شنبه ۸ آذر ۱۳۹۳

بایگانی مربوط به دسته‌ی ’آیینهای قبل از زرتشت‘

عقاید دینی ایرانیان قبل از دوره ساسانیان

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - شهریور - ۱۳۹۰

دین در ایران پیش از زرتشت
مطالعه در دین ایران پیش از زرتشت به آریایی های اولیه، بازمی گردد.آریاها در روزگار ودائی، دارای باورهای ساده ای بودند. آنها بیشتر پدیده های طبیعت چون: خورشید، ماه، ستارگان، آسمان و سپیده دمان را می پرستیدند و برای آنها قربانی می کردند، موجودات سودمند و نورانی را دئوه ها یعنی آخشیج های درخشنده می نامیدند و خدایان بزرگشان اینان بودند. ایندرا (خداوند تندرو جنگ)، وارونا (خداوند آسمان پر ستاره)، میترا (خداوند خورشید) و آگنی (خداوند آتش) در عصر ودائی جمعیت آریاها رو به گسترش رفت و به تیره های و دسته های چندی بخش گردید. در این میان دو دستة مهمتری که به آریاهای ایرانی و آریاهای هندی نامبردار و از سایر گروهها بزرگتر بودند، از یکدیگر جدا شدند. افراد نخستین راه باختر و سرزمین فلات ایران در پیش گرفتند و اعضای گروه دوم به جنوب رود سند کوچ کرده وبه اعتبار زیستگاه خود سند (هندی) خوانده شدند.

متخصصان اجرای آداب و رسوم مذهبی
هر چند که روش مذهب و پرستش آریایی ها مبتنی بود بر بزرگ داشت و جنبه خدابخشی به عناصر طبیعی، اما به طور کلی در مورد مراسم مذهبی و آیینی وامور طبیعی وفوق طبیعی دارای تشکیلات وروش های ویژه ای نبودند. در آغاز به معنی خاص کاهن وروحانی وجود نداشت و رئیس خانواده مراسم مذهبی را انجام می داد. اما سرانجام با پیشرفت زمان وگرد آمدن گروههای کوچک وبزرگ، و پیچیدگی نسبی مراسم و مذهبی، ایجاب شد تا متخصصانی در این مورد پیدا شوند و لذا به وجود آمدند. در ابتدا هر خانواده ای به اجیر کردن یکی از این متخصصان بسنده می کرد و اینها مردمانی بودند که از مقامی اجتماعی چنانکه بعدها رایج شد برخوردار نبودند بلکه در خانواده ها هم چون یک خدمت کاری به شمار بودند که مأمور رسیدگی و مراقبت در اجرای آداب و رسوم مذهبی بود. این چنین روشی به موجب اسطوره هایی که در مورد زندگی زرتشت به زبان پهلوی برای ما باقی مانده است، قابل مطالعه می باشد. در این اسطوره ها می خوانیم که هر گاه خانواده ها نیازی به انجام مراسم آیینی، یا قربانی و مراسم نثاریا دارد ودرمان و مشورت داشتند، از این گونه کاردان ها که کرپن Karapan نامیده می شدند، دعوت می کردند تا به خانه آنان آمده و کارشان را انجام دهند.

پرستش ایزدان نورانی
پرستندگان در آغاز یک گروه از موجودات فوق طبیعی را به نام ایزدان نورانی پرستش می کردند در زمانهای اولیه این عناصر به هیچ وجه صورت و شکل مشخصی نداشتند و شاید پرتوهایی بودند بسیار محو و در هم از تأثرات درونی آدمی که به وسیلة انگیزش رویدادهای خارجی ایجاد می شد. اما اندکی نگذشت که اندیشة خیال پرداز و فعال آدمی برای روشن نمودن وضع این عناصر مبهم به فعالیت پرداخت واین ایزدان نورانی به زودی به وسیلة قیاس به نفس انسانها، به صورت شخصیت هایی در آمدند انسان منش، با احساسات، نیازمندی ها و تمایلات آدمیان.در رأس این خدایان، یک پروردگار بزرگ در آسمان قرارداشت وشاید در آغاز میان شعبه هایی از آریاییان، الهه مادر، یا زمین وجود نداشته است، وجای او را همان خداوند بزرگ یا مظهر آسمان پر می کرده است. این افراد یا ایزدان نورانی به ترتیب از دو جنس مخالف، یعنی مذکر و مونث بودند و با روابط زناشویی وبار آوری به هم مرتبط می شدند. اما این روابط موجب آن نمی شد که هر زوج وزوجه ای به کار واحدی بپردازد بلکه هر یک از این ازواج به کارهای ویژه خود می پرداختند، واین انعکاسی بود از روابط عادی زناشویی میان آریایی ها. در میان ایزدان نورانی که از آنان یاد شد، تنها پدر آسمان بود که تشخیص و وضع مبهمی نداشت. اما بقیه ایزدان نورانی چنان مبهم و نامشخص بودند که آریایی ها در هر سرزمینی که به عنوان فاتح ویا مهاجم وارد می شدند، خدایان بومی به راحتی در قالب این ایزدان نورانی مقامی یافته واین عناصر مبهم تشخیص می یافتند.

اعتقاد به سرنوشت یا تقدیر در میان آریاییان
در میان آریاییان اعتقاد به سرنوشت یا تقدیر وجود داشت وآن را به نیرویی مافوق انسان وخدا نسبت می دادند. این سرنوشت آن چنان بود که چون روش متدینان امروزی با دعا و نذر و قربانی تغییر پیدا نمی کرد و حتی سحر و جادو نیز قادر نبود تا راه سرنوشت را از مرحله ای که بایستی بپیماید بگرداند. اما این تقدیر و سرنوشت گرایی آریایی به زودی در مناطقی که آریایی ها نفوذ پیدا می کردند به صور مختلفی از واکنش های آدمی متجلی می شد. در هندوستان و شمال اروپا به عنوان اصلی قبول شده و مانع فعالیت و کوشش های قهرمانی می شد، اما در ایران بر خلاف آن، قهرمانان می جنگیدند و کوشش می نمودند تا سرانجام با رستاخیز فکری و اصلاح زرتشت، اصل ارداده آدمی اعلام شد، هر چند اعتقاد به اصل محتوم جبر و تقدیر «بخت» در آیین های زروانی، میترایی، مزدیسنایی هم چنان باقی و پایدار ماند.

عدم اعتقاد آریایی ها به وجود خدایان حیوانی و جنیان و ارواح
یکی از ویژگی های آیین آریایی ها، عدم اعتقاد آنان به وجود خدایان حیوانی و جنیان و ارواح بی شمار بود. البته آریایی ها به وجود روح معتقد بودند، اما در سامان کار مردگان روشی داشتند که جسدشان را می سوزانیدند و به این وسیله معتقد بودند که هر گونه روابط روحی میان متوفی زندگان قطع شده و ارواح دیگر نمی توانند در کار زندگان به هیچ وجه دخالتی داشته باشند و با چنین روشی به نظر بعید می رسد که نیاکان پرستی رواج داشته باشد. البته در دوران بعدی، اعتقاد به جن و پری و ارواح و عناصر مینوی و نادیدنی فراوان میان این اقوام رسوخ یافت که زاییده و پیدا شده از شکل نخستین باورهای آنان مبنی بر آنی میسم یا جان گرایی بود.

اعتقاد به خداوند مرگان
اعتقاد به خداوند مرگان، که نخستین آدمی بود که مرگ اورا در رسید و به ییما yima موسوم است که در ریگ ودا یاما yama ذکر شده، ستایش آذر یا عبادت نار از آداب و رسوم بسیار قدیمی ایرانیان است و دارای اهمیتی خاص بوده و آن را هم با تشریفات ومناسکی شبیه به آنچه که در هندوستان انجام می داده اند آریایها مردمی سلحشور و خود ساخته بودند و پشت کردن به دشمن را گناهی بس بزرگ می شمردند. مهر یا میترا که خورشید خدا نام دارد، میان ایران و هند مشترک است و خدای نور و روشنایی به شمار می رفت، گاو نیز در این دین، دشمن میترا و کلیه جانداران و رهنمون تاریکی و جهل است. میترا بتدا گاونر را مغلوب ساخته وسپس قربانی کردواز خون او کلیه جانداران را زندگی بخشید. میترا خالق و نجات دهنده ارواح است که میان خداوند ومردم واسطه می باشد.

مهر پرستی در نظر آریائی ها
در نظر آنان، مهر پرستی دین رستگاری و نجات است، وهمچنین دارای نوعی عرفان است که تعلیمات آن موجب خوشبختی در جهان و عمر جاودان پس از مرگ می باشد. به طوری که در کتابهای ودا و اوستا مذکور است و همچنین بنا بر کتیبه ای که در «بوغارکوی» در نزدیکی شهر آنکارا از زمان تمدن هیتی ها (Hitites) در ۱۹۰۷ میلادی کشف شده ثابت می کند که آرین های اساطیری به وجود خدایان متعدد معتقد بوده اند، که هم اکنون بعضی از آن خدایان مانند آلهه میترا، وارونا وایندرا، در هند موردستایشاند. آرین ها پس از ورود به ایران، با بومیان آمیخته شده و آئین پرستش طبیعت را با عقاید مغان بومی که معتقد به نور و ظلمت بودند، و ایمان به سحر و جادو داشتند، ترکیب نمودند. آریائی ها به دو نیروی خیرو شر که زائیده زروان هستند، اعتقاد داشتند ولی مغان که بومیان ایران بودند به دو نیروی نور و ظلمت معتقد بودند. وبه وجود دوازده فرشته تحت نظارت زروان ایمان داشتند این دوازده فرشته عبارت بودنداز باد، گاو، اسب، شتر، گراز، ببر، کلاغ، قوچ، بز، مرد جنگاور، ماهی، نامعلوم.
این دوازده فرشته در اوستا قسمت بهرام یشت جزو ستاره شناسی آمده و ۱۲ برج را تعیین می کند که در عرب این ماهها به صورت عربی نوشته شده و برج نامعلوم را سرطان نامیده و ابونصر فراهی آنها را به صورت یک شعر زیبا در آورده است.
برجها دیدم که از مشرق برآوردند سر
جمله در تسبیح و در تحلیل حی لایموت
چون حمل چون ثور چون جوزا، سرطان و سد
سنبله میزان و عقرب، قوس وجدی و دلو و حوت

آئین مردم پیش از زرتشت در اوستا
آنچه از مذهب معمول در ایران پیش از زرتشت بر ما معلوم است واز عباراتی که، در اوستا به آئین مردم پیش از آن زمان اشاره کرده، استنباط می شود که دین عامه مردم ایران در آن دوره باستانی عملا همان آیینی بوده که در کتب چهار گانه ( ودا) ملاحظه می شود. بدین معنی که اکثرا خلایق، قوای فعالیت را می پرستیده وآنها را دیوا می گفته اندو باکلمه ودا مذکور در ریگ ودا منطبق می شوند، مانند آفتاب و ماه و ستارگان و خاک و آب و آتش وباد، که تجسم نیروهای طبیعی هستند در میان قوای علوی، خدای ایندرا (Indra) مذکور در ودا برجسته تر است، زیرا که اوست کشنده اژدها و آورنده باران ولی او را رب ارباب و خدای خدایان نیز نباید دانست.

پرستش میترا
در ایران ایندرا تحت الشعاع میترا Mitra قرار گرفته و او خدای عام است، که تمام قبایل و طایف آریایی باستانی در هرجا و هر کشور او را می ستوده اند. در کتیبه ای که از زمان هیت ها در آسیای صغیر کشف گردید، اشاراتی به میترا شده است واو را میدراشیل (Midrashill) نام می نامیده اند، که ظاهرا معبود طوایف میتانی Mitani یعنی قبایل آریایی ساکن کوهستانهای شمال عراق (بین النهرین) بوده است. میترا نزد سایر آرینهای ایران نیز حرمتی بسزا داشته او را خدای جنگ و خدای روشنایی می دانسته اند و به همین سبب یونانیها و رومیها او را خدای آفتاب گفته اند واین نیز اعتقاد ایرانیان بوده است. میترا خدایی است که حافظ عهد و میثاق ونگاهبان قول و قرار است.

اورانوس
در پیمان کتیبه هیتی، خدایی دیگر در پهلوی میترا مذکور است به نام اوراواناشیل (Urawanashil) که ظاهرا نام همان معبودی است که یونانیان او را اورانوس (Uranus) نامیده اند ودرکتاب ودا از او با نام (varuna) وارونا یاد شده است. اورانوس او خدای گنبد آسمان و حافظ و نگهبان نظم جهان است ومردم باستانی برای او، اوصاف وشئون عالیه قایلند. از مأخذ موجود چنین مستفاد می شود که سکنه ایران در آن ازمنه دیرین معتقد به ترتیبی عام و انتظامی تمام در جهان بوده اند، که هم به صورت طبیعی و هم به صورت اخلاقی حکمفرمایی می کنند و او را به زبان خوداشا Asha یا آراتا Arata می نامیدند و عدل و داد و راستی را از صفات خاصه ی او وآن را همزاد وهمددش ریتا (Rita) یا آسوین (Auin) می دانستند و در کتاب ودا به نام ریتا از آن یادشده است و یک کتیبه دیگر از هیتی ها به دست آمده که از آن به نام ناشاد تیانا (ashadtiana) تعبیر شده است. بعدها نزد ایرانیان آن دو به صورت ذات واحد در آمده آن را وایو (vaya) لقب دادند که به معنی باد است.

دایرت المعارف طهور

دین و باورهای ایرانیان در زمان هخامنشی (۱و۲)

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - شهریور - ۱۳۹۰

دین در زمان هخامنشی
پژوهش درباره ی اینکه هخامنشیان دارای دین زرتشتی بودند یا نه، مبحثی است طولانی و بسیار پیچیده میان آنانی که در تاریخ هخامنشی تحقیقات و کاوشهایی نموده و صاحب نظرند. البته با توجه به زمان این سلسله، متوجه می شویم که با تاریخ متداولی که از برای ظهور زرتشت ذکر می شود. یعنی قرن ششم پیش از میلاد بایستی هم عصر با آغاز سلطنت هخامنشیان بوده باشد. اما تولد زرتشت در قرن ششم امروزه آن اهمیت و اعتبار گذشته را از دست داده و بسیاری از دانشمندان، حوالی قرن هشتم پیش از میلاد را عصر ظهور پیامبر می دانند. لیکن قدر مسلم آن است که زرتشت در حدود دو قرن پیش از شاهنشاهی هخامنشی ظهور کرده است البته به هیچ وجه نمی توان اقوال کسانی چون خسانتوس Xantus و هرمیپوس Hermipus و امثال آنها را پذیرفت که تاریخ سرسام آور شش هزار و یا اندکی بیشتر و کمتر را از جنگ ترویا Troia یا لشکرکشی خشایارشا به یونان و یا حمله ی اسکندر را ذکر می کنند. اینان خود به مسائلی اشاره می کنند که وضع را تا اندکی روشن می کند و آن تعدد نام زرتشت و شخصیتهایی به نام زرتشت می باشند که در سحر و جادو دستی توانا داشته و در اعصار دوری زندگی می کرده اند و به مناسبت تجانس اسمی، چون پیامبر بلند آوازه شد، برای شهرت وی آن حوادث و اموری را که به زرتشتهای دیگری وابسته بود، به این وابستند و افسانه های مردمی جادوگر و ساحر و نیرنگ باز با شخصیت مردی مصلح، دانا و وارسته آمیخته شد.
تاریخ نویسان یونانی و غیریونانی درباه ی روش زرتشت آن قدر به نیرنگها، شعبده ها و ساحری و امور خارق العاده اشاره می کنند که حدی بر آن متصور نیست، و آن گاه خود را در خلال گفته هایشان از کسانی دیگر نیز نام می برند که زرتشت نام بوده و به سحر و جادو می پرداخته اند. به هر حال هنگامی که هخامنشیان به عصر قدرت خود رسیدند، دارای دین زرتشتی به صورت ساده ی آن بودند. سیر و توجهی به روش و سیاست مذهبی شاهنشاهان هخامنشی، نشان می دهد که چگونه دین بهی کم کم از مسیر خود خارج شده و به شرک ابتدایی باز می گردد، هرچه نفوذ مغان بیشتر می شود، دین ساده و اولیه ی زرتشت به وسیله ی این مغان بیشتر دچار تغییر و دیگرگونی واقع می گردد. اینان با صبر و حوصله کم کم روش و شکل آیین پیشین خود را داخل دیانت زرتشت می کنند تا سرانجام از اواسط دوران اشکانیان به قدرت دلخواه رسیده و در زمان ساسانیان قدرت را قبضه کرده و ایران را به انحطاط و شاهنشاهی ساسانیان را به مرحله ی سقوط سوق می دهند. انحطاط مادی و معنوی، انحطاط فلسفی و اخلاقی، شکست و برافتادگی و ذلت و خواری ایرانیان به وسیله ی این طبقه ی مذهبی انجام شد و فعلیت یافت. مغان همچون زخمی بودند بر پیکر قدرتمند ایران که آهسته آهسته و به تدریج تمام آن را فراگرفته و هلاکش کردند.
در اینجا باز در تاریخ ادیان مشاهده میشود که چگونه مذهب که در ابتدا جنبشی کاملا اجتماعی است از برای رفاه و آزادگی مردم، سرانجام آلت دست طبقه ای به نام مغان می شود که آن چیزهایی را که ابتدا مذهب می خواست از برای مردم و توده ی فشرده ی محروم که اکثریت قابل ملاحظه ی ملتی را تشکیل می دادند فراهم نماید، از آنان باز می گیرد و تازیانه ای می شود از برای عذاب آنان.

