اسلامی و شکوفایی و کاربردی کردن آموزههای عرفانی اسلام بینجامند. برخواستن چنین موجی در جامعه باعث میشود که سایر مردم گمان کنند که اگر حرکتی معنوی را آغاز نکنند و نگاهی معنوی نسبت به زندگی پیدا نکنند، از حقیقتی گران قدر محروم شدهاند. اگر چه در آغاز متوجه ژرفای معنویت و نیازشان به آن نباشند ولی این احساس آنها را به سوی حقیقتی راهنمایی میکنند که بسیار بیش از آنکه در ابتدا تصور میکردند، ارجمند است. این مدل مردمی ترویج معنویت بیتفاوتیها یا احتمال در خدمت قدرت بودن معنویت را منتفی کرده و گروههایی از مردم را که در مدلهای رسمیتر و دولتی به معنویات اقبال نشان نمیدهند، جذب میکند.
بدون شک تمام لحظات ابعاد زندگی انسان از دیدگاه اسلامی، معنوی و در راستای بندگی و دلدادگی به خداوند و عشق به اوست. پس با ایمان راسخ و هوشمندی و پشتکار و فعال کردن افراد و گروههای مختلف با استعدادهای و ذائقههای متنوع باید در کشف این حقایق کوشید.
انقلاب اسلامی یک الگوی بزرگ سرچشمة جاری و زلال معنوی در جهان است و باید به روی تمام ابعاد و اجزاء زندگی انسان نگاهی معنوی بگشاییم و این نگرش را به جهان صادر کنیم. دنیا تشنة معنویت است و اگر پاسخ درست و پاک و زلالی نیابد از مردابها و لجنزارها خواهد نوشید. و اگر نگاه معنوی اسلامی را بیابد بیشک در ابعاد سیاسی و اجتماعی زندگی خود همین منظر معنوی را خواهد گشود و آنگاه پایان ستم و استضعاف و بازگشت به آزادی و عزت و عدالت را خواهد خواست و بدین سان زمینة ظهور خورشید هدایت و ولایت فراهم خواهد شد.
نقش رسانهها در ترویج عرفان اسلامی

در قدم اول باید از ترویج معنویتهای غیر اسلامی بپرهیزند، در برخی موارد شاهدیم که رسانهها با درج خبر و گفتوگویی دست به ترویج عرفانهای دروغین میزنند، در این زمینه لازم است، هشیارتر باشند. از این گذشته عرفان صنعت نیست هر چند که میتواند صنعت خاص خود را ایجاد کند. عرفان خدمات نیست، بلکه میتواند بخش عمدهای از خدمات اجتماعی را توسعهدهد، تکمیل کند و یا حتی نیاز به آنها را محدود و یا منتفی سازد. ولی عرفان ذاتاً مقولهای فرهنگی است. که مدیریت و برنامه ریزی فرهنگی میتواند روی آن تأثیر بگذارد. تا وقتی که گروهی در حال گیج خوردن و بیخبر از خودشان برای انجام مأموریتهای اداری یا یافتن طعمهای برای دندانهای از دهان بیرون زدة طمعشان به عرصة فرهنگ آمدهاند، کاری به پیش نخواهد رفت.
اما کارهایی را که میتوان انجام داد و رسانهها در ترویج آن نقش بسیاری دارند به این شرح قابل تعریف است:
۱٫ برنامه‏های فرهنگی