وضع عمومی دیانت هخامنشیان
آنچه که به احتمالی قرین با یقین می توان گفت، آن است که شاهنشاهان هخامنشی در آغاز با دین زرتشت به شکل صاف و پاکش آشنایی داشتند. با آن روش زرتشتی که هنوز کاملا از شکل اصلی خود خارج و منحرف نشده و به وسیله ی مغان و تماس با عقاید و ادیان ملل و قبایل بسیاری که با ایرانیان برخورد پیدا کردند، تغییر ساختار نداده بود. اما با تمام این احوال در بازسازی آیین اوایل عصر هخامنشی و شناخت آن به اندازه ای مدارک کم است که هرگاه بخواهیم از روی آن مدارک اندک به بازسازی کاملی دست بریم، به نتیجه ای بی انجام خواهیم رسید.اما آنچه که در آغاز بدان دست می یابیم، یک نوع یکتاپرستی پالوده و صافی است که در آن عصر بسیار شگفت به نظر می رسد. این توجه صرف به یکتاپرستی، یا شیوه ای از یکتاپرستی که روشهای شرک پیشین هنوز مصرانه خود را بدان می شناسانند، لازم است در قومی ظهور کند، و یا از فکر مردمی تراوش نماید که از لحاظ و دیدگاه علمی و دانش آگاهی، برخورداری بسیاری داشته باشد، چون می دانیم که تنها نقش علم است که هر چه بیشتر پیشرفت نماید، شرکت و باورهای چند خدایی بیشتر به توحید و گاهی تعدد خدایان گرایش می کند؛ و این چنین روشی بی شک بایستی میان قومی به وجود آید، تا پیامبری آن چنان که زرتشت بود ظهور کند.
زرتشت بی شک یک موحد راستین بود. از نظرگاه او اهورامزدا به واقع خدایی بود یگانه و بی دستیاری مستقیم. اما هرگاه از اندیشه ی نیک Vohu Manah، وهومنه، بهمن و پاک روانی و پرهیزگاری Armaiti ( وهومنه آرمئی تی ) و این گونه (منظور امشاسپندان اند) سخن می گفت، بی شک از برای آن بود که مشکل سرشتی انسانی بسیار به دشواری می تواند با به کاربردن واژه ای، یا واژه هایی معدود به طرز شایان و رسایی اندیشه نماید، و آنچه که مسلم است اینها به شکلی بسیار ساده و بی پیرایه از صفتهای خدایی یکتا محسوب می شد که برتر از همه چیز بود. دیوها (خدایان)یی که به وسیله ی مخالفان پیامبر مورد پرستش و نیایش قرار می گرفتند، در حقیقت چیزی خارج از زمره ی ارواح و روانهای خبیث نبودند که زرتشت همواره با صبغه و روش یک موحد با ایمان نسبت به آنها تنفر ورزیده و مردودشان می شناخت. و آنچه که به گفته ی اولمستد Olmestead جالب است اینکه دین زرتشت با تمام نفوذ و قدرتی که داشت، نه در داریوش و نه در امت پذیرش شایسته ای نداشت. آیا میان یسنا، هات چهل و چهار، بند سه و چهار با این قسمت از کتیبه ی داریوش که در شوش به دست آمد، می توان تقارن برقرار کرد: «خدای بزرگ است اهورامزدا که آن آسمان را آفرید که این زمین را آفرید، که شادی را برای بشر آفرید، که داریوش را شاه کرد… اهورامزدا خدای بزرگی است برتر از تمام خدایان. او مرا آفریده، او مرا شاه کرد… اهورامزدا پشتیبان توانای من است و آنچه که او به من امر می کند بکنم به دست من انجام می شود؛ هر چه من کردم به فضل اهورامزداست». پس اهورامزدا خدای (بغ) Baya بزرگی است. خدایی است یکتا، سازنده و آفریدگار همه چیز که خداوند بزرگ جهان است و این امر و موضوع در تمامی کتیبه ها تکرار می شود و هر چه که از مبدأ خود دور می شود، بر اثر تأثیرات زمانی مفهوم خود را از دست داده و از شرک نقش برمی دارد. اما با تمام این احوال، اهورامزدا یگانه بغ نبود و داریوش کرارا از این مسئله یاد می کند. این انحرافی است از آیینی که یکتاپرستی را تبلیغ می کرد و تمام خدایان گذشته را که نفوذی بسیار داشتند برافکنده بود؛ اما انحراف هر چند بسیار کوچک است، محسوس می باشد و آیا این بغان دیگر کدامند؟ بی شک همان خدایان قدیم که از زمان اردشیر دگر باره به شکلی صریح کنار اهورامزدا قرار می گیرند و خواهیم گفت که چرا مهر و ناهید (میثره ra Mi – اناهیتا) Anahita این بغ مرد و بغ بانوی بزرگ، دگرباره در زمان هخامنشیان قدرت و مقام پیشین را به دست آوردند و منشأی شدند برای تتلیت بزرگ زمان هخامنشی که با راز همراه بود. به هرحال این قدر مسلم است که اهورامزدا سرآمد مغان و بغ بزرگ است، اما از کتیبه های داریوش چیزی از بغان دیگر دستگیر و مفهوم نمی شود و تنها از زمان اردشیر دوم (ممنون Memnon «به یادآور») است که از بغان دیگری آگاهی می یابیم. این معنا از گفته های هرودوت Herodotus نیز درباره ی آداب و آیین پارسها برمی آید و ما به موجب نوشته های وی آگاه می شویم که پارسها میترا Mithra، ماه، زمین «زم Zam» آتش «آتر Atar»، آب «اپم نپات Apam Napat»، ویو «Vayu» را پرستش می کرده اند. اما سیر تدریجی دیگرگونی در توحید نسبی شاهان هخامنشی از زمان اردشیر دوم با قرارگرفتن مهر خداوند راستی و پیمان و آناهیتا Anahita ایزدبانوی آبها و حاصلخیزی و تولید در کنار اهورامزدا، بغ بزرگ نمودار می شود.

عقاید و آداب و رسوم پارسیان به نقل نوشته های هرودوت
هرودوت، بدون آنکه از زرتشت یاد کند، منظری از: رسوم، آداب، تشریفات، اخلاق، قوانین و آیین پارسها را نمایان می سازد. هرودوت در کتاب اول خود، بند صد و سی هشت از غلبه ی نهایی کوروش بر استیاگس Styages یا آژی دهاک سخن گفته و پس از آن بلافاصله از آیین و رسوم پارسیان سخن می گوید و این منظری است از زندگی اجتماعی، اخلاقی و دینی پارسها در آغاز شاهنشاهی آنها. هرودوت چنین آغاز می کند که پارسیان در شیوه ی پرستش به هیچ روی از برای خدایان خود مجسمه، پرستشگاه و یا قربانگاه بنا نمی کنند و نسبت به آنانی که مبادرت به چنین کارهایی می نمایند، از لحاظ مرتبت عقلانی ارزشی قایل نشده و حتی به آنان نسبت دیوانگی می دهند. وی خود نتیجه می گیرد که شاید منشأ و خاستگاه چنین امری از آن جهت است که پارسها چون یونانیان از برای خدایان صفات و خصوصیات بشری قایل نیستند. رسم آنان چنین است که بر بلندترین نقاط کوهستان رفته و از برای زئوس Zeus (= اهورامزدا) هدایا و قربانیهایی تقدیم می کنند. هرودوت در اینجا دچار اشتباهی شده است، چون می گوید این خدای بزرگ را با کاینات و آسمانها یکی می دانند، در حالی که در قسمتهای گذشته متوجه شدیم که آریاییها آسمان را دیااوس Dayaus می نامیدند و شاید هرودوت بنابر تجانس لفظی با زئوس، خدای بزرگ پارسها را همانند با آسمان و کاینات دانسته، در حالی که اهورامزدا به موجب گاثاها و الواح و سنگ نوشته های داریوش خدای بزرگ و آفریننده ی زمین و آسمان و جمله ی کاینات است. آن گاه اشاره می کند که در آن بلندیها از برای خورشید «مهر» ماه، زمین «زم»، آب «اپم نپات»، آتش «آتر» و باد «ویو» هدایا و قربانیهایی تقدیم می کنند. در آغاز اینها خدایانی بودند که پارسها برایشان عبادت و قربانی می کردند، اما بعدها در اثر برخورد با آشوریها، برای آفرودیت اورانیا نیز قربانی کردند و این همان الاهه ای بود که آشوریها آن را میلیتا Myllitta و اعراب آلی تات Alitat می نامیدند و پارسها آن را میترا Mithra می خواندند. اما در واقع هرودت میترا را با آناهیتا اشتباه کرده است، چون اناهیتا است که یک بغبانو می باشد، نه میترا. پس وی درباره ی مراسم مذهبی و اهدای قربانی پارسها سخن می گوید که در مواقع تشریفاتی درباره ی اهدای قربانی نه معبدی برپا می دارند و نه مذبحی، نه قربانی را با نوارها و آذینها می پیرایند و نه ترنم موسیقی برپا می کنند و نه بسیاری از تشریفات دیگر را مراعات می کنند، بلکه به سادگی هنگامی که یک پارسی درصدد قربانی برای خدایان برمی آید، چارپای قربانی را به جایگاهی پاک برده و بر کلاه خود شاخه یی چند از گل خرزهره قرار می دهد. به هنگام قربانی وی به هیچ وجه تنها برای خود برکت و خیرات طلب نمی کند، بلکه برای تمام پارسها دعا می کند و خود او نیز که جزو پارسهاست، از دعای خیر به سهمی برخوردار می شود، پس از آن قربانی را به قطعات کوچکی تقسیم کرده و پس از پخته شدن بر بستری از علفهای سبز و تازه، به ویژه شبدر قرار می دهد. در این مراسم حتما لازم است تا یکی از مغان حاضر باشند و هرگاه مغی نباشد انجام مراسم قربانی مقدور نمی شود. مغ در این هنگام سرودی می خواند که نسب نامه ی خدایان «تئوگونی Theogonie» است و پس از انجام سرود، شخصی که قربانی کرده است، گوشت را به خانه برده و به هر شکلی که مایل باشد به مصرف می رساند.مسئله ی مهم دیگری که حتی هرودوت درباره ی آن با احتیاط سخن می گوید، مربوط است به مردگان و به آدابی درباره ی آنها. هرودوت می گوید آنچه مشهور است اینکه بایستی مردگان خود را پیش از دفن (در دخمه نهادن) نزد سگان و پرندگان درنده و گوشت خوار بیفکنند تا آنها را پاره پاره کنند. در مورد مغان من به این چنین کاری اطمینان دارم، چون آنان در نظرگاه عام به این امر اقدام می کنند. اما پارسها پیش از آنکه جسد را دفن کنند، آن را مومیایی کرده و بعد دفن می کنند. مغان از لحاظ عقاید با کاهنان مصری تفاوت بسیاری دارند، چون کاهنان مصری از کشتن حیوانات اجتناب می کنند، مگر به هنگام قربانی. اما به عکس مغان به جز سگان، بسیاری از حیوانات را با ولع بسیاری می کشند و در این کار علاقه و شوق بسیاری دارند و حتی مورچگان را در زمره ی خطرناک ترین حیوانات زمینی و پرندگان آسمانی انگاشته و بی دریغ آنها را می کشند.

دیگر آداب و رسوم پارسیان از دیدگاه هرودوت
پس از این هرودوت در زمینه ی رسوم و آداب و قوانین پارسیها شرحی نقل کرده است. به موجب نوشته های وی پارسها نیز چون امروز که برپاکردن جشن تولد معمول و مرسوم است، در انجام آن اهتمامی داشته و هر سال روز تولد خود را جشن می گرفته اند در این جشنها که اشراف و طبقه ی کارگر و کشاورز جملگی به حفظ آن می کوشیدند، فقرا و اغنیا هر کدام مطابق با فراخور حالشان به مدعوین خوراک و غذاهایی می داده اند. آنچه که موردنظر می تواند بود، رواج ذبح شتر، خر، اسب و گاو است و مصرف گوشت آنها – در مراسم قربانی و مراسم معمولی، خوراک گوشت این حیوانات به مصرف می رسیده است و در جشنها پس از ذبح، حیوان را یکپارچه کباب می کرده اند. پیش خوراک یا صرف خوراکهایی اشتهاانگیز در ضمن غذای اصلی و پس از آن نیز مرسوم بوده است. به شراب علاقه ی زیادی داشتند و از رسومی که رعایت اش بسیار شایسته بود، اینکه حق نداشتند در منظر عام و یا نزد کسی آروغ یا باد گلو کنند و هنگامی که بخواهند درباره ی مسئله ی مهمی تصمیم بگیرند، در حالی مستی در انجمنی مسئله را طرح و درباره ی آن تصمیمی اتخاذ می کنند، آن گاه فردای آن روز در حال هشیاری دگرباره همان مسئله را مطرح و درباره اش رأی می گیرند. هرگاه رأی شان در حال مستی و هشیاری مطابقت داشت، بدان عمل می کنند، ورنه از آن منصرف می شوند. همچنین است مصداق این نحوه عمل در مورد حالت عکس آن؛ یعنی گاه نیز نخست در حال هوشیاری در مورد مسئله ای تصمیم می گیرند، و هرگاه در حال مستی نیز به همان نتیجه رسیدند که به مورد عمل می گذارندش و در غیر این صورت مسکوت می ماند.

علایق خانوادگی و حقوق همسایگان
در مورد علایق خانوادگی و حقوق همسایگان داخلی و خارجی بسیار دقت دارند. به جای سلام کردن، هنگامی که در راه گذر و یا مجلس و محفلی با هم روبه رو می شوند لبهای هم را می بوسند، و این در صورتی است که از طبقات بالا و مهتران باشند. هرگاه به هنگام برخورد یکی از طبقه ای پایین تر و دیگری بالاتر باشد، گونه های هم را می بوسند و اگر یکی از کهتر مردان با مهتری برخورد کند، در برابر او زانو بر زمین می زند و این رسمی است که هنوز در میان جوامع اشرافی بسیاری از کشورها باقی است.

روش خانوادگی هخامنشیان
در روش خانوادگی نخست برای کسانی احترام بیشتری قایل اند که از لحاظ مناسبات خویشی نزدیک تر باشند، و هر چه علایق و روابط خانوادگی دورتر شود، آن روابط عمیق مودت که خاستگاهی از علایق خانوادگی آن را به وجود می آورد، سست تر می شود. همچنین است چنین روشی در سیاست دوستی خارجی، چون پارسیان به ملل و اقوامی که نسبت همسایگی با آنان دارند، دوستی و روابطی مودت آمیز بیشتر دارند و هر چه نسبت مکانی میان آنان و اقوامی دیگر بیشتر شود، مودت و دوستیشان سست تر و کمتر می شود. بر همین پایه و مبنا است که تمدن و فرهنگ را می سنجند، چه پارسها خود را از شایسته ترین و متمدن ترین اقوام بشری می شمارند و معتقدند که به نسبت مکانی ملل و اقوام هر چه از آنان دورتر شوند، در مرحله ی ابتدایی تر و بدوی تری از لحاظ فرهنگ و تمدن به سر می برند.

مسئله ی اخذ تمدن خارجی
آنچه که این زمان برای ایرانیان مسئله ای مهم شده است و درباره ی آن بسیار صحبت و بحث و تدقیق می گردد و مخالفان و موافقان دارد، مسئله ی اخذ تمدن خارجی است .هرودوت در حدود بیست و پنج قرن پیش این مسئله را تذکر داده است که ایرانیان استعداد بسیار بیشتری دارند از ملل دیگر در اخذ رسوم و عادات خارجیان. چون با مادها درآمیختند و لباس مادی را زیباتر و برازنده تر یافتند، روش مادی را در لباس اخذ نمودند. به هنگام برخورد با مصریان استعمال زره مصری را که سپری مطمئن در کارزار به شمار می رفت گرفتند. با هر ملت و قومی که برمی خوردند، روشهای آنان را در لذت طلبی و کام جویی اقتباس کردند. مثلا روابط جنسی با پسران نوخاسته و زیبا را از یونانیان آموختند و رسم تعدد زوجات و داشتن زنان به اصطلاح عقدی و رسمی و کنیزکانی به عنوان صیغه و بردگانی از برای تمتع و کامجویی نزدشان رایج و مرسوم بود. آنچه که نزد پارسها وجه اهمیت و مقام و احترام به شمار می رفت، شجاعت، تهور و دلاوری بود، و پس از آن داشتن فرزندانی بسیار. شاه در هر سالی ضمن تشریفاتی هدایایی به آن کسی عطا می کرد که دارای فرزندانی بیشتر بود، چون پارسها بر آن عقیده بودند که هر چه نفوسشان زیادتی گیرد، به همان نسبت به قدرت و تسلطشان افزوده می شود.
آنان تحت شرایطی تربیتی تا سن بیست سالگی تنها سه چیز به فرزندان خود می آموزند و آن سه چیز عبارت است از: اسب سواری، تیراندازی، راست گویی. پدران تا سن پنج سالگی فرزندان خود را ملاقات نمی کنند و نزد زنان بزرگ می شوند و در این روش فلسفه ای دارند و آن این است که هرگاه کودک در چنین سالهایی فوت کند، دل پدران به تأثیر و اندوه نگراید. هرودوت می گوید که اینها رسومی هستند بسیار شایسته نزد پارسیان که من آنها را ستایش و تمجید می کنم، همچنین رسوم و عاداتی دیگر دارند که در زمره ی قوانین محسوب می شوند. مرعی داشتن قوانینی که به مرگ کسی منجر شود، سخت مورد تحریم و احتیاط می باشد. شاه بالشخصه هیچگاه جهت ارتکاب یک گناه و بزه کسی را به مرگ محکوم نمی نماید. همچنین هیچ فردی از پارسها حق ندارد تنها به موجب یک جرم کسی را به گونه ای مجازات نماید که جبران ناپذیر باشد. به هنگام کیفر و مجازات لازم است تا با دقت سنجشی میان اعمال نیک و بد مقصر به عمل آید، و هرگاه اعمال زشت و ناپسند مجرم زیاده از کارهای نیک و پسندیده اش بود، می تواند که به مجازات بزهکار اقدام نماید، و در غیر این صورت مجرم از امکانات بسیاری برخوردار شده و بخشوده می شود. پارسها برآنند که هیچگاه از آنان کسی مبادرت به قتل پدر و مادرش نکرده است و هرگاه در صورت ظاهر چنین اتفاقی میان پارسها رخ داده باشد، حاکی از آن است که یا از جانب فرزند خوانده چنین اتفاق و عملی انجام شده و یا از جانب اولاد حرامزاده، چون هیچگاه کسی پدر و مادر راستین خود را به قتل نمی رساند.
معمولا رسم است میان پارسها از آنچه که نهی و منع شده است، حتی سخن نیز نمی گویند. در نظر آنان زشت ترین کارها دروغگویی است، و پس از آن وام گرفتن؛ و در این باره استدلال می کنند که آدم وامدار و قرضمند معمولا مجبور به دروغگویی می شود. برای آب احترام بسیاری قائل اند، در آبهای روانی که در شهر جریان دارد و در هرگونه مجاری و در آب ادرار نمی کنند، و حتی دست و صورت خود را در مجاری آب نمی شویند و در آنها آب دهان نمی افکنند و به کسی نیز اجازه ی چنین کاری را نمی دهند. در اینجا هرودوت اضافه می کند برخلاف ما، پارسها در پاکیزه نگاه داشتن مجاری و گذرگاههای آب اهتمای بلیغ مرعی می دارند.

(ادامه دارد…)

علل تجدید حیات مهرپرستی در زمان هخامنشیان
درباره ی آیین هخامنشیان و دیانت در عصر هخامنشی، چه در آغاز و چه در مرحله ی میانگین آن، دگرباره تأکید می شود که موردی است بسیار دشوار و مستلزم مطالعاتی بسیار. در آغاز پرستش و احترام شدید اورمزد، البته نه به عنوان خدایی یکتا، بلکه سرور مطلق خدایان رواج داشت و پس از آن کم کم خدایان آریایی که زرتشت آنها را و مراسم پرستششان را منع کرده بود، شروع به تظاهر بیشتری کردند. هخامنشیان در آغاز بی شک به اصول زرتشی پایبندی بیشتری داشتند، اما هر چه زمان می گذشت و ملل و اقوام بیشتری تحت لوای پرچم شاهنشاهی در می آمدند، ترکیب و اختلاط عقاید بیشتر می شد و در این میان نقش طبقه ی مغان در دیگرگونی دین زتشت از عناصر دیگر بیشتر بود.

معابد زمان هخامنشیان
هر چند که هرودوت پارسیان را دارای معابدی نمی دانست، اما آنچه از کاوشهای باستانی تاکنون برمی آید، سه معبد از زمان هخامنشیان کشف شده است: یکی در پاسارگاد که تاکنون آثار بهتر و روشن تری از آن بر جای مانده است. این به امر کوروش ساخته شده، اما برای ادعای هرودوت نیز نشانهایی در دست است، چون نقش برجسته ی آرامگاهی در نقش رستم، شاه را نشان می دهد که در برابر یک آدریان مراسم ستایش انجام می دهد، در حالی که اهورامزدا با همان نقش معروف اش در جهت بالاتری نموده شده است و از این نقش برمی آید که مراسم مذهبی در هوای آزاد انجام می گرفته است. دیگری در نزدیک مقبره ی داریوش که آتشگاهی است و شاید به دستور خود داریوش بنا شده باشد. همچنین جایگاهی دیگر که شایع است «مگوش / مغ = گئومات» آن را ویران کرد و داریوش دوباره ساخت. یکی نیز در شوش یافت شده که از قرائن برمی آید که متعلق به زمان اردشیر دوم بوده است. این آتشگاهها اغلب بسیار ساده و از اطاقی تشکیل شده است به شکل برجی مکعب که به وسیله ی پلکان به آن وارد می شدند و در آن جا مغ، آتش مقدس را در حال فروزش نگاه می داشت. اما بایستی توجه داشت که اینها تنها آتشگاههایی بوده اند محدود و ساده و بدون تشریفات، چون مطابق با گفته ی هرودوت مراسم مذهبی در هوای آزاد انجام می گرفته است. این احتمال هست که در بنای این چهارتاقیها مقصودی دیگر در نظر بوده باشد و آتشگاه عبادت نبوده است. تمامی قربانگاههایی که تاکنون یافت شده در مسافتی دور از این معابد بوده است. بنابر گفته ی کسنوفون Xenophon اینها جاهایی بوده اند که حیوانات قربانی و گردونه هایی را که به اسبان مقدس ایزد خورشید بسته بودند، از آنجا حرکت می دادند و سپس مراسم قربانی در برابر شاه انجام می گرفت.

انحراف از دین زرتشت در زمان هخامنشیان
زمان هخامنشیان انحراف از آن دینی که زرتشت شارع آن بود کم کم محسوس می شد، اما با تمام این احوال پارسها و هخامنشیها در این عصر به دین زرتشت نزدیک تر از دیگران بودند. میان این شاهان داریوش از همه مؤمن تر به طریق به نظر می رسد، و در نوشته های آرامگاهش، چنان است که تکه هایی از گاتاها را می خوانیم، اما نه داریوش و نه جانشینانش هیچ کدام آموزه ها و هسته ی اساسی تعالیم پیغمبر را درنیافته بودند. در حالی که به نظر می رسد که به نوعی نزدیک به یکتاپرستی باور دارند و از بغان دیگر نیز نام می برند. ممکن است این به گمان برخی برخی کسان سیاستی تلقی شود در داخل کشور، از برای آرام ساختن کسانی زیادی که سخت به بغان گذشته وفادار بودند و اسکاتشان، اما در کتیبه هایی دیگر نیز که برای سراسر شاهنشاهی ارسال می شد، اهورمزدا تنها و یکتا خدا نبود، بلکه بزرگ ترین بغان به شمار می رفت. با آنکه زرتشت پرستش خدایان «دیوان» دیگر را نهی کرده بود، با این همه مهر بعضیشان در دل مردم سخت بازمانده بود، و از آن جمله بود میثره و اناهیتا Anahita. مهر، ایزد روشنایی و راستی و داد، جنبه یی کاملا اخلاقی داشت و چنان که به اختصار توضیح داده شد قبل از زرتشت دارای اهمیت و مقامی بود. اما یکی از اصول اصلاحی زرتشت پالودن پیکر بغان پرستی بود و چون مهر از جمع بغان دارای اهمیتی بسیار بود، او را از مقام اش فروافکند و به طور صریح گفت اهورامزدا خداوند یکتا می باشد. در این اصلاح حیت مهر در زمره امشاسپندان نیز قرار نگرفت و چنین به نظر می رسد که زرتشت بر آن بوده تا توجه خلق را کاملا از جنبه ی خدایگان بخشی آسمان و نگاره های آسمانی بازدارد. برای نزدیکی به وحدت، برافکندن مظاهر کثرت لازم می نمود و به همین جهت در این دین، مجمع خدایان در هم ریخته شد و اهورامزدا خالق مهر و ماه و ستارگان و زمین و آسمان و… معرفی شد.

تجدید حیات مهرپرستی در زمان هخامنشیان
هرگاه توجهی به اجتماع و اخلاق عصر هخامنشی بیفکنیم متوجه خواهیم شد که برای چه مهر دگرباره تجدید حیات نمود. مهر مظهر پیمان، دوستی و مودت، شجاعت و قهرمانی، راستی و راست واری، توانایی و پهلوانی بود و شاهنشاهی هخامنشی و مردم آن زمان به چنین خدایی نیاز داشتند، ایزدی که اقوام به هم آمده و انبوه سپاهیان را که در اکثریتی قابل توجه بودند حفظ کند، چنان که در اروپا نیز مهرپرستی به وسیله ی سپاهیان رومی که در آسیای کوچک بودند رواج یافت. به هر انجام این آغازی بود از برای کارهای بعدی و دیگرگونیهایی که در دین زرتشتی حاصل می بایستی شد. مبدئی بود از برای سروده شدن و تألیف یشتها و بازگشت به دوران بغان پرستی پس از اصلاح و یکتاپرستی. گروه نظامی در زمان هخامنشی به این ایزد رغبتی نشان داد و دین زرتشت کم کم از مسیر اصلی اش منحرف می شد. البته اهورامزدا مهتر خدایی بود، اما با صفاتی که از برای مهر برمی شمردند، دیگر جایی از برایش جز یک یاد کرد باقی نمی ماند. مهرایزد روشنایی، بخشایشگر نعمت و فراوانی، نماد توانایی و پهلوانی و قهرمانی، ایزد پیمان دوستی و راستی و صفا و پاکی بود، – مهرایزد و خداوند دشتها و بوستانهای پهن، خدایگان و برآرنده ی سبزه ها، گیاهان، شکوفندگی و بالش دهنده ی درختها و برآرنده آبها از سنگها، پرورش گر چارپایان، ایزد تندرستی و نگاه دار آفریدگان اهورمزدا بود، مهر ایزدی رزمنده و توفنده بود، رزم جویی که حریف سرسختی از برای دیوان محسوب می شد، مبارز سرسخت دیو تاریکی بود که همواره دروغ، غفلت، جهل و سرما در جهان می پراکند، مهر تباه کننده ی دیوانی بود که دشمن ایرانیان بودند و دیوانی را که خشکسالی، ویرانی، ناپاکی و دروغ را سرپرستی داشتند نابود می کرد. در روایات و ادبیات آن قدر پاکیها و امور خوب و نیکو را تحت سرپرستی مهر قرار داده اند که علت گرایش تمام طبقات مردم را بدان توضیح می دهد و باز می گوید که چگونه مذهبی جهانگیر شد و به هنگامی که مرد، چگونه تمامی باورها و آداب و رسوم ویژه ی خود را به ادیان و مذاهب دیگر به وام داد. از دین زرتشتی تا تصوف و عرفان اسلامی ایرانی و هر چه که از مذاهب و ادیان در میان این دو قطب گذشته و پدید آمده اند، از مهرپرستی عناصری به وام گرفته اند که تنها در صورت تحقیق روشن می شوند. از زمان اردشیر اول به روشنی از مهر یاد می شود. داریوش می گفت اهورمزدا و دیگر بغان، و ارشیر از این دیگر بغان، پس از اهورامزدا بلافاصله مهر را یاد می کند. البته ممکن است روش خورشیدپرستی بابلی و مصری نیز در تجدید حیات مهر در زمان هخامنشیان بی تأثیر نبوده باشد. اما مهرایزد خورشید نیست، بلکه در ادبیات اوستایی جدا از مهر که صفاتش ذکر شد، ایزد خورشیدی نیز داریم و قوانینی روشن هست که به هیچ وجه منظور از مهر خورشید نمی باشد.اما اندکی از زمان اردشیر اول نگذشت که توجهی به یک بغ بانو، یعنی آناهیتا جلب شد. آناهیتا Anahita را اغلب با آرته میس Artemis ایزدبانوی یونانی یکی می دانستند اما بعدها در فهم این بغ بانو انحطاطی رخ داد و او را با ایشتار Ishtar زن خدای بابلی، الاهه ی عشق و شهوت و آفرودیته Aphrodite یونانی یا ونوس Venus مقایسه کردند. باری اردشیر دوم به این بغ بانو علاقه یی بسیار داشت.

روایت کلمنس آلکساندریوس
کلمنس آلکساندریوس klemens Alexandrius که از مورخان عیسوی بوده و در حدود سال دو سد و بیست میلادی وفات یافته، از بروسوس Brossus مورخ معروف کلدانی که در سده ی سوم پیش از میلاد می زیسته است روایت کرده که اردشیر دوم نخستین پادشاه هخامنشی بود که برای آفرودیته معبد بنا کرد (= آنائی تیس Anaitis – آناهیتا Anahita) و تندیسه ی آن الاهه را در نقاط مختلف چون شوش، همدان و بابل برای پرستش در معبدها نهاد و هم او بود که پرستش این الاهه را به مردمان پارس و باختر آموخت. این معنا را کتیبه هایی که یافت شده تصدیق می کنند و مشاهده می کنیم که برای نخستین بار اردشیر دوم از این الاهه یاد کرده و وی را هم مقام اهورامزدا ذکر می کند. در کتیبه ی شوش این شاه از اهورامزدا و ناهید و مهر کمک می طلبد: «این آپادانا یعنی ایوان که داریوش نیای بزرگ من بنا نهاد، و در زمان نیای دیگرم اردشیر آتش گرفت، من به تأیید اورمزدا و آناهیتا و میثره دوباره ساختم، و اورمزدا و اناهیتا و میثره مرا از همه ی دشمنان نگهداری کنند. همچنین کتیبه ی دیگری برپایه ی ستونی که از همدان یافته شده و در موزه ی انگلستان است، این شاه می گوید که: «این ایوان را من به خواست اهورمزدا، آناهیتا و میترا بنا کردم، امیدوارم که اهورمزدا و اناهیتا و میثره مرا از هر بلایی حفظ کرده و آنچه را که من بنا کرده ام از گزند ایام مصون دارند. اناهیتا نیز چون مهر از خدایان قدیم و باستانی آریایی است و بی شک وی نیز از جمله الاهه گانی بوده است که در اصلاحات زرتشت از مسند خدایگانی به پایین کشیده شده بودند. به نظر می رسد در زمان هند – و ایرانیان پرستش عام داشته، چون در ریگ ودا Rig Veda از دو زن خدا به نامهای سی نی والی Sinivali و سرس واتی Sarasvati یاد شده که شباهت بسیاری به آناهیتا دارند. به نظر می رسد که پس از آنکه این بغ بانو نیز چون میثره / میترا در زمان هخامنشیان به تجدید حیات پرداخت، از زمان اردشیر دوم پرستش و ستایش اش به سایر قلمروهای شاهنشاهی نفوذ کرده باشد. و حتی در خارج از قلمروهای ایرانی نیز دارای اهمیت و موقعیت و مقامی گشته است، چون این بغ بانو نیز چون میثره آن قدر دارای مناصب و صفات بسیار نیکو بوده که در هر منطقه یی که داخل می شده، صفات و مناصب ایزدبانوی آن منطقه را نیز گرفته و مورد پرستش واقع می شده است.

پرستش آناهیتا
اما درباره ی آناهیتا Anahita که لفظا با پاک و بی آلایش معنی شود و هنگامی که با اردویسور Aredvi Sura که «اردوی» نام رودی می باشد ترکیب شده و به شکل «اردوی سوره اناهی ته» به کار می رود به مفهوم «رود نیرومند پاک» یا «چشمه زاینده ی پاک» به تعبیری درمی آید. اما آنچه که اساسی و موردنظر است آنکه آناهیتا بغ بانوی بزرگ آبها است. نزد آریاییهای قدیم و همچنین ایرانیان تا دورانهای واپسین امپراتوریشان عناصر چهارگانه تقدیس شده و مورد احترام بوده اند. در سراسر اوستا این معنا به وضوح به چشم می خورد. ایزدآذرمظهر و نمایانگاه آتش است و در سراسر اوستا از این عناصر با احترام و بزرگداشت یاد شده است. ایزدهوا، ویو Vayu نام دارد و «رام یشت» هر چند به نام ایزدرام نامگذاری شده، اما همه اش سخن از ایزدهوا است. از نگهبان و سرپرست زمین یا سپندارمذ نیز که یکی از شش امشاسپند است آگاهی داریم، و سرانجام اردوی سوره اناهیتا، بغ بانوی بزرگ و سرپرست و ایزدآب، یعنی عنصری که پس از آتش از عناصر دیگر قابل احترام تر بوده می باشد. از بیست و یک یشت موجود، پنجمین آنها، یعنی آبان یشت، ستایشی است خاص بانو اناهیتا. البته در سایر بخشهای اوستا، چون خرده اوستا و یسنا نیز از این ایزدبانو یاد شده است، اما آنچه که مقام این بغبانو را بیان می کند، یشت پنجم می باشد.

پرستش اپم نپات
اما در اوستا از یک ایزد دیگر نیز یاد شده است به نام اپم نپات Apam Napat که در یک ریگ ودا نیز از وی یاد شده اما به عنوان یک خدای مذکر، و در یسناها و یشتها نیز از او یاد شده است، لیکن به عنوان یک ایزد موکل بر آب در برابر اناهیتا اهمیتی چندان ندارد. در صفحات گذشته، تحت عنوان آداب و رسوم پارسی یاد شد که آب تا چه اندازه نزد ایرانیان مقدس بوده است و هرودوت، مورخی که این چنین گزارشی را درباره ی تقدیس و احترام و بزرگداشت آب نزد ایرانیان می دهد، به نظر ناباور می رسد که گزارشش درباره ی خشایارشا و تنبیه آب به وسیله ی او درست باشد.

روش قربانی کردن پارسها برای آب
استرابو Strabo نیز درباره ی روش ایرانیان در پاکیزه نگاه داشتن آب همان گونه سخن می دارد، و چیزی که اضافه می کند روش قربانی کردن پارسها برای آب است. وی می گوید هنگامی که ایرانیان می خواهند برای ایزدآب قربانی کنند، در کنار چشمه، رود و یا جویبار و ره گذر آب؛ گودالی می کنند و با احتیاط تمام به گونه یی که آب به خون آلوده نشود، مراسم قربانی برای آب را انجام می دهند، و این موردی از فرایض مؤکده است که در شرایع مغان و کتاب وندیداد و سایر رساله های زمان ساسانیان و پس از آن نقل شده است. معابدی که از برای ایزدبانو اناهیتا ساخته می شد بسیار مجلل، باشکوه و ثروتمند بوده است. آنچه که از روایات و گزارشهای باستان برمی آید، این آتشکده ها که به نام اناهیتا بوده اند بسیار باشکوه و شوکت بوده و حتی به گفته ی برخی از دانشمندان، بعضی از این معابد، چون معبد ناهید در همدان پیش از عهد هخامنشی، یعنی در زمان دومین شاه مادی، یعنی هووخشتر ۶۲۵-۵۷۵ پ – م» بنا شده است. در ضمن شرح وقایع دوران اردشیر دوم آمده که کوروش برادر اردشیر دوم بر او شورید و سرانجام در نزدیکی بابل در حالی که پیروزی فرارویش بود کشته شد. جزو اسیرانی که از سپاه کوروش گرفته شد، معشوقه ی یونانی او به نام آسپاسیا Aspasia جلب نظر می کرد. به نظر می رسد که اردشیر سخت به این بانوی یونانی دلبسته بود اما از بیم مادرش که کوروش را بسیار عزیز می داشت، به جانب وی نمی رفت. سرانجام اردشیر هنگامی که داریوش پسرش را به جانشینی برگزید، مطابق با رسم معهود می بایست اولین خواهش ولیعهد را برآورد سازد، و داریوش نیز که دوستدار آسپاسیا بود، معشوقه ی عمویش را از پدر درخواست کرد. مطابق با این جریان که پلوتارک Plotarchos از کته سیاس Ktesias نقل می کند، اردشیر در ظاهر خواهش فرزند و ولیعهد را قبول می کند لیکن در واقع از این جریان ناراضی به نظر می رسد و اندکی نمی گذارد که آسپاسیا را به همدان می فرستد تا در معبد اناهیتا راهبه گشته و به پارسایی تا پایان عمر زندگی نماید. در اینجا نشانه هایی از آنچه که بعد میان مسیحیان رایج شد، ملاحظه می شود، و چون آسپاسیا که معشوقش کشته شده بود و به این جهت دچار شکست و ناکامی گشته بود و درخواست خودش ترک دنیا کرده و به معبد ناهید رفته بود. به احتمال قوی می توان منشأ این چنین روشی را از یونان دانست. به هر انجام ولیعهد که از این عمل پدر به خشم آمده بود، قصد جان پدر را می کند، اما نقشه اش بی انجام مانده و به فرمان پدر به قتل می رسد.
پلی نیوس Plynius مورخ نامی سده ی دوم پیش از میلاد از عظمت و شوکت این معبد، ضمن وصف همدان سخن بسیار می گوید. درهایی که تمام از چوبهای سدر و سرو بوده و جملگی با رویه هایی از طلا پوشیده شده بوده، بامی که از نقره پوشش داشته و چون خورشید درخشان بوده است و بسیاری دیگر از توصیفات، عظمت ثروتی را که در این معبد گرد آمده بوده و در زمان حمله ی اسکندر به تاراج رفته است بیان می کند. پس از معبد همدان، بایستی از معبدی دیگر در شوش یاد کرد. به گفته ی پلی نیوس Plinius در این معبد تندیسه ای بسیار سنگین از ایزدبانو آناهیتا قرار داشته که از طلای خالص ساخته شده بوده است و به هنگامی که جنگی میان آنتونیوس Antonius سردار رومی و اشک پانزدهم یا فرهاد چهارم «۳۷ – ۲ – ب – م» درگیر می شود. تندیسه ی پربهای ناهید به تاراج می رود. ادامه ی این ماجرا تا آخر عهد ساسانی گسترش پیدا می کند، یعنی پرستش و احترام یا بزرگداشت این ایزدبانوی اوستایی بسیار دیرپایی داشته است.

دایرت المعارف طهور

جغرافیای مذهبی ایران در زمان ساسانیان

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - شهریور - ۱۳۹۰

ظهور آیین نوظهور داخلی، همچون آیین مانی و مزدک، علاوه بر آنکه موجبات نفوذ مذاهب خارجی چون مسیحیت و آیین بودایی را در قلمرو ساسانی فراهم آورد، بر هم خوردن نظم و توازن اجتماعی موجود را نیز نشان داد، و از تزلزل مبادی فکری جامعه ای خبر داد که مدعی وحدت اندیشه و ثبات فکری بود. در واقع، عدم موفقیت آیین رسمی در سوق دادن تمامی قلمرو ساسانی به سوی مذهبی واحد، از ماهیت نسبتا غیر ترویجی این مذهب بخصوص در آن دوران نشأت می گرفت؛ زیرا اصولا این آیین بیشتر به آریاییهای ایرانی اختصاص داشت و داعیه جهان شمولی نداشت و رؤسای آن داعیه نجات و رستگاری کلیه ابنای بشر را نداشتند. آیین رسمی در دوران پایانی خود، کاملا جنبه دفاعی به خود گرفته بود و جزای خروج از این آیین قتل بود و یا حداقل موجب حرمان از ارث و محرومیت از حق مالکیت می شد. اگرچه طی فرمانهایی گذار از دینی و گرایش به دین دیگر منع شده بود، اما این دستور بیشتر متوجه زرتشتیان بود و از روحیه دفاعی آیین زرتشت و عقب نشینی در مقابل حریفان خبر می داد. در حقیقت آیین زرتشت در دوره های پایانی، شکوه و عظمت پیشین و شور و نشاط اولیه را از دست داده بود و تغییر کیش از آیین زرتشت به مسیحیت امری عادی بود ولی فقط در موارد معدودی از خلاف آن سخن رفته است، که آن هم به نظر می رسد بیشتر برای دستیابی به نعمات شاهی و لذات دنیوی بوده است. حتی پس از چندی، این آیین جذابیت خود را برای طبقات بالای جامعه نیز از دست داد؛ تا جایی که مثلا در روزگار خسرو اول، یک اسقف عیسوی به جرم اینکه چند تن از اعضای خاندان شاهی را غسل تعمید داده بود به مرگ محکوم شد.

فعالیت ادیان غیر رسمی در عهد ساسانی
بررسی جغرافیای مذهبی ایران مقارن با سقوط ساسانیان، علاوه بر اینکه نشان می دهد دین زرتشت رونق گذشته خود را از دست داده و ادیان جدیدی در جامعه ایجاد گردیده بود، از آمادگی روانی مردم برای توجه به آیینی جدید که افقهای نو را به روی آنها می گشود نیز حکایت می کند. در همین راستا با آنکه اطلاعات دقیقی از میزان نفوذ ادیان غیر زرتشتی در قلمرو ایران اواخر عهد ساسانی در دست نیست، این امر مسلم است که فشار روزافزون دیگر عقاید و آیینها بیش از پیش عرصه را بر پیروان زرتشت تنگ می کرد.