- شناسایی ابتلائات عام معنوی و اخلاقی جامعه و برنامه‏ریزی جهت آسیب زدایی در محورهای شناخته شده.
- الگوسازی و بازنمایی شخصیت‏های برجسته اخلاقی و معنوی و انتشار زندگی نامه آنها و تهیه فیلم زندگی ایشان.
- تولید کتب و نشریات معنوی جذّاب در سطح کودکان، نوجوانان، جوانان، و عموم مردم.
- استفاده از رسانه ملی(صداوسیما) در توسعه معنویت در جامعه اسلامی با تولید و پخش برنامه‏هایی با مضامین معنوی و زیر نظر کارشناسان زبده و پرهیز از پخش هرگونه برنامه‏ای که الگوسازی منفی به دنبال دارد.
- استفاده از ابزار پرنفوذ هنر در ارتقای سطح معنوی جامعه و دعوت از هنرمندان (شاعران، طراحان، داستان سرایان، فیلم سازان، خوش‏نویسان) برای تولید فیلم، رمان، داستان، تابلوهای نقاشی، طراحی، خوشنویسی، پویانمایی (انیمیشن) و سرود با موضوعات معنوی.
- مشارکت فعال آموزش و پرورش از طریق بازآموزی معنوی پدران، مادران و مربیان توسط نهاد انجمن اولیاء و مربیان.
- جهت‏دهی معنوی به اوقات فراغت جوانان با همکاری سازمان ملی جوانان در طراحی و سازمانها و نهادهای مربوط به امور جوانان.
- بهره گرفتن از فنون روانشناسی اجتماعی و تکنیک‏های تبلیغاتی برای ترویج معنویت اسلامی.
- غنی‏سازی برنامه‏های معنوی مراکز رسمی و غیر رسمی آموزش و پرورش از مهد کودک تا مراکز آموزش عالی و حوزه‏های علمیه.
- بهینه سازی متون درسی اخلاق و عرفان اسلامی در دانشگاه‏ها.
- تدوین منشور اخلاق برای سازمان‏ها و نهادها و تلاش برای اجرای آن و التزام بدان.
- ایجاد مجتمع‏های بزرگ فرهنگی – تفریحی با جهت‏گیری معنوی و تربیتی برای جوانان.
- تأسیس موسسات و مراکز مطالعاتی و حمایت از هسته‏های مطالعات معنوی.
- بهره‏گیری از ظرفیت‏های بی‏نظیر مساجد، هیآت و مراسم مذهبی برای ترویج و تعمیق هرچه بیشتر هنجارهای معنویت ناب اسلامی.
- برگزاری دوره‏های تربیت مربی عرفان و اخلاق برای ائمه جماعات و تأکید بر جهت‏دهی بیش از پیش ظرفیت‏های محراب و منبر به سوی تربیت اخلاقی و تزکیه نفوس.
- سرمایه‏گذاری بیشتر برای تأسیس مراکز مشاوره اسلامی با مدیریت کارشناسان متخصص و متعهد.
- بسترسازی برای ارادت‏ورزی بیش از پیش مردم به اهل‏بیت عصمت و طهارت‏علیهم السلام و بیان شیوه سلوک ایشان.
- ترویج و حمایت از نقاط قوت در فرهنگ ملّی مثل فضائل راسخ و نهادینه شده عشق به خدا، عبادت، حیا، احترام به بزرگ‏تر، مهربانی، غیرت، مهمان‏نوازی و. . . .
- اجرای مسابقات کتابخوانی، مقاله نویسی، عکاسی، شعر و. . . با مضامین معنوی.
- تهیه سبد فرهنگی (مشتمل بر کتاب و اسلاید و نرم‏افزار و کاست) با مضمون تجربه‏های عینی و قصه‏های مستند و معتبر در رابطه با مسائل معنوی و توزیع آن‏ها در میان نوجوانان و جوانان.
- بازآفرینی و انتشار قصه‏های معنوی موجود در ادبیات کهن فارسی به زبان روز.
۲٫ برنامه‏های اجتماعی

- تسهیل ارتباطهای چهره به چهره با شخصیت‏های معنوی و در معرض انظار و افکار عمومی قرار دادن رفتار آنها.
- آسیب‏شناسی فرهنگ عمومی در عرصه رفتار و باورهای معنوی.
- ترویج فرهنگ امر به معروف و نهی از منکر و نظارت عمومی، ایجاد حساسیت ارزشی و پرورش روحیه مواجهه با عوامل آسیب‏زای بهداشت روانی و اسباب تهدید سلامت معنوی جامعه از طریق تشکیل تیم‏های گسترده کارآمد و آموزش دیده امر به معروف و نهی از منکر در بین مردم به ویژه جوانان.
- شناسایی و برنامه ریزی برای جایگزینی سرگرمی‏های غفلت‏زا.
- مقابله با سیاست گذاری‏های اقتصادی، فرهنگی، تبلیغی و. . . که منجر به کمرنگ شدن ارزش‏های اخلاقی در جامعه می‏شود از قبیل تبلیغ تجمل‏گرایی و مصرف زدگی و دامن زدن به روحیه تکاثر، چشم هم‏چشمی و. . . .
- توجه بیشتر مادی و معنوی به مراکز گروهی مانند پادگان‏ها و زندان‏ها و مراکز بازپروری با به کارگیری مدیران دلسوز، تأمین بودجه مناسب فعالیت‏های فرهنگی و ایجاد ساختار کارآمد تربیتی- معنوی.
- تجلیل از شخصیت‏های اخلاقی و معنوی در هر مجموعه کاری یا صنفی و معرفی افراد نمونه با ذکر شاخصه‏های برتری آنان.
- بهره‏گیری از مقبولیت و محبوبیت شخصیت‏های اخلاقی، معنوی و نقش فراوان آنها در گسترش فرهنگ معنوی.
- اطلاع‏رسانی مناسب به جوانان در خصوص جلوه‏های حیات اخلاقی و معنوی هنرمندان و ورزشکاران محبوب و متعهد.
مهمترین فرقه های جدید معنوی فعّال در ایران