۱٫ گسترش کانونهای مسیحیت در ایران
در واپسین روزهای عهد ساسانی کانونهای مسیحیت در سراسر قلمرو ساسانیان به چشم می خورد اما نفوذ آنها در استانهای غرب و جنوب غربی، به واسطه نزدیکی با مراکز مسیحی و همسایگی با روم و نیز به دلیل وجود اقوام سامی نژاد و اسکان اسرای رومی، بمراتب بیشتر بود. ساکنان این نواحی، که سرزمینشان از قدیم الایام صحنه تلاقی افکار و مذاهب گوناگون بود، به رغم مجاهدت روحانیون زرتشتی، ادیان دیگری داشتند و در حالی که اکثریت آنان را پیشه وران و بازرگانان تشکیل می دادند، مسیحیت در میانشان بیشتر گسترش یافته بود. آیین مسیح تا قرن چهارم میلادی علاوه بر ارمنستان در میان گروههای کثیری از مردم سوریه، اعراب بین النهرین و بخشهایی از ایران نفوذ کرده بود.در خوزستان نیز مسیحیت بشدت تشکیل یافته بود، تا آنجا که انوشیروان نیز بر انبوهی آن قوم تاکید داشت. آیین نسطوری که از سوی امپراطوری روم تحت تعقیب بود، در همه جای شاهنشاهی ساسانی، مراکز اسقف نشین دایر کرد. نسطوریان بر آن بودند که علاوه بر گرگان و روی کانون تمامی فعالیتهای تبلیغاتی خود را در مرو، شهر مرزی و مهم خراسان ساسانی مستقر سازند.گرچه در این سرزمین دین رسمی کشور (آیین زرتشت بود) نفوذ مسیحیت از آن هم فراتر رفت به گونه ای که در سدة بعد وقتی اعراب به بخارا وارد شدند، در آن شهر یک کلیسای مسیحی یافتند.علاوه بر نسطوریان، یعقوبیان نیز در ایران پایگاههایی داشتند. در عهد خسرو اول و دوم اسرای یعقوبی در خراسان و سیستان، همچنین گیلان و طبرستان اسکان داده شدند و در واپسین روزهای حکومت ساسانیان، اسقف نشینهای یعقوبی در هرات، سیستان و آذربایجان نیز تاسیس شده بودندو شمار مسیحیان در این زمان در استانهای بین النهرین، ارمنستان و گرجستان که فرمانبردار ایرانیان بودند بیشتر بود و مسیحیت در ایران چنان ریشه دوانده بود که برخی برآنند که اگر اسلام نرسیده بود، مسیحیت جایگزین آیین زرتشت می شد.

۲٫ قلمرو فعالیت آیین بودا در اواخر عهد ساسانی
با استقرار تدریجی ترکان در نواحی شرق و شمال شرق ایران، آیین بودا نیز به توسعه مراکز تبلیغی خود پرداخت و در شهرهای خراسان شرقی گسترش یافت؛ زیرا حاکمیت ساسانیان در شرق ایران تضعیف شده بود و بودائیان از جانب ترکان که بیش از همه با آنان همان بودند، کمتر احساس خطر می کردند. به این ترتیب فعالیت بودائیان، همچون تبلیغات مسیحی، در سغد و ماوراء النهر، که مانند بین النهرین محل برخورد آراء و افکار گوناگون و مأمن و پناهگاه مخالفان آیین رسمی به شمار می رفتند، خصوصا در میان ترکان رواج یافت؛ و تنها در میان ایرانیان ساکن آن نواحی که به دین زرتشت به نوان میراث پدرانشان وفادار بودند، گسترش چندانی نیافت. گسترش آیین بودا به حدی بود که تا هرات هم پیش رفت. طی کاوشهایی در مرو، کتابی بودایی به زبان سانسکریت پیدا شد به همراه آثار دیگری که از وجود یک دیر بودایی در پایان عهد ساسانی حکایت می کرد. به هر حال، در نواحی شرق خراسان، آیین بودا بیشترین نفوذ مذهبی و فرهنگی را در دوره های پیش از اسلام دارا بود. و این گرایش در شرق نشان می دهد که طبع ایرانیان شرقی نیز با ساسانیان چندان سازگار نبوده است.

۳٫ یهودیان و حوزة فعالیت آنان
گرچه یهودیان هم مانند مسیحیان، مورد کینه و عداوت پیروان دین زرتشت قرار داشتند، اما به ایشان همچون مسیحیان، به چشم عمال دشمن نگاه نمی کردند؛ زیرا دین یهود، دینی تبلیغی و تبشیری نبود و برای گسترش خود در میان جوامع دیگر نمی کوشید. یهودیان که از دیرگاه دشمنان سوگند خورده امپراتوری روم و در نتیجه از حامیان منافع ایران بودند، نه تنها خطر سیاسی برای دولت ساسانی محسوب نمی شدند، بلکه در مواردی، همچون واقعة حمله خسرو پرویز به اورشلیم، به حمایت از دولت ساسانی می پرداختند. از نظر اقتصادی نیز تجارت یهودیان مورد پشتیبانی و حمایت ساسانیان بود که آنان را چون وزنه ای در برابر روم شرقی قرار می داد. آنان نیز همانند بودائیان در بین النهرین پراکنده بودند و حتی به آن سوی بابل در شرق فرات نیز همانند بودائیان در بین النهرین پراکنده بودند و حتی به آن سوی بابل در شرق فرات نیز راه یافته بودند و مراکز یهودی نشین در اغلب بلاد ایران از جمله سلوکیه و تیسفون و اصفهان و همدان یافت می شد.

۴٫ مانویان
مانویه از پرنفوذترین، آیینهای بومی ایران بعد از مذهب رسمی بود که مخفیانه به حیات خود ادامه داد و وسعت نفوذ آن در ایران هنگامی آشکار شد که با سقوط ساسانیان مانویان برای عرضه مجدد خود فرصت یافتند. مانویان در ایران عهد ساسانی تحت تعقیب قرار گرفتند و بیشتر به ماوراء النهر گریختند و با آنکه آنجا نیز دین زرتشت دین حکام آن منطقه بود، مانویان همچون بودائیان و نسطوریان پناهگاه امنی یافتند و از آزادی نسبی برخودار گشتند. در حقیقت، گسترش نفوذ این مذهب در شرق و غرب امپراتوری ساسانی، از عمق و ریشه دار بودن آن در موطن اصلی خود حکایت می کند.

۵٫ مزدکیان
با قتل عام مزدکیان و رهبران آنان، این فرقه مخفیانه به حیات خود ادامه داد و ضربات سختی که بر پیکر آن وارد شد، مانع از تداوم اندیشه های مزدکیان تا قرون بعد، حتی در دوره اسلامی نیز نگردید. در همین رابطه، ابن ندیم، گزارشی از حضور گسترده مزدکیان و ارثانشان (خرمدینان) در شهرهای مختلف ایران خصوصا در نواحی کوهستانی آذربایجان، دیلم، ارمنستان، حتی اصفهان و همدان ارائه می دهد.

زمینه های پذیرش اسلام از سوی ایرانیان
گزارشهایی هر چند اندک از وجود فرق مختلف زرتشتی در اواخر عهد ساسانی، مبین وجود تفرق و تشتت، حتی در این آیین به ظاهر رسمی است. همچنین شک و تردید نسبت به عقاید موجود و بی میلی به اعتقادات کهن، از دیگر تغییرات اساسی ای بود که در نگرش مردم این عهد رخ نمود که خود این امر حاصل برخورد افکار و نیز شرایط جدید و نوظهور بود. از سوی دیگر امواج جریانهای عقلی و فلسفه یونانی در ادوار پایانی حکومت ساسانی بنیان اعتقادات کهن را به لرزه درآورد و اذهان بسته و راکد را به تاملی دوباره دربارة ساختار اعتقادی خویش وادار ساخت. رواج روز افزون اندیشه زروانی نیز، که اعتقاد به جبر و تقدیر را در اذهان زمزمه می نمود، به گونه بود که همراه با رشد تفکر بدبینی نسبت به دنیا محتوای برخی از رسالات و اندرزنامه های این عصر را به خود اختصاص داد.زهد و کناره گیری از دنیا نیز که نشانی از تاثیرات آیینهای عرفانی بر مردم ایران بود، شور و نشاط اولیه را از بین برد و دلمردگی و یأس را حاکم ساخت. از سویی اعتقاد به جبر چنان شیوع یافته بود که حتی در سخنان پادشاهی چون خسرو پرویز نشانی از آن یافت می شد. رشد این تفکر تا بدانجا بود که پارسیان، خود از زوال ملک خویش سخن می راندند و نشان آن را در وقوع زلزله ها و طوفانها می جستند.
در شریعت رسمی، بیش از اعتقاد و اندیشه به اعمال و رسوم توجه می شد و مردم از مهد تا لحد درگیر مقررات مذهبی بودند و هر فرد در طول شبانه روز، بر اثر اندک غفلت، دستخوش گناه و گرفتار پلیدی و نجاست می شد. تصلب و قشری نگری مذهب رسمی همراه با رسوم و آیینهای خشک و خسته کننده که از احکام رنج آور و بیهوده سرشار شده، و تاثیر خود را از دست داده بود، از دیگر دلایل گرایش به اسلام قلمداد شده است که خلاصگی و سادگی آیین و بی اعتباری کردن خون، نژاد، و امتیازات پدران از ویژگیهای بارز احکام فقهی آن بود.شایان توجه است که ایران تنها در نبرد نظامی در مقابل اعراب عقب نشینی نکرد، بلکه دین کهن و تشریفاتی زرتشت نیز می بایست در برابر آ یین یکتاپرستی که سهولت و قابل فهم بودن احکامش آن را نیرومند ساخته بود، تسلیم می گردید.

دایرت المعارف طهور

باورها و آرای دینی ایلامیان قبل از دین زرتشت (۱و۲)

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - شهریور - ۱۳۹۰

ورود آریاییها و گروههای هند و ایرانی به فلات ایران
نژاد هند و اروپایی بر اثر حوادثی که شاید عللی چون کمبود غذا، مسکن، نامساعدبودن زمین و یا وضع طبیعی باشد، بیشتر مسکن اولیه ی خود را در جنوب روسیه ترک گفتند و جانب آسیای مرکزی روان شدند و از هند تا اروپا پراکنده شده و تفوقی به نژاد سامی و آسیانی به دست آوردند. گروههایی را که در ایران و هندوستان مستقر شده و مسکن گزیدند، هند و ایرانی می نامند، اما به طور کلی از لحاظ نژادی آرین Arien خوانده می شوند. خاطره و شرح خط سیر این مهاجرت در فرگرد اول وندیداد (وندیدا بخشی از کتاب اوستا است که احوالات دینی و فرهنگی پیش از تاریخ را در خود جای داده است)، آمده است. نیز در فرگرد دوم درباره ی شکل مهاجرت و اوضاع اقلیمی و اقوام مهاجر و فرمانروای گروهی از مهاجران هند و ایرانی شرح شده است.
این آریاییها در آغاز دارای زبانی مشترک، فرهنگ و آداب و رسوم و شیوه یی در پرستش یکسان بودند. اما از همان آغاز مهاجرت افتراق، پراکندگی و انشعاب میانشان رخ داد. بزرگ ترین انشعابی که رخ داد، میان گروههایی بود که در هندوستان ساکن شدند، و گروههایی که در فلات استقرار یافتند. اما بایستی گفته شود که مقارن با افتراق در این سرزمینها ساکن نشدند، بلکه زمانهایی بسیار دراز گذشت تا ایرانیان در ایران و هندیان در هندوستان سکونت پیدا کردند.

سیطره کامل مهاجران بر ایران
نفوذ ایرانیان در ایران از آغاز هزاره ی اول به شکلی گسترده انجام شد. در اینجا قابل تذکر است که دو عامل مهم از آغاز این دوره در تاریخ ملل آسیای غربی سخت مؤثر بوده است، یکی همین هجوم هند و اروپاییان است و دیگر استفاده ی بسیار از آهن که رو به تزاید بود و تحولاتی فراوان در زندگی صنعتی و کشاورزی فراهم کرده بود که در اوستا با آن و شروحی درباره ی استفاده از آن اشاراتی هست. نفوذ ایرانیان این بار که از آغاز هزاره ی اول شروع شد، به شکلی مداوم و مثبت ادامه یافت. این بار دیگر میان آسیانیها مستهلک نشدند، بلکه به زودی بر آنها فایق آمده و عناصر اصلی را تشکیل دادند. ایرانیانی که در این دوره به جانب فلات آمده بودند، دیگر نمی توانستند به طرف جنوب هند و کش گسترده شوند، چون در دوران قدیم، ضمن تهاجم هند و ایرانیان، گروههایی از آنان در آن حدود مستقر شده و زندگی برای خودشان ترتیب داده بودند.
به همین جهت این مهاجمان بعدی که از همان خاستگاه برخاسته بودند، پس از تعقیب همان خط سیر مجبور شدند تا در فلات، به سوی مرکز آن پیش روند. اما آنچه این بار موجب تفوق مهاجمان آریایی شد، چیست، و آنچه که سبب توقفشان گشت کدام است ؟. موجب توقف، سلسله جبال زاگروس Zagros بود که عبور از آنها بسیار مشکل محسوب می گشت. در این نواحی از ایامی بسیار دور، تمدنهایی وجود داشته است، که تا حدودی پیشرفته بودند و این مهاجمان لازم بود از این مناطق گذشته و با این تمدنها بر بخورند. در آغاز ایرانیان آن قدرت و نیرو را نداشتند تا به این موانع پیروز آیند، اما این حادثه در طی چهار قرن کم کم و به تدریج عملی شد. ایرانیان در آغاز آنچه را که جریان طبیعی امور ایجاب می کرد پذیرفتند، یعنی تمدن، فرهنگ و دیانتشان تحت تأثیر ملل و اقوام همجوار و همسایه قرار گرفت. کسانی که راه او را به سوی مغرب سد کرده بودند، اما در واقع دشمنی برایش محسوب نمی شدند. لیکن ایرانیان کم کم غالب شدند، نه بر آنکه به زودی آن شئون فرهنگی و تمدنی اخذ شده را ترک کردند، بلکه موفق شدند تا فرهنگ، دیانت و تمدنی آن چنان عالی را پی افکنند که در جهان گسترده گردد.

تصویری از نخستین هزاره پیش از میلاد در ایران
در نیمه ی اول از هزاره ی یکم پیش از میلاد نقل و انتقالی از لحاظ مناطق تمدن خیز انجام می شود و مراکز تمدنهای رودخانه یی به مراکزی دیگر، با شرایط متفاوت و متضاد منتقل می شود. این نقل و انتقال از کرانه های رود نیل که مرکز مصریان بود، و دشتهایی که به وسیله ی رودهای فرات و دجله سیراب می شد، به جانب شمال، یعنی مناطقی که از لحاظ آب و هوا اعتدال کمتری داشت و شرایط زندگی در آنجاها سخت می بود، منتقل شد و مرکز جنگها، رقابتها، ستیزها و پیکارهایی قرار گرفت برای ملل و اقوامی که سر جهان خوارگی و تسلط بر کشورهای اطراف را داشتند.
در این منطقه سه گروه به صورت سه دشمن در سرکسب قدرت سرگرم ستیز بودند: نخست آشوریان که از نژاد سامی بودند با شاهنشاهی وسیع و قدرت نظامی شگرفشان، دوم اورارتو Urartou ( آرارات ) که تشکیل دولتی مقتدر را می دادند از اصل آسیانی که حریفی سرسخت بودند از برای آشوریان؛ و سرانجام آریاییان یا ایرانیانی که پس از کش مکشهایی شدید و سخت بر دو حریف کهن و زورمند خود پیروز شده و بزرگ ترین شاهنشاهی جهان باستان را تشکیل دادند. این مردمان به واسطه ی ازدیاد احشام و گله های خود، و عواملی که استپهای جنوبی روسیه را به دورانی یخبندان می کشید، و احتمالا ورود اقوام و مللی دیگر به مهاجرت پرداختند. اینان مردمانی بودند جنگجو که در طی سالیانی بسیار، تجارب فراوانی اندوخته بودند، تمدن و فرهنگی داشتند و قرنها طول کشید تا به طور کامل خود را به بومیان تحمیل کرده و رقبای خود را برانداخته و سرانجام بر جهان آن روزگار تسلط یافتند.
البته در اینجا آن قانونی که در روم وجود داشت و به موجب آن برای ورود و شاید حق تبعیت پروانه ی اقامتی برای بیگانگان صادر می شد وجود نداشت. سواران ایرانی همراه زنان و بچه ها و احشام خود گروه گروه وارد فلات شده و به اقامت و زندگی پرداختند. اینان چون سوارانی کارآزموده در جنگ بودند، ابتدا به خدمت امرای محلی به شکل سربازان روز مزد در آمدند، یعنی همان امرایی که در زمان نزدیکی می بایستی جانشینشان شوند. اما این جانشینی و انتقال قدرت از بومیان به مهاجمان کم کم و به تدریج حاصل شد. در نقاط مختلف فلات با تفاوت شدت و ضعف آثار این تسلط پدید آمد و ایرانیان چنان قدرت یافتند که ساکنان بومی خود به خود مجبور بودند قدرت و متصرفاتشان را به آنان واگذار کنند.

شرق ایران در هزاره سوم پیش از میلاد و ورود ایلام به دوره تاریخی
در آغاز هزاره ی سوم، دشت حاصلخیز بین النهرین وارد دوره ی تاریخی می شود. اندکی نیز نمی گذرد که ایلام هم وارد دوره ی تاریخی می شود و این امر در فلات استثنایی است. ایلام که از جمله ی کشورهای کهنسال شرق قدیم بوده شامل خوزستان کنونی، قسمتی زیادی از خاک بختیاری و لرستان بوده است. از جانب شرق به پارس و از طرف شمال به ماد و از غرب به بین النهرین و از جنوب به خلیج فارس حدودی داشته است.
شهرهای مهم ایلام عبارت بودند از شوش که بزرگ ترین شهر ایلام و یکی از کهن ترین مراکز تمدن جهان باستان بود، شهر ماداکتو، خایدالو (که به گمان در خرم آباد فعلی بوده است)، و اهواز. چنان که بر می آید، بومیان اولیه ی این منطقه حبشی بوده اند، اما این رأی برخی از محققان درست به نظر نمی رسد. همچنین زبان ایلامیان را زبان «انزانی» دانسته اند که در سه هزار سال پیش از میلاد رواجی داشته است و بعد چنان که حدس زده می شود زبان سومری و سامی رواج یافته، اما به گمان این زبانها برای نوشتن به کار می رفته است، چون در هزار و پانصد سال پیش از میلاد، ناگهان دوباره آن زبان متروک معمول شده و آشکار می شود که در طول این پانزده قرن زبان مزبور، زبان رایج محاوره و گفتگو بوده است.