سایبابا
اوشو (باگوان شری راجینش)
اکنکار (سفر باستانی روح) (پال توئیچل؛ هارولد کلمپ)
سرخپوستی (کارلوس کاستاندا)
فالون دافا (لی هنگجی)
دالایی لاما (دالایی= اقیانوس؛ لاما= پیر)
رامالله (پیمان فتاحی؛ با اسم معنوی م. م. رامالله)
عرفان کیهانی یا عرفان حلقه (محمدعلی طاهری)
پائلو کوئلیو
مدیتیشن متعالی (تی. ام) (ماهاریشی ماهاش یوگی)
تی اس ام(تولدی دوباره وحرکت به روسپیدی)
فرقههای صوفی فعال در ایران
فرقههای اهل سنت:

قادریه (حسینی ) (در حال حاضر شیخ یحیی حسینی: در شهر بانه، خانقاه مرکزی آنها قرار دارد) کسنزانی (بنیانگذار سید محمد کسنزانی و رهبر فعلی سید نهرو کسنزانی، نجاریه (شیخ عبدالقادر نجار، الان ماموستا شیخ محمد نجار؛ در شهر پاوه)
نقشبندیه (شمسیه (سیدعبدالله نقشبندی مجددی؛ مشهد، تایباد، ترتبت جام، سرخس، بجنورد، گنبدکاوس، آزاد شهر، بندرترکمن، …)
شاذلیه
فرقههای شیعی:

نعمتاللهیه: (گنابادیه (پرطرفدارترین فرقه در ایران؛ نورعلی تابنده)، مونس علیشاهیه (نورعلیشاه: نوربخش)، صفی علیشاهیه، کوثرعلیشاهیه)
ذهبیه (احمدیه (دزفولیها: دکتر گنجویان)، مهدویه (محسنی))
خاکساریه ( جلالی غلامعلیشاهی، دوده معصومعلیشاهی، دوده نورائی، دوده عجم)
اویسیه (نادرعلی عنقا در آمریکا)
کمیلیه
منابع تحقیق :
سایت جبش سرخ حسینی
newerfan.parsiblog.com
Bashgah.net
مرکز خبر حوزه
haqiqat.mihanblog.com
خبرگزاری فارس
پایگاه حوزه
ایکنا
porsojoo.com
خردنامه همشهری
در این سلسله مقالات از گفت و گو های حجت السلام مظاهری سیف با سایت ها و رسانه های مختلف نیز استفاده شده است.
کتب
اسکان سیتون، متافیزیک، پست مدرنیسم و وضعیت جامعه فرهنگی آمریکا، مترجم؛ آزاده باقری
آفتاب و سایه ها- محمد تقی فعالی
جریان شناسی انتقادی عرفانهای نوظهور – حمید رضا مظاهری سیف
سیری در آفاق ، زندگی ایت الله بهاء الدینی – حیدری کاشانی
عبدالعظیم رضایی، تاریخ ادیان در جهان، ج ۲، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰، ص ۲۸۰٫
کدارناث تیواری، دینشناسی تطبیقی، ترجمه مرضیه شنکایی، تهران : انتشارات سمت، ۱۳۸۱، ص ۸۵٫
زرین کوب، عبدالحسین، ارزش میراث صوفیه، انتشارات علمی و فرهنگی، ص ۱۰۰٫
سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، تهران : انتشارات طهوری، چاپ هفتم، ۱۳۸۳، ص۶۳۳ و روزبهان بقلی شیرازی، شرح شطحیات، ص۱۱۸٫
ابراهیمی دینانی، غلامحسین، شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی، ص ۴۶۴٫
ابن عربی، فتوحات مکیه، ج ۱، انتشارات مولی، ص ۱۶۶٫
مجتهد شبستری، محمد، ایمان و آزادی، تهران : انتشارات طرح نو، ۱۳۷۸، ص۵۴ و افراسیاب پور، علی اکبر، زیبایی پرستی در عرفان اسلامی، تهران: انتشارات طهوری، ۱۳۸۰، ص ۲۸۱٫
هارولد اچ بلوفیلد، تی ام، دانش هوشیاری خلاق، ترجمه فرخ سیف بهزاد، تهران: نشر خاتون،۱۳۷۶ ، ص ۴۸٫
شهامی پور، شروین؛ «ستیز یک نسل با جنگ»؛ گلستانه، شماره ۵۷ تیر ماه ۱۳۸۳ ص ۱۰
مولانا جلال الدین بلخی؛ کلیات شمس تبریزی، موسسه مطبوعاتی امیر کبیر، تهران ۱۳۶۶ ص ۶۶۷
عراقی، شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی؛ کلیات، به کوشش سعید نفیسی، انتشارات کتابخانه سنایی، تهران ۱۳۶۶ ص ۹۸
George Stephen Spinks: psycologie et religion 1963
سعدی، مصلح الدین؛ دیوان، به کوشش خلیل خطیب رهبر، نشر سیمرغ، تهران ۱۳۷۳
کسمایی، علی اکبر؛ جهان امروز در تنگنای تمدن صنعتی، انتشارات موسسه اطلاعات، تهران ۱۳۷۰ ص ۵۲
نقوی، رضا؛ تأملات فرهنگی، انتشارات نخیل، تهران ۱۳۸۵ ص ۳۶
مجموعه آثار، مرتضی مطهری، تهران، صدرا، پنجم، ۱۳۸۰، ج ۱۴، ص۵۵۰-۵۵۱٫
در جستجوی عرفان اسلامی، محمد تقی مصباح یزدی، قم، مؤسسه امام خمینی، ۱۳۸۶ش، ص ۳۶-۳۷٫
سهروردی در کتاب عوارف المعارف، نظرات مختلف دربارة تصوف را بیش از هزار مورد می داند (عوارف المعارف، عمر بن محمد سهروردی، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۴۰۳ق، ص ۵۷).
تذکره الاولیاء، فرید الدین عطار نیشابوری، تصحیح رینولد آلن نیکلسون، تهران، اساطیر، دوم، ۱۳۸۳ش، ص ۳۲۷٫
اسرار التوحید، محمد بن منور، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، آگاه، ششم، ۱۳۸۵، ص ۲۹۲٫
الفروع من الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، قم، دار الکتب الاسلامیه، پنچم، ۱۳۸۴ش، ج ۵، باب دخول الصوفیة علی ابی عبدالله علیه السلام، ص ۶۵-۷۰٫
ر.ک: عصر امام خمینی، میر احمد رضا حاجتی، قم، بوستان کتاب، دهم، ۱۳۸۳ش، ص ۸۴٫
راهی به رهایی، مصطفی ملکیان، تهران، مؤسسه نگاه معاصر، ۱۳۸۰ش، ص ۳۷۶٫
مشتاقی و مهجوری؛ مصطفی ملکیان، تهران، نگاه معاصر، دوم، ۱۳۸۶ش، ص ۲۷۶٫

منبع: www.rasekhoon.net

باید دید در چه صورت یک مکتب عرفانی انسان را به خدا می رساند و به تعبیر دیگر یک مکتب یا گرایش عرفانی باید از چه ویژگی هایی برخوردار باشد تا رساننده انسان به سوی خدا و موجب تقرب آدمی به حضرت احدیت شود. به نظر می رسد سه نکته اساسی در این رابطه تأثیر گذار است و براساس آنها می توان میزان هدایت انسان به سوی خدا در آن مکاتب را مورد سنجش قرار داد. این سه عبارتند از: جهت گیری اساسی، معارف و مبانی نظری، روش و برنامه عملی.