سقوط ایلام
ایلام با مرکز قدرتی دیگر که در بین النهرین قرار داشت، در جنگهای مداومی بود، گاه چیرگی می یافت و گاه شکست می خورد و سرانجام در این جنگها به سال ۶۴۵ پیش از میلاد به وسیله ی آشوربانی پال Ashur beni Pal پادشاه آشوری شکست یافت و به کلی از میان رفت. هنگامی که سلسله ی سامی سارگون Sargon در آگاده Agad تشکیل شد، ایلام برای حفظ موقعیت خود وارد جنگ شد. اما در این جنگ، سارگون غلبه کرد و شاید شوش را نیز به قلمرو خود افزوده باشد. یکی از پسران سارگون به نام مانیش توسو Manishtusu در جنگهایی بر علیه ایلام موفقیتهایی بیشتر داشته است. سپاهیان او از خلیج فارس گذشته و مناطقی را که از آنها مواد ساختمانی و فلزات استخراج می شد تحت نظر گرفتند، و این احتیاجی بسیار بود از برای آشوریان و بدون شک یکی از علل مهم جنگهای آشور، دست یافتن بر منافع ایلام بوده است. پس از سارگون، ایلام که کشوری دست نشانده و تحت انقیاد بود، در زمان نرمسین Naramsin به شورشی دست یازید که این شورش سرکوب شد، و نرم سین حاکمی تعیین نمود تا در آنجا حکومت کند. از این زمان تا مدتی به وسیله ی این عامل حاکم در شوش، بناهای بسیاری ساخته شد و کم کم عوامل و فرهنگ و زبان بیگانه در ایلام رواج یافت. اما ایلامیان همیشه درصدد آن بودند تا استقلال از دست رفته را باز یابند. با سخت کوشی و روشهای ماهرانه یی می کوشیدند تا استقلال خود را حفظ کنند و به همین جهت در آغاز توفیقهایی کم و بیش یافتند.
سرانجام کسی به نام پوزوراین شوشی ناک Puzr-Inshushinak برای استقلال پرچم برافراشت. این کس مردی بود میهن دوست و به آبادی و عمران سرزمین خود سخت علاقه مند. وی با غنایمی که از ملل مغلوب به شوش آورده شده بود به آبادانی پرداخت. گذرگاههایی عمومی و معابدی بنا کرد و پادشاهان کوچک نواحی اطراف کم کم شروع به اطاعت از او نمودند. همچون که نرم سین وفات یافت، پوزور – این شوشی ناک طغیان و استقلال را علنی و آشکار ساخت. سپاهی تهیه کرد و به بابل تاخت و به زحمت او را عقب راندند. اکد که استقلال خود را حفظ کرده بود بسیار ضعیف شد و حمله ی ایلام در حقیقت فتح بابی بود که به اقوام کوهستانی جسارتی بخشید و لولوبی Lullubi و گوتیها Guti هر یک از کوهستانهای مرتفع فرود آمده و به بابل حمله کردند. سرانجام پس از جنگهایی بسیار آشوربانی پال کار ایلام را یک سره کرده و آن را به طور کلی برانداخت.

باورها و آرای دینی ایلامیان
تا این اواخر از دیانت و مذهب ایلامیها آگاهیهای چندانی به دست نبود. اما با کشف چوغازنبیل «تل چون سبد» از سالهای ۱۹۴۰ میلادی به بعد که در جنوب غربی ایران در صحرایی خشک قرار دارد تا اندازه یی در این مورد آگاهی به دست آمده است. در آغاز کتیبه یی منقوش بر آجر در اطراف تل به دست آمد که به خط و زبان ایلامی بود و حاکی از بنای شهری مذهبی بود که به فرمان اونی تاش گال Unitashgal بنا شده بود و این پادشاه در حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد زندگی می کرده است. این تل چنان که از نامش پیداست همچون سبدی است که واژگونه بر زمین نهاده باشند. تاکنون باستان شناسان توانسته اند تنها مکان مقدس این شهر بزرگ را از دل خاک بیرون آورند. آن چنان که پیش از این در ظاهر بر می آمد ایلامیان به ساختن زیگورات Ziggurat علاقه و توجهی نداشته و این امر میانشان متداول نبوده است. اما کشف این شهر کهن و مکان مذهبی بلند، با زیگورات آن این توهم را از میان برد. صحن این مکان عبادت یک صد و بیست و یک متر مربع می باشد و چهارگوش است. اطراف این چهار گوشه به وسیله ی دیواری محصور شده است که دارای غرفه ها و اطاقکهایی است که ویژه ی عبادت و نیایش بوده است، اما مراسم عمومی مذهبی چنان که شواهدی ارائه می دهد، در صحن حیاط انجام می شده است. اما بنای زیگورات را درست وسط این مربع یا صحن حیاط بنا کرده اند که سیزده و نیم متر مربع مکان را زیر خود دارد. این زیگورات دارای پنج طبقه بوده و بلندی اش در حدود پنجاه متر بوده است.
در طبقه ی پنجم فوقانی، پرستشگاه خدای بزرگ و خدای خدایان ایلامی به نام این شوشی ناک Inshushinak قرار داشته است. اما جای تأسف است که در حدود دو متر نیم از قسمت فوقانی این زیگورات در اثر حوادث طبیعی خراب شده و فرو ریخته است و این ریزش و خرابی به قسمتهای دیگر نیز صدماتی وارد کرده است. قسمتهایی از این بنا که پس از گذشت سه هزار سال هنوز سالم مانده اند، عظمت ایلام را نشان می دهد. از جانبی دیگر تکامل فن آجرسازی در ایلام موجب شگفتی است. آجرهایی که به دست آمده و دیواره های بیرونی زیگورات را با آنها می پوشانیده اند از لعابی نقره یی به همواری پوشیده شده است که در جهات مختلف تابش نور نمایانیهایی چون طلا و نقره ی درخشان دارد. آنچه که مهم تر است، درهایی است که به وسیله ی چوب ساخته و با شیشه ریزه نگاریهایی بسیار جالب بر آنها کرده اند. شیشه ها به رنگهای مختلف می باشند و این امر نشان می دهد که شیشه گری در ایلام تا چه اندازه تکامل یافته بوده است، تکاملی که در هیچ منطقه یی نظیرش دیده نشده و ماورای گمان محققان و کاوندگان قرار دارد. شاید مجسمه ی خدای بزرگ این شوشی ناک Inshushinak در طبقه ی پنجم، یعنی بلندترین نقطه ی زیگورات قرار داشته است.

(ادامه دارد…)

مراسم عبادت عمومی در زیگورات ها
اما آنچه که مسلم است مراسم عبادت عمومی در محوطه ی زیگورات انجام می شده و به نظر می رسد که در مواقعی که شاه به عبادت می آمده، پیکره ی خدای خدایان را از طبقه ی فوقانی به پایین می آورده اند. در دیواره های بعضی از طبقات زیگورات، اطاقهایی کشف شده که مورد استفاده و کاربرد آنها هنوز به درستی روشن نشده است. در یکی از این اطاقها مصالحی ساختمانی به رنگ سرخ یافت شده که گویا جهت آرایش طبقات فوقانی به کار می رفته است، اما ما بقی اطاقهای طیقه ی دوم خالی است. قراین و طرز ساختمان نشان می دهد که قربانی در این مذهب اهمیتی فراوان داشته است. مراسم مذهبی ایلامی در حیاط داخلی انجام می شده است. در این حیاط دو ردیف سکوی کوتاه بنا شده که هر ردیفی هفت سکو است و جمعا چهارده سکو می شود که جوی کوچکی میان آن حفر کرده اند. این سکوها قربانگاه بوده است که در مواقعی معین که مراسم قربانی در حضور شاه و ملکه انجام می شده، جانواران قربانی را روی این سکوها قرار داده و به وسیله کاهنان ضمن انجام مراسم و تشریفاتی، قربانی می شده اند، و خون آنها نیز از جوی وسط دو ردیف سکو می گذشته است.
در قسمت فوقانی دو ردیف سکوهای قربانگاه، دو نشیمن متمایز وجود دارد که بدون شک متعلق به شاه و شه بانو بوده است. چنان که از روی مدارک و قراین بر می آید، پس از انجام مراسم قربانی از برای خدایان، شاه و شه بانو از جلو حرکت کرده و کاهنان نیز در التزام بوده اند تا به طبقه ی تحتانی معبد می رسیده اند. در این مراسم شاید شه زادگان و امیران و سرداران و سپه سالاران نیز حضور داشته و شاید بر آنکه جمله ی مردم و عوام الناس نیز شرکت کرده و آزاد بوده اند تا به طبقه ی تحتانی معبد از برای پرستش خدای بزرگ بروند. جای و مکان عمومی در این زیگوراتها تنها حیاط آجرفرش معبد بوده است، اما حلقه ها و برجهای پنج گانه ی زیگورات، ویژه ی کاهنان بوده است که از لحاظ رتبه و مرتبت در طبقات و اطاقهای مختلف آن رفت و آمد و یا سکونت داشته اند. دیواری که قسمت حیاط را دور زده، شامل هفت در وازه است که به طرز مجللی ساخته شده اند و طبقات عامه ی مردم شاید از یکی یا چند دروازه ی به خصوص حق رفت وآمد داشته بودند.

مفهوم زیگوراتها
اصولا درباره ی زیگوراتها این پرسش پیش می آید که آیا این ساختمانها چه نوع بناهایی هستند، آیا همچون هرمهای مصری، اهرامی می باشند که عنوان مقبره را دارند و یا معابدی هستند؟ هرودوت مورخ یونانی در پنج قرن پیش از میلاد، یعنی صد سال پیش از آنکه آخرین پادشاه بابل سقوط کند، به این شهر سفر کرده است و گزارش می هد که برج بابل مقبره ی زئوس Zeus(ژوپیتر)Jupiter خدای خدایان یا رب النوع ستاره ی مشتری است ،- و از همین رهگذر و مواردی دیگر است که پرسش و شک فوق مطرح می شود. با در نظر گرفتن این موضوع، پژوهشها و گفتگوها و کاوشهایی بسیار در مدت نزدیک به یک قرن رخ داده است، طبعا این عقیده پیش آید که زیگورات هم معبد و پرستشگاه بوده است و هم مقبره و گور. اغلب اقوام و ملل ساکن این قسمت از مشرق زمین، رسمی مشترک و عقیده یی عمومی داشته اند درباره ی مردگان و زندگی پس از مرگ. البته این اشاره یی که به لفظ مشترک و عمومی می شود، جنبه ی تأکیدی حرفی ندارد، چه هر چه که باشد اختلافها و تفاوتهایی در جزئیات امر میان اقوام و ملل مذکور مشهود است، اما از لحاظ اصولی و آنچه که زیربنای موضوع را می سازد در عقاید و روشها اشتراک دارند.

مرگ از نظر سومریان، بابلیان، آشوریان و ایلامیان
اقوام و مللی چون: سومریان، بابلیان، آشوریان و ایلامیان مردگان خود را در منازل خود و کف اطاقهایشان دفن می کرده اند و بر آن عقیده بوده اند که روح پس از مرگ همچنان به زندگی ادامه می دهد و احتیاجات و نیازمندیهای زمان حیات را دارد، و می پنداشتند که مردگان در زندگی آنها همچون دوران زندگی شرکت می کنند. اما در لوحه هایی که متعلق به قسمتهایی فوقانی زیگورات «چوغازنبیل» است به این امر تأکید شده است که در آخرین طبقه ی بالایی، محراب مقدس خدای بزرگ و سرور خدای این شوشی ناک Inshushinak قرار داشته است. عادت مردم و روش کاهنان مبتنی بر آن بود که در طبقه ی زیرین به عبادت و نیایش می پرداخته اند؛ پس می توان نتبجه گرفت که محراب در بالا و گور یا مقبره در پایین قرار داشته است. اینک با موضوعی که در فوق مطرح شد، این نقطه ی ابهام برای کسانی پیش می آید، چه می اندیشند مگر خدایان را ناجاوادنگی و مرگی هست ؟!
پاسخ این پرسش مثبت است. خدایانی که رب النوعهای حاصلخیزی، نعمت، و فصلها می باشند دچار چنین سرنوشتهایی می شوند. اغلب در کشورهایی که فصول تمام و متمایز هستند، این گونه اعتقادات به وجود می آید، چون: مصر، یونان و مناطق بسیاری از آسیای کوچک و آسیای غربی. در مصر اوزیریس Osiris، در یونان دیونی سوس Dionisos در آسیای کوچک آتیس Attis و در بسیاری از نقاط دیگر این گونه خدایان وجود دارند. هنگامی که پس از بهار و رویش نباتات و گیاهان و شکفتگی طبیعت، پاییز و زمستان فرا می آید و دشت خاموش شده و نباتات پژمرده و رخت زندگی از اندام درختان بیرون می شود، این خدایان نیز به خوابی مرگ گونه فرو می روند، و در واقع این قیاسی است که انسان از طبیعت برای خدایان و خود می نماید و در اینجا نیز خدایان را به طبیعت قیاس کرده و برای آنان مرگها و زندگیهایی دورانی قائل می شود، و بنابراین به هنگامی که بهار فرا می رسد، طبیعت از خفته گی به درآمده و زندگی از سر می گیرد، خدایان نیز از خواب موقت مرگ بیدار شده و دگرباره زندگی آغاز می نمایند.

جنبه ی نمادین و کنایه ای زیگوراتها
در مورد جنبه ی نمادین و کنایه ای این بناها شکی نیست که این بناهای بلند و مرتفع، انگیزه و محرکی داشته اند و این انگیزه نیز جز خواست و تمایل درونی انسان چیزی نبوده است، تمایل و آرزویی که به این شکل در قالب هستی ریخته شده و موجب تشفی و ارضای خاطر و تمایلاتی شده است. خواست درونی انسان جز راه یافتن از عالم پایین و جهان سفلا به جهان و دنیای علیا چیزی نیست. آدمی همواره در این آرزو بوده است، منتها این آرزو و تمایل در هر دوره و زمانی به شکلی تجلی نموده است و در آن دوران این بناها که در حد خود آسمان سای بوده اند، رمزی بوده از این آرزوی طلایی و کهن بشری. از دیدگاه کلمه و واژه نیز زیگورات چنین مفهومی را می رساند و پرده از کنایه واپس می زند. اصل کلمه، سومری است که در «آشوری – بابلی» Ziqquratu تلفظ می شده و معنی آن «صعود به آسمان» بوده است. این پندار یا توهم میان آن مردم عتیق وجود داشته است که خدایی که از فرازینگاه آسمان پایین می آید و نزول می کند، پیش از آنکه موهبت دیدار و مجالست خود را بر بندگان به روی زمین ارزانی دارد، در بلندترین نقطه ی زیگورات فرود می آمده.
روش این مردم کهن زیاد نبایستی به نظر ما اعجاب آور و شگفتی زا نمایان شود، چون میان فکر آن مردمان و بنا کنندگان کلیساهای مرتفع قرون میانه و معابد بلند دیگر نیز هیچ تفاوتی موجود نیست، این فکری بوده که همواره آدمیان را به خود مشغول می کرده است، و نردبان یعقوب که پایه یی بر زمین و سری به آسمان داشته، نه داستان دیروز است و نه افسانه ی امروز، بلکه همواره این پندار وجود داشته و قدمتی دارد همپای عمر آدمی. گرد این شوشی ناک Inshushinak سرور خدای ایلامی را یک عده کهتر خدایان فرا گرفته بودند که جای و مکانشان گرداگرد زیگورات در غرفه های ویژه یی بوده است. این غرفه ها نیایشگاههای خدایانی بوده است که همچون نزدیکان رئیس و بزرگی، خانه هایی اطراف کاخ او داشته اند. تاکنون تعداد یازده نیایشگاه از زیر خاک، از اطراف زیگورات بیرون آمده است که هر یک ویژه ی خدایی بوده است و به احتمالی بسیار نیایشگاههایی دیگر نیز در آینده از زیردست کاوندگان بیرون خواهد آمد که کمک بسیاری می نماید به شناخت سلسله مراتب خدایان و وظایف آنان و شیوه ی پرستششان. در ایلام در گوشه یی از معبد مربع، نیایشگاهی کشف شده است که دارای چهار غرفه می باشد که هر یک به شکل مستقلی یک نیایشگاه است. قراین نشان می دهند که این نیایشگاه متعلق بوده است به دو – مهتر خدای و دو – ایزدبانو، چون در این نیایشگاه دو سکوی قربانی وجود دارد که هم قربانگاه است و هم جای تقدیم هدایا می باشد و معابدی که مختص یک خدا بوده است، بیش از یک سکو نداشته و معمولا نام و عنوان هر خدایی روی آجرهای نیایشگاههایشان نوشته شده است.

مذهب ستایش طبیعت، با خدایانی طبیعی
از روی هدایایی که به خدایان داده می شده، و روش ستایش و نیایششان آشکار شده است که مذهب ایلامیان براساس ستایش طبیعت و عناصر طبیعی استوار بوده و خدایان آنان، خدایان و ربالنواهای حاصلخیزی زمین و وفور نعمت و مردم کره ی زمین بوده است. هدایا اغلب از سفال، طلا، نقره و مفرغ می باشد که به شکل ظروف و تندیسه هایی ساخته می شده است و قربانیها از گوسفند، بز و احشامی دیگر بوده. اغلب حاجتمندان برای برآورد نیازمندیها و حاجات خویش، به عنوان رشوه و باج از برای جلب رضای خاطر خدایا خدایان این قربانیها و هدایا را در معبد، مقابل محراب خدای خود می گذارده اند و از سویی دیگر این هدایا به کیسه ی فراخ کاهنانی که خزانه ی معابد و درآمدهای خاصله از آن را متعلق به خود می دانستند، گردآوری و ضبط می شد و از برای آنان زندگانی در کمال فراخی معیشت و رنگین سفره یی فراهم می کرده است. بعد از گذشت حدود سه هزار سال از زمان، در عقاید مردم متمدن این زمان هنوز تغییر و تحولی ایجاد نشده است و توده یی عظیم از مردمان عصر ما هنوز به همانسان فکر می کنند که نیاکانشان در سه هزار، چهار هزار و پنج تا شش هزار سال پیش از این می اندیشیده اند. هنوز همان مردمان وجود دارند، و همان معابد و همان کاهنان به کار خود سرگرم اند.
علاوه بر جوامع متمدن، الگو و ساخت چنان روش و باور و اندیشه هایی به صورت زنده و گویا، هنوز میان اقوام ابتدایی در بسیاری از نقاط جهان قابل مطالعه و کاوش است. مردم شناسان در بسیاری از فرهنگهای اقوام بدوی که در آمریکا «سرخ پوستان» زندگی می کردند، نیز میان اقوامی که در استرالیا، اقیانوسیه، آفریقا، آسیا – نیز میان اسکیموها چنین باورها و عاداتی را که هزاران سال بر آنها می گذرد، تحقیق کرده اند. از باب مثال بایستی از ایزدبانویی نام برد به نام پی نی کر Piniker که مظهر آفرینش بوده است. نام این زن خدا در لوحه یی ذکر شده که کتیبه یی حاکی از پیمانی که میان شاهان ایلام و بابل منعقد شده است، متن آن لوحه بوده. تندیسه یی از این الاهه در کاوشهای انجام شده به دست آمده است، در حالی که کودکی شیرخواره را به آغوش دارد و این تندیسه در نیایشگاهی یافت شده که ویژه ی عبادت همین الاهه بوده است. در این نیایشگاه هدایایی بسیار یافت شده که در تأیید سمت و عنوان این زن خدا می باشد که مظهر آفرینش بوده است. در اطراف معابد بازارها، فروشگاهها و کارگاهها و صنعت کاران و دوره گردانی بوده اند که نیازهای نذور را می ساخته اند و از این راه امرار معاش می کرده اند. بدون شک صنعت کاران و هنرمندانی چیره دست و توانا در حوالی معبد یا معابد سکنا داشته اند که کارشان و درآمدشان وابستگی داشته به قدرت هنری و صنعتیشان. این مردمان، مجسمه ها و ظروف سفالین، تندیسه ها و ظروف نقره یی و طلایی ساخته و این اجناس اغلب به وسیله ی کاهنان به زیارت کنندگان فروخته می شده است، چنان که امروزه نیز در بسیاری از جاها معمول است گرد زیارتگاهها را صنعت کاران و پیشه ورانی فرا گرفته اند که کالاهایشان تنها ویژه ی برآورد نذور می باشد.
سرانجام پایان عظمت این شهر با زیگورات عظیم اش هم زمان با انهدام ایلام فرا رسید. به سال ۴۶۰ پیش از میلاد آشوربانی پال Ashur Bani pal با سپاهیان فراوانش به ایلام حمله کرد، شوش را تسخیر و ویران نمود. شهرهای سر راهش جملگی به ویرانی افتادند. شاه ایلام فرار کرد و تا دوردستها تعقیب اش کردند. از جمله شهرهایی که به وسیله ی آشوریان منهدم شد، شهر مورد گفتگو، یعنی شهر «دوراون تاشی Dur untashi» بود که به خرابی سپرده شد. در یکی از اطاقهای معبد، آشوریان بیش از دویست تکه از وسایل رزمی خود را بجا نهاده اند که اغلب آنها عبارت است از نشانهای افتخار که از مفرغ، آهن و مرمر می باشد. در اطاقی دیگر اشیایی دیگر که قیمتی و زینتی بوده به دست آمده که متعلق به معبد است. شاید عده یی از سربازان آشوری در اینجا به استراحت پرداخته بوده اند که بر اثر حادثه یی با شتاب خارج شده اند، پیش از آنکه فرصتی پیدا کنند تا لوازم خود را ببرند.

دایرت المعارف طهور

اندیشه و باورهای ایرانی قبل از اسلام به روایت بوزانی (۱_۳)

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - شهریور - ۱۳۹۰

مشکلات تقریبا لاینحل دین (یا به قولی ادیان ) ایرانی قبل از اسلام، اساسا به سبب وجود آمیختگی بی حد و حصر انواع گوناگون دیانت – دین محلی، دین برگزیدگان و غیره – در آن است .در باب منابع آیین مزدیسنا تنها دو نکته بالنسبه قابل اطمینان وجود دارد:
الف – گاثاهای (گاهان ) اوستا بسیار کهن و احتمالا به خود زرتشت (ح ۷۰۰-۶۰۰ ق .م ) باز می گردد؛ و ب – مدون ترین و غنی ترین متون پهلوی در قرن سوم / نهم یعنی دو قرن پس از فتح ایران به دست اسلام، نوشته شده است.
تاریخ گذاری دقیق متونی که در میانه این دو حد زمانی (قرن هفتم قبل از میلاد تا قرن نهم میلادی) نوشته شده اند، هنوز هم، ناممکن است، و تمامی نتایج عالمانه ی فضلا و محققان (که غالبا هم سال به سال تغییر عقیده می دهند) جز حدس و گمان نیست. به علاوه، متونی که به یک خدای متعال است: اهوره مزداه، سرور خردمند (و یا به گفته پالیارو: سرور خرد ورز) و شش امشاسپند (امشه سپنته: بی مرگان مقدس )، به نامهای اشه (نظم کیهانی یا راستی)، بهمن (وهومنه: منش و خردنیک) شهریور (خشثره و ئیریه: بهترین فرمانروایی)، اسفند (سپنته ارمئیتی: بردباری و فروتنی مقدس)، خرداد (هئوروتات: تمامی و درستی) و مرداد (امره تات: بیمرگی) به صورت مجموعه ای از نیروها یا صفات مجرد و شبه شخصی، ملتزم رکاب وی اند. گاثاها مناسک و شعائر، به ویژه قربانی گاو و نوشیدن گیاه مستی آور هوم را ممنوع می کند و در عوض گونه ای اخلاق عالی شخصی و انسانی را تعلیم می دهد و قوانین خردمندانه اجتماعی و از جمله ی برترین آنها ترویج درختکاری و کشاورزی را توصیه می کند و بیابانگردی و کوچ نشینی را مردود می شمارد. برای تبیین شر در جهان، اندیشه نفوذ و تأثیر اهریمن (انگره مئینیو: منش بد) را پیش می کشد که در مقابل منش پاک (سپنته مئینیو) قرار دارد، نه در مقابل اهوره مزداه، این یگانه پرستی که البته از گونه ای دوگانه بینی خالی نیست، ولی به هر تقدیر منشی پیامبر گونه و آشکارا ضد طبیعت گرایانه دارد، به گفته دوشن گیمن «آسمان معنوی ایران را همچون شهاب در نوردید». این دین که اینک مزدایی – مزدیسنا یعنی پرستنده مزدا، خردمند – خوانده می شد، با گذشت زمان برخی از آداب و شعائر «شرک آمیز» گذشته، مثل پرستش هوم را بار دیگر در خود جذب کرد و برخی از خدایان طبیعت گرایانه قدیمی را مثل مهر (میثره = میترا) خدای روشنایی و بعدها خدای پیمان و سوگند را در خود پذیرفت، ولی البته اکثر خدایان قدیمی در آیین مزدیسنا به صورت «دیو» درآمدند.
برخی از محققان بر این گمانند که آیین مهر در ایران باستان همواره به عنوان یک اعتقاد و آیین متمایز و مشخص وجود داشته است. کم کم دوگانه بینی (ثنویت) که البته در آغاز قدرت و قالب منضبطی نداشت، ریشه گرفت و ژرف تر شد و به صورت گونه ای تقابل جهانی – فراجهانی (گیتی – مینوی / فیزیکی – متافیزیکی) میان خدای نیک، اهوره مزداه، و خدای بد، اهریمن ( انگره مئینیو) که هر کدام «خلقت» و «مخلوقات» خود را داشت درآمد. اهوره مزداه را امشاسپندان (که با گذشت زمان هر دم انسان مآب تر می شدند) ایزدان (یزته ها، موجودات پرستیدنی و شایان حرمت، مثل میترا، میثره یا مهر، و اناهیتا یا ناهید که احتمالا منشاء بابلی داشت) یاری می کردند و اهریمن را دیوان و دروجان (دروج، دروغ، دروغزنان)، ظاهرا دروغ در آیین زرتشتی بدترین گناه بوده است.

آیین زرتشتی در انحصار مغان
اینکه مغان که بوده اند خود یکی دیگر از دشواریهای مورخان آیین مزدایی است، هرودت مغان را قبیله ای از قوم ماد می خواند و به آنان مذهبی متفاوت با مذهب ایرانیان باستان نسبت می دهد. پدر روحانی مسینا کوشیده است ثابت کند که مغان یک کاست بسته بوده اند و تمایزات خاص یک «قبیله» را داشته اند. به گمان او، نام مغان (مگه ون) به معنی «دارندگان موهبت» آیین زرتشت است. به هر تقدیر قدرت مغان کم کم فزونی گرفت، تا آنجا که در دوره هخامنشیان (۵۵۸-۳۳۰ ق .م) آموزش و پرورش شاهان و ولیعهدان بدانان سپرده شد.
آنان موفق شدند که در میان اقوام ایرانی برخی از اصول اخلاقی و شعائر مذهب بنیانگذارشان را بپراکنند و گسترش دهند. البته در این راه با توفیق کامل قرین نبودند و این شاید یکی از دهها توجیه ممکنی است که درباره تفاوت و تعارض مذهب متداول و معمول عامه مردم ایران و مذهب شبه باطنی مغان می توان به دست داد. بنابر همین عقیده مغان با گذشت زمان کم کم «فیلسوفان» آیین و مذهب خود شدند و کوشیدند که به ویژه دوگانه باوری این آیین را تبیین و توجیه کنند.

بدعت در میان مغان
در منابع مسیحی قرن چهارم میلادی (تئودوروس مصیصی) سخن از پیدایش بدعتی رفته است که در میان حلقه ی مغان شکل گرفت و آن اعتقاد به زروان (زروانیسم / زروانیه) بود که در آن با قبول یک خدای برتر، یعنی زروان (زمان) که پدر اهوره مزدا و انگره مئینیو است، مشکل دوگانه باوری از میان برمی خاست. ولی برخی از پژوهندگان امروزه، زروانیسم را واقعا یک مذهب مستقل می دانند. برخی نیز با واژگونه کردن نظریه قبلی، مغان را بیشتر مظهر و عامل جنبه جادویی و افراط در مناسک آیین زرتشتی می دانند، تا مظهر جنبه ی فلسفی آن. در این میان، مناسک و شعائر دینی، همراه با دستورالعملهای بغرنج و پیچیده ی قوانین حقوقی، کم کم گسترش می یافت و پس از گذشت دوره ی افول سلسله اشکانی (۲۵۰ ق .م – ۲۲۴ ب .م) سرانجام با ظهور سلسله ساسانی (۲۲۴ – ۶۵۱ ب .م) که دین و دولت یکی شد، مغان قدرت بی چون و چرا یافتند و مذهب جدید، بی هیچ مدارا، هرگونه رفض و بدعتی را به شدت سرکوب کرد. بدعت (فی المثل در مورد مانویت که در آغاز شاپور اول، ۲۴۱-۲۷۲ از آن حمایت می کرد و یا آیین اشتراکی مزدک که قباد، ۴۸۸ – ۵۳۱ حامی آن بود) گهگاه بهانه ی مفید و کارسازی بود که کاست رزمی شاهان – کاستی که ظاهرا سنتهای مذهبی خاص خود را داشت که با سنتهای کاست روحانی متفاوت بود – با توسل بدان خود را از قید دم افزون مغان می رهانیدند. نارضایتی پنهان در زیر ظاهر آرام و همگون دین رسمی، فقر زاینده ی کشاورزان که هرگز دل بدین طبقه ی برگزیده ندادند و بی گمان خود رسم و آیین مذهبی خاص خود را که البته بر ما ناشناخته است داشتند، و بالاخره مبارزه میان تخت و محراب، برخی از عللی است که فتح ایران به دست اعراب را با آن سهولت شگفت توجیه می کند.آیین مزدایی را معمولا «دین دوگانه باوری) تعریف می کنند. ولی با تحلیلی عمیق تر متوجه می شویم که دوگانه باوری تنها خصیصه ی بارز و اساسی آیین مزدایی نیست. برای بررسی دین و فلسفه مزدایی در چهار بخش می توان خلاصه نمود: ۱- مفهوم اسطوره ۲- فرشته باوری مزدایی ۳- دوگانه باوری ۴- اندیشه ی زمان. این تقسیم بندی البته بی سابقه و نامعهود است، علت آن هم این حقیقت است که مزداییسم در اصل فلسفه نیست.

مفهوم اسطوره در دین و فلسفه مزدایی
یکی از جنبه های بارز و جالب اندیشه مزدایی جنبه ی اساطیری و دینی – فلسفی هم زمان آن است. متون مزدایی سرشار از اسطوره است، ولی این اسطوره ها هرگز آشکارا روایت نشده اند، بلکه در سراسر این متون که البته غرض آنها هم گفتن اساطیر نبوده، صرفا به آنها اشارت رفته است. به این «سبک و شیوه» متون مقدسی مزدایی، تاکنون توجه لازم مبذول نگردیده است. این سبک نه تنها در مورد متون متأخر پهلوی، بلکه درباره خود اوستا هم صادق است. اساطیر در متن سرودهای نیایشی و آثار حقوقی شرعی به صورت توضیح و تفسیر «نشانده» شده اند. بدین گونه اوستا شیوه ی «تازه ای» از اسطوره گویی را پایه گذارده است. اسطوره در اوستا – حتی آنجا که منشاء طبیعی و طبیعت گرایانه دارد – فاقد آن طراوت و تازگی اسطوره ی ودایی است؛ همواره در مقام توضیح عقلی یا کلامی است و در متونی که می آید – متونی که اساسا کلامی است – نقش اشاره و رمز و نمونه را بازی می کند.
گفته شد: «اسطوره هایی که منشاء قدیمی طبیعی و طبیعت گرایانه دارند». مثال بارز آن در اساطیر مزدایی، اژدهای مقتول است. در آبان یشت ،که سرودی است خطاب به فرشته ی آبها، اردویسورناهید، و در آن فهرست نام تمام کسانی که در روزگار باستان در پیشگاه این خدای – فرشته قربانی می کردند، آمده است، به قطعه ای برمی خوریم که به وضوح اثر نماز و قربانی به پیشگاه این فرشته را وصف می کند و بر تأثیر آن صحه می گذارد: «از برای او فریدون، پسر آثویه، از خاندان توانا، در مملکت چهار گوشه ورنه، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و از او خواست: ای نیک، ای تواناترین، ای اردویسور ناهید، این کامیابی را به من ده که بر اژی دهاک (ضحاک) سه پوزه و سه کله، شش چشم و دارنده ی هزار چستی و چالاکی، براین نیرومندترین و دیوترین دیوان، که آسیب جهان است، براین نیرومندترین دروغی که اهرمن بر ضد جهان مادی آفرید تا جهان راستی را از آن تباه سازد، ظفر یابم؛ این کامیابی را به من ده که هر دو زنش را بربایم، هر دو را: شهرنار و ارنواز را که برای توالد و تناسل دارای بهترین بدنها می باشند، هر دو را که از برای خانه داری برازنده اند، اردیسور ناهید او را کامیاب ساخت، کسی که همیشه هر خواستاری را که زور (شراب پیشکشی) نثار کند و از راه راستین فدیه دهد، و کامیابی آرزو کند، کامیاب می سازد».
اینک با مقایسه و تطبیق آن با فرهنگهای دیگر، می توان یک اسطوره قدیمی را که با جشن سال نو و مراسم شکست خشکسالی پیوند دارد، بازسازی کرد. خدایی به نام ثرائه تونه (بهمن در شاهنامه فردوسی) قلعه ی اژدها را می گشاید و او را شکست می دهد و می کشد. آبهایی که در این قلعه محبوس بودند، آزاد می شوند، همچنین زنایی که این هیولا برده وار در حرمش نگاه داشته بود، رهایی می یابند. آن گاه باران می بارد و زمین بارور می شود و پهلوان جوان رهایی بخش همراه با زنان رها شده از بند، جشن سال نو را می گیرند. البته اسطوره های دیگری هم هست که درست به همین شیوه و در همین متون به کار رفته، ولی منشاء تمثیلی – کلامی دارند. فی المثل، اسطوره ویشتاسب (گشتاسب) که دئنه ی (دین) در بند را آزاد می کند و وصف آن در «فروردین یشت» آمده است. این یشت اساسا فهرست نام فروشیها ( فروهرها ) یا مردان مقدس است که مؤمنان به درگاه آنها نیز می برند و قربانی می کنند. سرگذشت این مقدسان در اینجا از آن روی روایت شده است که مؤمنان را تشویق کند تا به فروشی (فروهر) خاص خویش نیاز برند. درباره فروشی ویشتاسب، شاه حامی زرتشت که دین (دئنه ) او را پذیرفت و در گسترش آن کوشید، آمده است: «فروهر پاکدین گشتاسب دلیر را می ستایم، که قوی گرز و دلیر بود، که جهان مجسم بود و با گرز سخت از برای راستی راه آزاد یافت، کسی که بازو و پناه این دین اهورایی زرتشت بود. کسی که آن را (دین را) که در بند بسته بود پایدار ساخته از بند رهانید، آن را سرآمد ساخت. آن دین فرمانگزار بزرگ استوار و مقدس را که از ستور و چراگاه برخوردار است، که با ستور و چراگاه تبرک یافته است».
در اینجا اسطوره ای را می بینیم، که برخلاف اسطوره ی پیشین، از تاریخ زاییده شده است. روند اسطوره سازی به مرحله ی بسیار پیشرفته ای رسیده بود، ولی البته نه آنقدر پیشرفته که نگذارد زمینه و ماده تاریخی را که پشت این اسطوره پنهان است، باز شناسیم. نخست اینکه به دئنه (دین) شبه تشخص داده شده است، دوم اینکه اسطوره واقعی با زندگی زرتشت پیامبر و ویشتاسب شاه مربوط است و پیوند دارد. ولی نکته جالب این است که صفاتی که به ویشتاسب نسبت داده شده، همان صفاتی است که در همین یشت به سروش فرشته نسبت داده که به یک معنی ویشتاسب مظهر زمینی اوست، همان گونه که زرتشت مظهر اهوره مزداه در روی زمین است و در واقع تمثیل زمینی اوست. در اینجا گذر از تاریخ به اسطوره و همچنین جنبه مهمی از رهیافت مزدایی به اسطوره و واقعیت را باز می بینیم. اندیشه مزدایی در همان حال که از اسطوره ها طبیعت زدایی می کند و به آنها جنبه ی اخلاقی می بخشد، به رویدادهای تاریخی جنبه نیمه اسطوره ای می دهد و در واقع تاریخ را «فرشته وش» می کند. در اینجا ما در حضور دین فلسفه شهودی هستیم که در آن ذوات مجرد تشخص می یابند و در دنیای برزخی شهود (که احتمالا میراثی از حالات عرفانی پیامبر است) ره می سپرند و این همه آن چنان پیچیده شده که به تمامی اندیشه مزدایی صبغه ای یکسره یکتانگرانه می دهد.

فرشته باوری در دین و فلسفه مزدایی
در اندیشه مزدایی، مطلق، یک خدای شخصی، سرور خرد ورز یا اهوره مزداه است، خدایی که خدای تورات و قرآن را به یاد می آورد. ولی صفات این خداوند (قدیم یا حادث) مفاهیم مجرد عقلی نیستند، بیشتر «شخص» و «فرشته»اند. پروفسور کربن به درستی خاطر نشان می کند یک مزدایی به جای آنکه بپرسد: زمان چیست؟ زمین چیست؟ آب چیست؟ می پرسد: زمان کیست؟ زمین کیست؟ آب کیست؟ از این روست که در متون مزدایی می بینیم که زمان جوانی پانزده ساله است و زمین مهین فرشته اسفند است و آب فرشته ای ناهید نام. مشکل در معنی واقعی کلمه «است» است، باید دید غرض از کلمه «است» چیست؟ این تصاویر خیال که آنها را مظهر چیزی می دانیم به چه معنی «هستند»؟ بی گمان اینها فرشته به معنی توراتی و قرآنی کلمه که صرفا پیام آور و خادم الهی باشند، «نیستند» هانری کربن آنها را با «فرشته – خدا»ی dei-angeli پروکلوس قابل قیاس می داند.
در زامیادیشت که سخن از هفت امشاسپند می گوید، چنین آمده است: «امشاسپندان، آن شهریاران، تند دیدگان، بزرگواران، بسیار توانایان، دلیران، اهورایی، زوال ناپذیر مقدس، که هر هفت هم اندیشه اند، که هر هفت هم گفتارند، که هر هفت هم کردارند، آنان را یک کردار، یک پندار و یک گفتار است، آنها را یک پدر و یک سرور است، اوست دادار اهوره مزداه. یکی از آنان به روان دیگران نگران است، روانی که به پندار نیک اندیشد، به گفتار نیک اندیشد، به کردار نیک اندیشد، به بهشت اندیشد، راه آنان روشن است. هنگامی که به آب زور پرواز می کنند، که آفرینش اهوره مزداه، دادار، مصور، سازنده و نگهبان را یاور و پناه هستند. اینانند کسانی که گیتی را بنا به خواهششان نوسازند، گیتی پیرنشدنی، نمردنی، نگندیدنی، نپوسیدنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا، در آن هنگام که مردگان برخیزند و به زندگان بیمرگی روی کند، پس آن گاه او (سوشیانت) بدر آید، جهان را به آرزوی خویش تازه کند جهانی که فرمانبردار راستی است، فناناپذیر گردد». در اینجا ظاهرا امشاسپندان نقش را بازی می کنند که بی شباهت به «اشخاص» تثلیث مسیحیت نیست. جالب است که آنان شش تن اند، اما هفت تن خوانده می شوند، اهوره مزداه خود هفتمین آنهاست. اینکه اهوره مزداه خود را چون واپسین حلقه به هر سلسله مرتبه ای از موجودات می افزاید، در اغلب متون مزدایی آمده است.
در فصل اول کتاب بندهشن آمده: «چه اورمزد (هرمزد) هم مینوی و هم مادی است». یا به ترجمه ای دیگر: «برای اورمزد هر دو آفرینش مینوی و آسمانی است». به تعبیری دیگر، برای او و از نظر او همه چیز در مقام تعالی و مینوی است. خداوند می تواند در تمام مراتب وجود نزول کند، و او جاودان اول و آخر هر سلسله مرتبه ی مادی و مجرد است، و هر چیز را چون خدایانه بنگریم متعالی و مینوی است و این «نزول» یا هبوط به هیچ روی «گردی بر دامن کبریائیش». نمی نشاند.ولی این شش امشاسپند مظاهر تشخص یافته عناصر اولیه اند: زمین (اسپنته ارمئینی)، چهارپایان (وهومنه)، آتش (امشه)، فلزات (خشثره)، آب (هئوروتات)، گیاهان (امره تات). اینان عناصر و مبادی اند، ولی نه به صورت «مجازی»، بلکه به صورت نهادهای شخصی زنده، به صورت «ارباب انواع» واژه راتو (سرور روحانی، بزرگ روحانی ) یا «رب النوع» در کتابهای مزدایی همه جا به چشم می خورد: رب النوع «زن» فی المثل دئنه ی (دین)، اسطوره تاریخی است، و رب النوع «پرنده و مرغ»، همان سئنه مره غه است که در فارسی سیمرغ شده است. این انتزاعات لاهوتی که خود را بر ذهن شورمند فلسفی زرتشت پیامبر عرضه می کردند، کم کم جانشین خدایان کهن طبیعت گرایانه ای گردیدند که زندگی «مجسم» داشتند. چه هنوز دوره تحول مفاهیم اسطوره ای – لاهوتی به مفاهیم ناب فلسفی فرا نرسیده بود. از این روست که می بینیم «پرهیزکاری و بردباری مقدس» به جای آنکه در شکل ناب مجرد عقلانی خود باقی بماند، بدل به «زمین» می شود و یا بهتر اینکه به مفهوم تاریخی و در یک زمان خاص بدل به زمین نمی شود، بلکه در ذهن پیامبر، زرتشت تاریخی و یا پیامبری دیگر، که حالت عرفانی شخصی او برای فهم این مسائل اهمیت اساسی دارد، همچنان چهره دوگانه خود را حفظ می کند. از رابطه امشاسپندان با قلمرو خاکی و گیتیانه ی آنها در گاثاها سخن رفته است. در یشت ۳۱، بیت ۹ می بینیم که ارمئیتی لطفی خاص به شخم زننده زمین دارد. در بیت بعد رنجبر کشتزارها را «پرورنده و هومنه» (منش نیک، در اینجا به معنی گاو و گوسفند) می خواند، و در بیت ۲۱ اهوره مزداه «چربی منش نیک» (گاو) را به آن کس می دهد که دوست اوست. ولی در همین گاثاها می خوانیم که اهوره مزدا جهان را از طریق «منش نیک» آفرید که در اینجا ربطی به گاو و گله ندارد.