۱٫ جهت گیری اساسی

منظور از جهت گیری آن است که آیا مکتب عرفانی مورد نظر اساساً جهت حرکت و کانون توجه خود را “خدا” قرار داده است یا نه. و آیا درصدد آن است که انسان را به سوی خدا رهبری کند و به مقام قرب الی الله برساند؛ یا آنکه به طور اساسی بدین سو جهت گیری نکرده و هدف آن رسیدن به خدا نیست. بدیهی است اگر مکتبی عرفانی، هدف نهایی خود را رسیدن به خدا قرار نداده و جهت حرکت را به آن سو نشانه نگیرد، نمی توان از آن انتظار داشت که آدمی را به خدا برساند. اگر از این زاویه بنگریم غالب عرفان های غیردینی و حتی برخی از عرفان های دینی- مانند عرفان بودایی- جهت دهنده به سوی خدا و رساننده انسان به این مقصد عالی نیستند. به عبارت دیگر در اندیشه غالب بودایی، اساساً مسئله خدا و باور داشت او مطرح نیست. لیت وارد، در کتاب “انگاره های خدا” می نویسد: با استدلال می توان گفت که آیین بودا خداگریز است… در این آیین به خدای شخصی گرایش چندانی نیست؛ چه رسد که ارتباط با او غایت زندگی دینی به حساب آید.”متعالی ترین هدف در عرفان بودایی رسیدن به “نیروانا” است. نیروانه را خاموشی، خلأ، مرگ پیش از مرگ یا روح کلی خوانده و برخی نیز آن را تعریف ناپذیر شمرده اند. نیروانه آزادی از چرخه وجود- سنساره- است که هدف نهایی اعمال بوداییان است. در این مرحله انرژی هایی که منجر به تولد دوباره چرخه وجود می شوند، از بین می روند و فرد از دوره تولد، مرگ و تولد مجدد رهایی می یابد.” بنابراین نقطه عالی تکامل در این آیین رهیدن از “سنساره” یا گردونه وجود و تناسخ و به عبارت دیگر نیامدن به این جهان گذران و رنج آلود است؛ نه به معنای تقرب به خدای جهان و جان آفرین.

۲٫ معارف و مبانی نظری

عمده ترین مبانی نظری یک مکتب و مشرب عرفانی عبارت است از مبانی خدا شناختی، جهان شناختی و انسان شناختی. هر اندازه یک آیین در عرصه های یاد شده از معارف جامع تر، ژرف تر، صحیح تر و استوارتری برخوردار باشد و معارف بیشتر و بهتری از توحید و اوصاف جمال و جلال و اسمای حسنای الهی ارائه کند، یا شناخت بیشتر و کامل تری از عوالم هستی، مراتب آنها و چگونگی ربط و پیوندشان با خالق کل عرضه نموده و معرفت بهتری نسبت به انسان و اینکه- از کجا آمده، اکنون کجاست، به کجا می رود، چه استعدادها و مسئولیت هایی دارد، به چه مراتب کمالی می تواند دست یازد و چگونه می تواند با خدای خویش ارتباط برقرار کند. در اختیار بشر قرار دهد، از توانایی بیشتری در رساندن انسان به خدا برخوردار است.در مقابل ضعف شناختی و نااستواری آموزه ها و انگاره های بنیادین یک آیین آن را در راهبری انسان به سوی خدا ناکام ساخته و از میزان توفیق آن به شدت می کاهد. به نظر می رسد بسیاری از مکاتب عرفانی در این عرصه سخت لغزان و لغزاننده اند. به عنوان مثال:

۱- در آیین بودا سخن از خدا نیست و از اساسی ترین مایه های معرفتی که همان خداشناسی یک مکتب عرفانی است، تهی می باشد؛ بدین رو هرگز نمی توان راهبری انسان به سوی خدا را از این مکتب انتظار داشت. از طرف دیگر بنیاد جهان شناختی و جهان بینی آن را نگرش منفی و رنج آلود به جهان تشکیل می دهد و در انسان شناسی نیز هم چون هندوئیسم، سیکیسم و جینیسم گرفتار آموزه های باطلی چون تناسخ می باشد.۶ از همین رو غایت مطلوب این مکتب چیزی جز رستن از گردونه وجود و تناسخ و نیامدن به این جهان- که در نظر آنها سراسر رنج و محنت است- چیز دیگری نیست. این کجا و به خدا رسیدن کجا؟

۲- آیین مانی و برخی از دیگر آیین های رایج در ایران باستان از سویی گرفتار شرک انگاری در نظام آفرینش می باشد و از دیگر سو جهان را با نگاهی بدبینانه می نگرد.