(ادامه دارد…)

اصل و منشاء تاریخی این یگانه انگاریهای فرشته – نهادی
اصل و منشاء تاریخی این یگانه انگاریهای فرشته – نهادی هر چه باشد، یک نکته مسلم است: این همه گام مهمی بود که برای تبدیل عناصر طبیعی به ارزشهای اخلاقی برداشته شد. یا بهتر بگوییم: در اینجا مبادله ی کارکردها را باز می یابیم: عناصر طبیعی رنگ ارزش اخلاقی می گیرند و ارزشهای اخلاقی زندگی کیهانی ـ مادی می یابند و این یکی از خصایص بارز آیین مزدایی است. خدای متعال آیین مزدیسنا جنبه های جالب دیگری هم دارد که او را از خدای ادیان توحیدی کلاسیک متمایز می کند. فی المثل او در گونه ای زمان و مکان متعالی (مینوی) جای گرفته است بندهشن (اول، بند۲) در زمان بی کران و فضای نور و یا نور نیافریده (البته واژه مکان که به اوستایی گاس (گاه) می شود، به مفهوم اسطوره ای آن تخت سلطنت معنی می دهد). به عبارت دیگر در خدا گونه ای زمان – تنش وجود دارد. شگفت آور اینکه این اهوره مزداه روح و یا بهتر بگوییم فروشی (فروهر) دارد.

اجزاء انسان در انسان شناسی مزدایی
در انسان شناسی مزدایی، بنا بر کتاب بندهشن (دوم و سوم) انسان از پنج جزء ترکیب یافته است: تن، جان، روان، ادونک (مثال نخستین) و فروشی. تن جزء مادی اوست؛ جان همان است که با باد همبسته است – دم و بازدم نفس؛ روان همان شعور و آگاهی است که می شنود، می بیند و سخن می گوید و می داند؛ ادونک همان است که در جایگاه خورشید است، و فروشی آن جزء از انسان است که به حضور اورمزد (هرمزد) می رسد. حکمت این خلقت در این است که در دوره ی تهاجم زیانکار بزرگ (اهریمن ) انسانها می میرند، تن آنها به خاک، جانشان به باد، ادونک آنها به خورشید و روان آنها به فروشی می پیوندد، از اینجا است که دیوان را توان نابودی روان نیست. در دوره ی «تهاجم بزرگ» یا دوره ی آمیختگی (گومیزشن، گومیچیشن) نیک و بد جهان بدین گونه است که می بینیم. و
لی در پایان جهان، رستاخیز واقعی تن خواهد بود، و بدن مردگان از نوساخته (رست ویراست) خواهد شد. نجات دهنده ی بزرگ (که به نحو معجزه آسا از نطفه ی حفظ شده ی زرتشت می زاید) در آیین نیایش و قربانی (یزشن) گاوهتایوش (نخستین) را خواهد کشت و از چربی او و از هوم سپید، نوشابه ی بیمرگی (انوش) خواهد ساخت. انسانها همه از آن می نوشند و بی مرگ و جاودان می شوند. مقوله ی محض «بیمرگی روح یا خلود نفس» به مفهوم یونانی آن در اندیشه مزدایی بیگانه است. هر انسان (نیکی) هم اکنون فروشی و فرشته ای است، که جاودان در حضور راهوره مزداه است؛ رستاخیز تن و معاد جسمانی نیز عینا بدان صورت که در مسیحیت و اسلام آمده نیست. چه رستاخیز در زمانی رخ می دهد که زمان تاریخی، دیگر به مفهوم متعارف آن وجود ندارد؛ زمان، زمان فرشکرت (نوسازی) است که نه در زمان متناهی، بلکه در زمانی بی کران قرار دارد. ویژگی فراگیتیانه ی این دوره به وضوح از این نکته آشکار می شود که کشتن گاو که در زمان عادی و معمول (این جهانی) گناهی کبیره است، در این دوره دیگر گناه نیست.

ادونک (مثال نخستین) و فروشی (فروهر)
ادونک میراثی بازمانده از یک فکر نجومی و زیست شناسی قدیمی است که در هند نیز شایع بوده است. بنابراین فکر، روح مثالی انواع گوناگون موجودات در اجرام سماوی حفظ می شود. مثلا روح گاو در ماه است (یکی از نامهای اوستایی ماه «گئوچیث ره» یا گاو چهره است) و روح مثالی گیاهان در ستارگان. مفهوم فروشی البته عمیق تر و تفسیر فلسفی و اخلاقی آن نیز سهل تر است. این اصطلاح را در گاثاها نمی یابیم (چنان که اصطلاح ادونک نیز در گاثاها نیامده است). ولی در بخشهای به اصطلاح «جدیدتر» اوستا این واژه مقام مهمی می یابد و آن را در سراسر متون پهلوی حفظ می کند. در یشت ۲۶، بند هفت به وضوح میان فروشی و جان تفاوت گذاشته شده است. ظاهرا در آغاز، فروشی (فروهر) تنها خاص قهرمانان و پهلوانان بوده. تحقیقات دکتر بیلی نشان داده و ثابت کرده است که فکر فروشی با نیروی دفاعی که از قهرمان ساطع می شود، همبسته است، و حتی معتقد بوده اند که این نیرو پس از مرگ پهلوان نیز پا برجاست. این فکر که اساسا در آغاز جنبه ی برگزیدگی و اشرافی داشت، کم کم با گذشت زمان مردمی می شود و جنبه ی عام به خود می گیرد، تا آنجا که هر انسان (نیکی) یک فروشی می یابد که نیروی پاسدارنده و دفاعی آن نه تنها پشتیبان اوست، بلکه پشتیبان تمام کسانی است که او بخواهد. «فروشیهای راستکاران» پاسدار امکنه ی مقدس اند. و نیز پاسدار دریاها و دریاچه های اساطیری، هوم سپید و نطفه زرتشت که از آن سوشیانتهای آینده زاده خواهند شد. آنان به ارواح راستکاران پس از مرگ خوش آمد خواهند گفت، و از این نظر شبیه والکوریهای اساطیری ژرمنی اند ولی فروشیها چیزی بیش از والکوریهای ژرمنی هستند. در بخشی از اوستا می خوانیم: «اینک آنها را چنین نذر می کنیم به فروهر (فروشی) زرتشت سپتیمان پاک که در جهان راستی درخواست و ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین با فروهرهای همه پاکان: آن پاکانی که مرده اند و آن پاکانی که زنده اند و آن مردانی که هنوز زاییده نشده اند و به تمامی آنانی که در کار نوکردن جهانند».
می بینیم که فروشیها اینک دیگر همراه فرشته وش تمام انسانهای نیک و پاک گذشته و اکنون و آینده اند. این فروشیها کم و بیش شبیه «فرشتگان نگهبان» در سنت مسیحی هستند. ولی فروشیهای آیین زرتشتی از این هم فراترند. دیدیم که زرتشت، پیامبر و «خدای زمینی» (به گفته ی برخی از بخشهای اوستا) هم فروشی دارد، و این البته شگفت نیست. آنچه غریب و شگفت می نماید اینکه مهین فرشتگان و حتی خود اهوره مزداه هم فروشی دارند. در وندیداد از زرتشت خواسته می شود به فروشی اهوره مزداه نماز برد. در اینجا با اندیشه ای پرکشش رویا روییم که برای خداوند در اعلی مرتبه ی وجود و در بعد «متعالی» هستی قرین یا جلوه ای دیگر قائل است. ولی این نگرش تازه که گویی به تصادف بدان اشارت رفته است، بی هیچ تفسیر و گزارشی، به حال خود رها می شود و فراموش می گردد و این نکته ای است که درباره ی بسیاری از اصطلاحات و مفاهیم اصیل و پرمعنی مزدایی صادق است. قرین و همزاد فرشته وش نیکان و پارسایان، نماد و مظهر آزادی و اختیار نیز است. بنا بر آنچه که در بندهشن آمده (کتاب سوم، بند ۲۱-۲۲) در آغاز هزار دوره (آمیختگی گومیچشن / گومیزشن) اهوره مزداه از فروشیها می پرسد که آیا ترجیح می دهند در عالم غیب و جهان مینو همچنان دست نخورده و مصون از خطر باقی بمانند، یا تن گیتیانه یابند و به جهان مادی هبوط کنند و عملا با اهریمن و شر موجود به نبرد برخیزند. فروشیها راه دوم را انتخاب می کنند.
می بینیم که انسان دو چهره و دو ساخت دارد و انسان حقیقی و یا حقیقت انسان در جهان مادی (گیتی) در واقع همان فروشی اوست، همان «من فرشته وش» اوست که در عین حال سرنوشت و خویشکاری و خویشتن راستین مینوی و متعالی او به شمار می رود. به یک معنی، مسئولیت اخلاقی انسان تعالی جویی یا «مینوی گری» است و گناه چیزی جز خیانت فرشته نیست. با قبول این حقیقت که فرشته بر انسان تقدم دارد، هرگونه بحث متافیزیکی درباره وجود روح و نفس، بی فایده و خارج از موضوع می نماید. در گاثاها واژه ی فروشی نیامده است. ولی در آن فکر دیگری آمده که بی گمان به اسطوره ی قهرمانی والکور – فروشی (که احتمالا ماقبل زرتشتی است) مفهوم و معنی اخلاقی تازه ای بخشید و آن ایده دئنه (به پهلوی دین با یای مجهول) است. علمای فقه اللغه به هزار شیوه ی ناهمساز درباره ی ریشه ی این واژه بحث و جدل کرده اند و همگان کوشیده اند توضیح دهند چرا این واژه به دو معنا به کار می رود. می دانیم که دئنه هم به معنی دین و مذهب است و هم به معنی «روح ژرف» و یابهتر بگوییم به معنی تشخص فرشتگانه ی اعمال انسانی.

برخی از قطعات گاثایی درباره دئنه
«آن کس که راستی را بفریبد، تباهی از آن او خواهد بود: تیرگی بلند دیرپا، خورش بد و بانگ دریغ. چنین خواهد بود روزگارتان ای پیروان دروغ که کردارتان و دئنه تان شما را به آن کشانده است». «ایدون سخن می دارم از آن دو گوهر در آغاز زندگی. آن گوهر پاک چنین گفت به گوهر پلید: نه منش ما، نه آموزش ما، نه خرد ما و نه کیش ما و نه گفتار و نه کردار ما و نه دئنه ما و نه روان ما با هم سازگارند». «آن گاه که به پل چینوت رسند، روانشان (روان بدکاران) و دئنه شان، از هراس می نالند…» «ای اهورا آن راه منش نیک را که به من گفتی، باز نمای. آن راهی که دئنه رهانندگان، (یعنی) کردارهای نیکشان بر آن خواهد خرامید…». در یکی از نسکهای متأخر اوستا، هادخت نسک، آمده است که روان نیکوکار پس از مرگ با دئنه اش، به قامت دختر پانزده ساله ی زیبایی است، دیدار خواهد کرد. در اینجا نیز می بینیم گرایش و بینش اسطوره ای – شاعرانه اندیشه مزدایی موجود مجرد عقلی را به صورت فرشته در می آورد.
با توجه به قطعاتی که نقل شد، دئته را می توان به «اعمال مذهبی» و کردارهای اخلاقی در بعد متافیزیکی آنها ترجمه کرد. اگر می بینیم این کردارها «می نالند و می هراسند» شگفت نیست، چه مزداییان به هر اندیشه ای شخصیت می دادند و آن را گیتیانه می کردند. حتی اهوره مزداه هم فروشی دارد و اینک این نکته را روشن می کنیم. در گاثاها اهوره مزداه صاحب دئنه است و در بندهشن «برترین آگاهی و نیکی»، یعنی برترین کردارهای دینی، دین (دئنه) اهوره مزداه خوانده شده است. معنی و مفهوم اولیه دئنه ظاهرا باید جنبه اخلاقی – مذهبی داشته باشد. این «فعل دینی» است که (همچون کارمای هندو) بدن را می آفریند و به صورت مرئی جلوه گر می شود و برای اهوره مزداه. «نور او»ست و برای انسان «فرشته نور» او. پولیانو معتقد است که این دئنه زرتشت بود که فروشیهای جنگجو (به اعتقاد دومزیل) را بدل به فرشتگان خلاقی کرد. به گمان ما اینکه برای اهوره مزده هم فروشی قائل شده اند؛ جز این نبوده که به او هم آزادی دهند (چه تنها فروشیها آزادی انتخاب دارند). بدینگونه اهوره مزداه نیز به یک معنی به انسان راستکار شبیه است، چه او نیز انتخاب می کند و به گفته گاثاها در آغاز جهان از آن دوگوهر همزاد «این پاک ترین روح، راستی را برگزید».

ثنویت دوگانه در دین و فلسفه مزدایی
انتخاب که مفهوم اخلاقی اساسی مزدیسناست، در واقع انتخاب میان «دو» چیز است. و این مفهوم ما را به بررسی دوگانه باوری بنیادینی که به اعتقاد بسیاری، بنیان اندیشه ی فلسفه ی دینی آیین مزدایی است، می کشاند. در گاثاها آمده است: «آن دو گوهر نخستین که در خوابی ژرف همزاد می نمودند در اندیشه و گفتار و کردار (یکی) نیک و (یکی) بد هستند؛ از میان این دو، خردمندان، نه بی خردان، راه خود برگزیدند… چون این دو گوهر به هم رسیدند نخست زندگی و نه – زندگی را برافراشتند و بر آن شدند که در فرجام بدترین هستی از آن پیروان دروغ و بهترین نیروی روح (منه) از آن پیروان راستی باشد. دروغ باوران از میان این دو گوهر، «فعل» آن بدترین را برگزیدند، ولی آن پاک ترین روح که خود را در ردایی از سنگهای استوار آسمان پوشیده بود، راستی را برگزید و آنان که رامش اهوره مزداه را به راستی خواهند، همان کنند». بدین گونه می بینیم نیک و بد با یک گزینش اخلاقی همراه و پیوسته است. البته در این بخش بسیار کهن اوستا «روح پاک» و یا آن گوهر پاک با اهوره مزداه کاملا یکسان نیست و شاید اهوره مزدای در حال گزینش اوست و یا جنبه «فعلی» اهوره مزداست.
نکته دیگری که اخلاق گرایی بارز دوگانه باوری زرتشتی را آشکار می کند نام «دروغ» (دروج) است که به اصل و مبداء شر داده شده است. البته در اندیشه ی گاهانی موجودات بد و یا «آن گوهر پلید» چنان که در یگانه پرستی رسمی می بینیم «مخلوقات سقوط کرده» خدا نیستند. چنین اندیشه ای در آیین مزدایی بیگانه است. این موجودات یکسره ماهیت و سرشتی منفی و مخرب دارند و بی معنی است که آنها را مخلوق خدایی نیک بدانیم و سرانجام آنها نیز جز عدم نیست. اهریمن در یکی از کتابهای متأخر پهلوی (پندنامه ی زرتشت ) – اگر ترجمه ی آن درست باشد – «هستی ندارد و هیچ چیزی را در خود پذیرا نیست».
در بندهشن نیز حالت غریبی به او نسبت داده اند: پس بوشنی (پس بودی در مقابل پیش بودی که صفت مثبت اهوره مزداست). این اصل اخلاقی البته به شدت جنبه ی «گیتیانه» به خود گرفته است و چنان که گفتیم این مسئله یکی از ویژگیهای بارز اندیشه مزدایی است. نیکی در وهله ی اول و بیش از همه، به معنی پیشبرد و تعالی هستی و زندگی و کشاورزی است؛ همچنین به معنی رشد و فزونی هستیهای نیک مادی هم آمده است (و این واژه ای است که در متون مزدایی بسیار به کار می رود). بنابر کتاب بندهشن (اول، ۲۲) «راستی و راستی هم از همان قوانین جهان مادی (گیتی) تبعیت می کند». اصل اخلاقی در اندیشه مزدایی به مثبت بودن ماده تکیه بسیار می کند. بدکاران بیش از همه، آنانند که هستی را تباه می کنند (در متون مزدایی بارها بر بیابانگردان کوچ نشین و آنان که تولید نمی کنند و احشام را می کشند نفرین شده است). در جهان بینی مزدایی (برخلاف جهان بینی افلاطونی) ماده و جهان مادی به هیچ روی مرحله «فروتر و پست تری» از عالم وجود نیست. به عکس، ماده به یک معنی رشد یافته ترین و کامل ترین جنبه (میوه و بر) «روح» است. این جهان بینی همچنین با آن نگرشی که از گونه ای توحید و خلقت ساده اندیشانه ناشی شده و نه تنها به «یک» خدای شخصی عددی و خلق بی واسطه او، بلکه به مراتب مختلف وجود معتقد است، تفاوت دارد.
در کتاب دینکرت به وضوح آمده است که جهان مادی (گیتی) شأن و ارجی برتر از بهشت (وهشت ) دارد، چرا که در همین جهان خاکی و مرئی و ملموس است که نبرد علیه نیروهای اهریمن بر پا می شود و به پیروزی می انجامد – و این همان نبردی است که کشش و کوشش اندیشمندانه ی (آهنگ منشن) روح را برای رسیدن به سعادت جاودان ممکن می سازد. یکی از برجسته ترین معجزات زرتشت پیامبر، در هم شکستن قالب جسمی (کالپوت / کالبد) دیوان بود. آنان بدون این کالبد، ناقص تر و کم خطرتر و در نبرد ناتوان ترند. در اینجا بار دیگر کارکرد اخلاقی و یا در واقع کیهانی – اخلاقی دوگانگی گیتی – مینو و نقش بنیانی آن آشکار می شود. ماده در نبرد علیه شر لازم و ضروری است. در فصل نخست بندهشن که یکی از دقیق ترین و مفصل ترین گزارشهای آفرینش دوگانه جهان است، اندیشه مزدایی ظاهرا در خلقت جهان به مراتب قائل شده است که برترین آنها «بنها» (مثل، مثالهای نخستین) هستند. حتی در برخی از بخشهای گاثاها به نظر می آید که خداوند نخست پروتوتیپها، گاو نخستین، انسان نخستین و گیاه نخستین را آفریده است.