۳- آیین مسیحیت نیز بر اثر تحریفاتی که در آن رخ نمود، علی رغم بنیاد توحیدی نخستین، گرفتار نوعی شرک و تناقض در بنیادی ترین ارکان اعتقادی خود یعنی خداشناسی شد. تثلیث باوری و اعتقاد به یک خدا در عین سه تا بودن به جدّ این آیین را دست خوش تزلزل و خردگریزی ساخته است. پروفسور لگنهاوزن می گوید:”وقتی از کشیش ها می پرسیدم که من نمی فهمم چه طور خدا یکی است و سه شخص است؟ در اکثر موارد جواب می گفتند که ما نمی توانیم به درک این آموزه برسیم. تنها خدا می داند که حقیقت این امر چیست. این رمزی است که فقط خدا آن را می داند و عقل در اینجا به بن بست می رسد. از جمله چیزهایی که برای بنده خیلی جالب بود، این بود که در اسلام نگفته اند اصول دین را چشم و گوش بسته بپذیر؛ بلکه دعوت کرده اند که بپرس. مخصوصاً این خصلت در میان شیعیان خیلی بیشتر است.”مارگریت مارکوس نیز در این زمینه می نویسد:”پس از آنکه عقاید همه کیش های بزرگ را مورد بررسی قرار دادم، به این نتیجه رسیدم که به طور کلی مذهب های بزرگ یکی بودند؛ ولی به مرور زمان فاسد شده اند. بت پرستی، فکر تناسخ و اصول طبقه بندی در کیش هندویی سرایت کرد. صلح جویی مطلق و انزوا از مشخصات کیش بودایی شد. پرستش آباء و اجداد جزء عقاید کنفسیوسی، عقیده اصالت گناه و تثلیث و در نتیجه آن مفهوم خدایی مسیح و شفاعت به استناد مرگ ادعایی عیسی بر روی دار در مسیحیت، انحصارطلبی ملت برگزیده یهود و … نتیجه این انحرافات است. هیچ یک از اندیشه هایی که مرا منزجر ساخته بود، در اسلام پیدا نمی شد؛ بلکه به صورت روز افزونی احساس می کردم که اسلام تنها مذهب اصیلی است که طهارت خودش را حفظ کرده است. سایر مذهب ها فقط و فقط بعضی اجزای آن، مقرون به حقیقت است؛ ولی فقط اسلام است که تمام حقیقت را حفظ کرده است.”عرفان و آیین مسیحیت از جهات دیگری چون انسان شناسی بدبینانه، اعتقاد به گناه جبلی و ذاتی و نگرش پروسه ای به انسان و افسانه های خردستیز نیز آسیب مند است که بررسی آن از حوصله این مختصر خارج است.

۳٫ برنامه و روش عملی

بسیاری از مذاهب عرفانی و صوفیانه از جهت برنامه و سلوک عملی دچار افراط و تفریط ها و اشکالات قابل توجهی هستند. برخی از این اشکالات عبارت است از:

۱- درون گرایی افراطی و مغفول نهادن حوزه های ارتباط خارجی انسان موجب شده است که برخی از مکاتب عرفانی مسئولیت های اجتماعی انسان را به باد فراموشی سپرده و تهی از نگرش مثبت به مناسبات انسانی و اجتماعی و قدرت، سیاست، آزادی، عدالت، رهبری و … شوند و نتوانند بین این امور و حیات معقول و حرکت انسان به سوی غایات متعالی رابطه برقرار سازند. اما در دین مبین اسلام عرفان منهای مسئولیت، مساوی با عرفان منهای دین و خدا است. از همین رو پیامبر اکرم(ص) فرمود: “من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم”ترجمه: “کسی که سر از خواب بردارد و نسبت به امور مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان نیست.”علامه جعفری در این باره می نویسد: “ادعای عرفان با بی اعتنایی به انسان ها، مساوی عرفان با بی اعتنایی به خداوند ذوالجلال است. زیرا عرفان و عشق به خدا با بی اعتنایی به نهال های باغ او و بی توجهی به تجلیگاه او-که همین انسان ها هستند- مساوی با اعراض از خداست.”

۲- ریاضت های دشوار، سخت گیری و سرکوب نفس نیز یکی از اشکالات عرفان های مبتنی بر فلسفه های هندی، مانوی و کلبی یونانی است.این اشکال تا حدودی به آیین مسیحیت نیز سرایت کرده، تا آنجا که برخورداری از کامیابی و التذاذ جنسی- که یکی از نیازهای اصیل آدمی است- مغایر با حیات معنوی و روحانی انگاشته شده و به تعبیر ترور شانون در مسیحیت بر تجرد به مثابه آرمانی والا تأکید می شود.این گونه سخت گیری ها، سرکشی و طغیان نفس را در پی خواهد آورد. مولوی- عارف و انسان شناس برجسته مسلمان- در این باره می گوید:

چون که نفس آشفته تر گردد از آن که کنی بندش به زنجیر گران

در برابر این روش شیوه غرب، جدید است که بیش از حد بر آزادی و کامروایی نفس تأکید می ورزد؛ اما در نظام تربیتی و سلوک اسلامی هر دو شیوه مردود انگاشته شده و روشی متعادل در برابر آن دو ارائه و توصیه شده است.

۳- شریعت گریزی؛ برخی از مذاهب و مکاتب عرفانی- علی رغم دارا بودن وابستگی دینی- عملاً راه خود را از مسیر اصلی دین و شریعت الهی جدا ساخته و بر آن پشت پا زده اند؛ در حالی که روح عرفان قرار دادن همه ابعاد و ارکان وجودی خویش در صراط مستقیم الهی و عبودیت مطلق و خالص پروردگار همراه با عشق و معرفت است و این مسئله تبعیت کامل و مستمر از شریعت الهی را طلب می کند.۱۸ به عنوان مثال در روش سلوکی بودیسم و گروه “اک” یا “اکنکار” -که کسانی چون پال توئیچل، فیل موری متیسو، هارولدکلمپ و… مبلّغ آن هستند- احکام عبادی اهمیت خود را از دست داده و چندان وقعی به آنها نهاده نمی شود. در عرفان مسیحی- برخلاف آموزه های حضرت عیسی(ع)- احکام شریعت مورد طرد و نفی واقع شد. “پولس” -که دومین بنیان گذار مسیحیت نام گرفته است. با طرح اصل آزادی درون و حریت روح، به نفی شریعت پرداخت و بر آن شد که برای رسیدن به رستگاری پیروی از شریعت و قوانین دینی لازم نیست. او حتی عدالت را صرفاً در گرو محض ایمان دانست و هر گونه تأثیر عمل در این زمینه را منکر شد.

در عهد جدید آمده است: “اما چون یافتیم که هیچ کس از اِعمال شریعت عادل شمرده نمی شود؛ بلکه به ایمان به عیسی مسیح؛ ما هم به مسیح عیسی ایمان آوردیم تا از ایمان به مسیح- و نه از اعمال شریعت- عادل شمرده شویم؛ زیرا که از اعمال شریعت هیچ بشری عادل شمرده نخواهد شد.”در مقابل، دین مبین اسلام ایمان بدون عمل را مساوی با نفی ایمان می انگارد، چنانکه پیامبر اکرم(ص) فرمود: “الایمان معرفه بالقلب، و قول باللسان و عمل بالارکان”ترجمه: ایمان عبارت است از شناخت در دل، گفتن به زبان و عمل به وسیله اعضا و ارکان و در جای دیگر فرمود: “الایمان و العمل اخوان شریکان فی قرن، لایقبل الله احدهما الاّ بصاحبه”ترجمه: ایمان و عمل دو برادر هم بسته به یک رشته اند؛ خداوند هیچ یک را بدون دیگری نمی پذیرد.”ثمره نگرش پیشین اباحی گری است و ثمره نگرش اسلامی تنظیم همه کنش ها و رفتارها در جهت صحیح و رساننده به سوی خدا و تصفیه ظاهر و باطن از هر آنچه رهزن راه خدا و بازدارنده از تعالی و تکامل انسان است.

امتیازات عرفان اسلامی

عرفان ناب و اصیل اسلامی از امتیازات متعددی برخوردار است؛ به طوری که مارتین لینگز آن را امری اصیل، جهان شمول و منحصر به فرد می داند. برخی از آنها عبارتند از:

۱- جهت گیری دقیق، کامل و همه جانبه به سوی کمال مطلق و مبدأ و غایت هستی، یعنی ذات پاک احدیت

۲- مبتنی بودن بر مبانی نظری استوار، خردپذیر و منطقی

۳- دارای برنامه عملی جامع، معتدل، هماهنگ با فطرت بشر و نظام تکوین، دارای لطافت، ظرافت و دقتی بی نظیر.

۴- خاستگاه الهی و اصالت دینی.

۵- انگیزاننده و امیدبخش.

منبع: http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=11233

ویدئو‌ی امروز

محبوب‌ترین‌ها

وارد شوید