(ادامه دارد…)

زمان و ادوار آن در دین و فلسفه مزدایی
در مسئله زمان نیز اندیشه مزدایی اصالت و تازگی دارد که آن را هم از اندیشه هندی و هم از تفکر سامی متمایز می کند. می دانیم که هندوان «فرار و رهایی از زمان» را برترین رستگاری و سعادت قصوی می دانید و در توحید رسمی سامی نیز زمان مفهومی «خطی» و برگشت ناپذیر دارد. آیین مزدایی اصولا خصلت فرشته باوری دارد و زمان هم از این حکم خارج نیست. در بندهشن، زمان «انسانی است فرشته وش، جوان پانزده ساله زیبایی با چشمانی درخشان، سپیدگون، بلند بالا، پرتوان که قدرت او از دلیری سرچشمه گرفته است، نه از راه زور و چپاول.» به بیانی دیگر یک مزداپرست برای فهم زمان، مثل ما اروپاییان «بحث» مجرد عقلی نمی کند (از این جاست که محققان اروپایی که از زمان جز مفهوم معهود آن را نمی شناسند در متون مزدایی راجع به زمان این همه «تناقض» پیدا می کنند) بلکه در واقع آن را در عیان می آزماید.
در بندهشن آمده است: «در دین بهی این گونه پیداست که هرمزد، در فراز، در «همه آگاهی» و نیکی بود و در سراسر زمان بیکرانه در نور بود. همه آگاهی و نور، جامه های هرمزدند: گروهی آنها را «دین» خوانند… زمان جامه ها همچون خود هرمزد بیکرانه است و نیکی و «دین» در تمامی زمان هرمزد، بودند و هستند و خواهند بود – اهریمن کند آگاه که خواستش در هم شکستن است، در ژرفنای تاریکی بود. (او بود) و هست، ولی نخواهد بود. در هم شکستن، جامه اوست و تاریکی جایگاه او که گروهی آن را تاریکی بی پایان خوانند». نمایش کیهانی در زمان و مکان پرده از چهره می گیرد، اما زمان اهریمنی تنها از دو آن، گذشته و حال، تشکیل یافته است .زمان و مکان همچنین جنبه متعالی (مینوی) دارند. زمان مینوی را زمان بیکران و بی کناره (زمان اکنارک) یا زمان فرمانروایی دیرپا (زمان درنگ خوتای ) می نامند. زمان (البته نه زمان «مسلسل و ادواری» ما) حتی در قلب مطلق هم می زید. در اندیشه مزدایی میان زمان و ابدیت تناقض چندان روشنی وجود ندارد. باری از مطلب دور نیفتیم و ببینیم «غرض» از زمان مسلسل و زنجیره ای چیست؟ هرمزد نخست مثال و نماد معنوی آفرینش را می آفریند. اهریمن از ژرفنای تاریکی فراز می آید، آن را می بیند. به سویش می تازد تا آن را بشکند و نابود کند.
هرمزد چون ستیزه را ناگزیر می بیند، به خود می گوید: «اگر در نبرد با اهریمن زمان، بریده (مشخص و معین) نباشد، آنچه اهریمن تهدید کرد (پدیست برد) به کردنش تواناست و ستیزه و آمیختگی (نیک و بد) جاودان خواهد پایید. و اهریمن در آفرینش آمیخته برخواهد نشست و آن را از آن خود خواهد کرد». و هرمزد به گناک مینوک (مینوی نابود کننده، لقب اهریمن) گفت: «بگذار زمانی تعیین کنیم و ستیزه را تا نه هزار سال دنبال گیریم». چه او می دانست که با تعیین زمان مشخص اهریمن سرانجام توان خود را از دست خواهد داد. و اهریمن که پایان کار را نمی دانست و نمی دید، موافقت کرد، همان گونه که دو هماورد در نبرد تن به تن موافقت می کنند که از صبح تا فرارسیدن شب نبرد کنند. و هرمزد با خرد همه آگاهش می دانست که در این نه هزار سال سه هزار سال یکسره برکام او خواهد بود، و سه هزار سال دوران آمیختگی است که جهان برکام او و اهریمن است و سرانجام سه هزار سال واپسین، که این نیروی تباهگر ناتوان می شود و هرمزد آفرینش خود را از تهاجم او برای همیشه نجات خواهد داد.زمان مشخص (زمان بریده) یا زمان مسلسل و پیاپی (در طی نه هزار سال ) همچون جهان مادی که این زمان در آن تجلی یافته، جنبه اخلاقی دارد و در پرتو اخلاقی است که مفهوم می شود. این زمان محدود و زنجیره ای به یک جاده ی انحرافی می ماند که در مسیر بی نهایت (زمان لایتناهی و زمان بی کرانه) احداث شده است؛ این چرخشی که در بی نهایت پیدا شده البته جنبه ای بسیار مثبت دارد، چه هدف آن امکان پذیر کردن مبارزه با اهریمن و پیروزی بر اوست. و از اینجا نتایج بس مهم زیر حاصل می آید:

۱- سرنوشت
اگر زمان، یک «جوان زیبا» باشد و اگر بنا بر یکی از متون مزدایی، هرمزد آفریدگار «آن را رنگ کرده باشد»، پس دیگر نمی توان زمان را به مفهوم کانتی کلمه «ما تقدم» ( Apriori، پیش از تجربه ) دانست. زمان امری کاملا عینی است و در واقع عملا با سرنوشت (بخت) یکی و یگانه است. قبلا اسطوره زیبای آزادی اراده ی (اختیار) فروشیها (فروهرها) را ذکر کردیم، البته برخی متون مزدایی نیز (مثلا مینوی خرد، فصل ۸) گرایش به جبر دارند. در اینجا با مسائلی که به شکل گیری تاریخی این اندیشه ها مربوط است، کار نداریم، فقط این نکته را متذکر می شویم که کلام مزدایی مشکل جبر و اختیار را به طور ضمنی حل کرده است. در کتاب وندیداد (۵، ۹، ۳۳) آمده است که «در جهان مادی (گیتی) همه چیز بنا بر بخت (پت بخت) روی می دهد حال آنکه در جهان معنوی (مینو) همه چیز بنا بر کنش آزاد (پت کنشن) است». بخت و سرنوشت چیزی جز جنبه ی عینی و ملموس و زمینی و گیتیانه مثال حقیقی و معنوی و غیبی و مینوی آن (یعنی آزادی) نیست. به علاوه در اینجا نقش دوگانگی هرمزد – اهریمن را هم نباید از یاد برد؛ بدین معنی که اهریمن با خلق هفت سیاره ی بنفرین (یا اباختران که در اندیشه مزدایی موجودات اهریمنی به شمار می روند، برخلاف ثوابت یا اختران و به ویژه بروج دوازده گانه (دوازده کده) که اهورایی اند و «سپهبدان هرمزد» خوانده می شوند) خود را در این بازی می گنجاند و می کوشد سرنوشت موقت انسانها و جهان را تغییر دهد و البته توفیق او هم موقتی است. در اینجا به نکته ی جالب دیگری هم باید اشاره کنیم و آن مفهوم «بغوبخت» (سرنوشت خدایی) یا بهره ای است که خدایان اختصاص دارد و آن را گویی به صورت «پیوست» سرنوشت به قضای مقدر و اصلی می افزایند (و یا بهتر است بگوییم آن را به مظهر زمینی آزادی مینوی انسانی می افزایند) و بدین وسیله به اعمال واقعا شایسته پاداش می دهند و آن را تلافی می کنند. البته در همین متن آمده است که ایزدان به ندرت از این «پیوست» سود می جویند و آن را صرفا در جهان مینوی ظاهر می سازند، چرا که در جهان مادی (گیتی) همه چیز صورت عینی دارد و چه بسا نیروهای اهریمنی آن را نابود کنند. فراموش نکنیم که موجودات معنوی تنها از طریق تجسم خود در جهان عینی و مادی و تنها با تن گیتیانه می توانند وارد میدان مبارزه شوند، و مبارزه هم برد و باخت دارد. البته چنین نگرشی به مسئله ی سرنوشت و اختیار به گونه ای جبر منجر می شود که حتی از جبری که در ادیان رسمی توحیدی است و عده ای بر آن خرده می گیرند، ریشه دارتر است. و این نکته به ویژه در مورد برخی از مکتبهای کلامی مزدایی، مثلا زروانیگری صادق است. در این مکتب هر دو خدا، هرمزد و اهریمن، مقهور قدرت سرنوشت «زمان»اند. زمان (زروان) خدای برتر است و حتی هرمزد با تصویب زمان سرمدی (پت آفرین زمان اکنارک ) دست به آفرینش جهان زده است.

۲- تطهیر گناهان و بازگشت به خدا
زمان کرانمند چرخش یا انحرافی در زمان بیکرانه است و توجه به این نکته ما را در فهم اندیشه «ادوار کیهانی» که خاص آیین مزدیسناست، یاری می کند. با مطالعه ی متون کلامی مزدایی در خواننده این تمایل ایجاد می شود که وقایع و رویدادهای «پیش – تاریخی» را با وقایع پایان جهان مربوط انگارد. قهرمانانی که در آفرنیش جسم معادی (تن پسین) دست اندرکار خواهند بود، در واقع همان قهرمانانی هستند که در سپیده دم وجود، در اسطوره ی پیدایش ظاهر شده بودند. منجی عالم (سوشیانت) و یا بهتر بگوییم سه منجی رستاخیزی، پسران نخستین «حامل وحی» یعنی زرتشت اند. آنان در واقع خود زرتشت هستند و برای توجیه این فاصله دراز زمانی اسطوره «تخمه» زرتشت که به نحوی معجزه آسا در دریاچه ای به دست فروشیها (فروهرها) نگهداری می شود ساخته شده است. آغاز همان پایان است. در زمان کرانمند و ادواری، دایره ناگزیر به روی زمان بیکران بسته می شود. کیومرث (گیومرث) نخستین انسان، پیشین – انسان، نخستین انسان رستاخیزی برانگیخته نیز خواهد بود. جمشید (یم شیت) قهرمان باستانی، در آن دور دست تاریخ و رجمکره (شبیه کشتی نوح) را ساخت تا انسانها را از داوریهای سخت روز واپسین نجات دهد، گذشته و آینده، اگر از منظر مینویی بنگریم، گویی در حال جاوید یگانه شده اند. فرشکرت، نوسازی جهان و پاکی و بازگشت به خدا، اگر مینوآنه (مینوکیها) بنگریم قبلا در گذشته رخ داده است. (در برخی از متون مزدایی وقایع آینده با فعل ماضی آمده است). زمان فیزیکی همچون «وقفه و درنگی» در زمان متافیزیکی است و سرانجام نیز به اصل خود باز می گردد. تمام رویدادها در این دوره ی «وقفه» اگر فرجام شناسانه بنگریم، قابل توجیه است. پیروزی ایزد سهم (ترس و بیم) بر دیوان، در آغاز تاریخ لازم بوده است، چه بدون آن رستاخیز و زندگی اخروی ممکن نمی بود.
ذکر این نکته نیز جالب است که تن پسین، جسم معادی یا زندگی اخروی، هر چند که قالبی مینوی و مثالی دارد، ولی تن و جسم «واقعی» است، ولی البته جهان «تازه شده» صرفا المثنای جهان مینوی آغاز خلقت نیست که بی اندیشه، بی حس، بی حرکت همچون نطفه در رحم بود. برعکس، فکر مثبت بودن زمان و اینکه حتی در ابدیت هم زمان – زمان بیکران – وجود دارد، به این جهان نو، رنگی از تازگی و زندگی واقعی می دهد و این همه اجر مبارزه ای است که موجودات خاکی تن به آن داده اند. در این زمینه، بیش از این پیش رفتن خطر کردن است. زیرا همان گونه که قبلا نیز گفتیم، حتی متون مزدایی هم در اینجا خواننده را در حال انتظار رها می کنند. جای بسط و تفصیل کلامی و فلسفی این کشف و شهودات پرجاذبه و پرمعنی در این متون خالی است.

۳- اخلاق
البته اخلاق مزدایی را صرفا نباید محدود به اخلاق پهلوانی مبارزه در پهنه ی کیهانی دانست. این مبارزه هم مثل هر مبارزه دیگر که میان دو تن در نبرد تن به تن انجام می گیرد، مبارزه ای آزادانه است و مبارزه ای است که چه بسا انسان در آن از پای درآید؛ ولی از آنجا که زمان یک فرشته است، مبارزه نیز در پهنه این زمان فرشته وش صبغه ی «تعهد و التزام» متافیزیکی و متعالی به خود می گیرد و از اخلاق دنیوی روزمره فراتر می رود. مسئولیت متافیزیکی – اخلاقی هر فرد مزدایی بدان حد است که خود را در این سرود گاثاها شریک می داند: «باشد ما نیز از آنانی باشیم که جهان را دگرگون می کنند». البته، در عین حال و به همین دلیل، اخلاق مزدایی که ریشه در زمان عینی دارد، اخلاقی است به شدت «دیگر مدار» و فاقد استقلال ذاتی و از این رو نه تنها با اخلاق مستقل خود مدار جدید متفاوت است، بلکه با اخلاق خدا مدار ادیان توحیدی و رسمی نیز تفاوت دارد. اخلاق مزدایی هنوز هم با واقعیتهای نیمه اسطوره ای و دوگانه بینی اخلاقی که همواره در خطر افتادن در دوگانه بینی کیهانی است، رابطه ناگسستنی دارد. به عبارت دیگر، از نظر مزداییان نیک و بد معنایی بس فراتر از معنای متعارف آن در نزد ما دارد. بسیاری از اشیاء و موقعیتها ذاتا شر و اهریمنی هستند. نه تنها بیابانگردان، بلکه تمام غیر ایرانیان (انیران) در قیاس با ایرانیان شر مجسم هستند. حشرات و خزندگان هم پلیدند. در واقع گوهر طبیعی برخی از موجودات از نظر متافیزیکی و از اصل و ریشه اهریمنی است.
برخی از شخصیتهای تاریخی مثل اسکندر مقدونی و افراسیاب تورانی هم چیزی جز آفریدگان شیطان نیستند. آیین مزدایی به این مسئله که در دوره «آمیختگی» چه میزان «شر» در آفرینش اهورایی نفوذ کرده است، با یک دید عینی و با طبقه بندیهای پر طول و تفصیل پاسخ داده است. البته ذهنهای وقادی هم بوده اند که درباره «منشاء» شر تفکر کرده اند، مسئله ای که متون سنتی مزدایی آن را به صورت یک پیش فرض مسلم، بی توضیح گذارده اند و یا اصولا نیازی به توضیح آن حس نکرده اند. و از اینجا بود که آیین زروانی پا گرفت: مکتبی کلامی – فلسفی که به اعتقاد برخی از مستشرقان اروپایی خود یک مذهب مستقل واقعی است. اندیشه مزدایی برای حل این مسئله، یعنی منشاء شر دست به دامن اسطوره سازی شد و آن اسطوره «شک» نخستین خدای زمان (زروان) است، شکی که از آن اهریمن، همزاد شرور هرمزد، زاده شد.
در این مکتب، البته بنا بر برخی تحقیقات جدید، کم کم این تمایل نضج گرفت که میان دو مکتب دوگانه باوری که ذکر آن رفت (دوگانه باوری مزدایی و افلاطونی) گونه ای اتحاد برقرار کند؛ بدین تفصیل که جهان مادی و قلمرو جسم را با آفرینش اهریمنی یکی انگارد. البته این گرایش در آیین زروانی همچنان مضمر و مبهم ماند، ولی در مانویت، درست با همان حال و هوای غنوصی (گنوستی سیسم)، صورت کمال پذیرفت و زروان نام خدای متعال شد و هرمزد به مرحله ی انسان ازلی تنزل یافت. ولی چنین یگانه انگاری یکسره قالب و نسج زنده ی اندیشه ی مزدایی را در هم می شکند و از این روست که مانیگری همواره به عنوان خطرناک ترین و شیطانی ترین بدعت شناخته شده است.

دایرت المعارف طهور

الهه ها در ایران باستان (۱و۲)

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - شهریور - ۱۳۹۰

پیش از ظهور زرتشت آریائیان در قالب زروانیگری، مهرپرستى نیز اختیار کرده بودند.کلمهٔ مهر را دارمستتر به معنى دوستى و محبت می داند. یوستى میگوید که مهر واسطه و رابطهٔ فروغ محدث و فروغ ازلى و به عبارت دیگر واسطهٔ بین آفریدگار و آفریدگان است. در گاتها کلمهٔ میترا به معنى عهد و پیمان آمده است. مهر در اوستا از آفریدگان اهورامزدا محسوب شده و ایزد محافظ عهد و پیمان است و از این رو فرشتهٔ فروغ و روشنائى است تا هیچ چیز بر او پوشیده نماند. ماه هفتم سال و روز شانزدهم هر ماه و یشت دهم اوستا و جشن مهرگان مخصوص او است. کیش مهر از ایران به بابل و آسیاى صغیر رفت و سپس پرستیده شد و به این گونه آئین مهرپرستى پدیدار گشت. در کتیبه هاى هخامنشى میثر (Mithra) آمده که تلفظ اوستائى مهر است.
در سانسکریت میترا (Mitra) و در پهلوى میتر (Mitr) و در پارسى مصطلح امروز مهر خوانده می شود. کهن ترین سند نوشته شده الواح گلینى است متعلق به ۱۴۰۰ سال پیش از میلاد مسیح که در کاپاتوکا (Kapatuka) از شهرهاى آسیاى صغیر، در محلى به نام بغازکوى پیدا شد. در کنار نام این دو خدا، نام دو خداى کهن هند و ایرانى ایندرا Indra) نساتى (Nasatya) نیز آمده است. در اوستا میترا مقام شامخى دارد و در زمان پیش از اوستا و رستاخیز زرتشتی، بزرگترین خدا به حساب می آمد. وقتی از ایران باستان صحبت می شود یعنی ایران قبل از تاریخ نوشته شده یعنی تقریبا قبل از سلطنت مادها بر قسمتی از ایران. ایرانیان باستان دارای الهه ها و یا به تعبیر ما فرشته های بسیاری بودند دقیقا مانند عقاید دین های مختلف امروزی که به فرشته مرگ و یا فرشته پیغام رسان و …اعتقاد دارند. و هر الهه یا فرشته با نامی خاص شناخته می شد و تقریبا شبیه به خدایان یونانی با این تفاوت که ایرانیان به خدای یگانه که معمولا به اسم اهورا مزدا از آن یاد می شد اعتقاد داشتند.

بعضی از الهه های ایران باستان
بعضی از الهه های ایران باستان عبارتند از:
میترا (الهه مهر)
آناهیتا ( الهه باران)
خشاتریا (الهه جنگ)
آذر ( الهه حرارت و گرمی آفرین)
ایندرا ( الهه خشم و قهر)
وایو (الهه طوفان)
بزرگترین و قدرتمندترین الهه ها در ایران باستان میترا بود میترا یا مهر به همان معنایی به کار می رفت که امروزه بکار می رود واژه مهربان به معنای شخصی که نگهدار مهر است امروزه نیز بکار می رود.
آناهیتا الهه بارندگی و رویش و زایندگی بود که به اراده و تدبیرش باران فرو می آمد رودها به جریان می آمدندگیاهان می روییدند و حیوانات و انسانها زاد و ولد می کردند رحمت آناهیتا شامل تمام موجودات زنده میشد و ازین جهت یک ذات مقدس برای تمام ایرانیان بود. خشاتریا خدای جنگ آور بود به ایرانیان فنون نبرد و ساخت جنگ افزار را یاد میداد و به آنها می آموخت در برابر مهاجمان چگونه از خود دفاع کنند. آذر حرارت و گرمی آفرین بود چون انسانها را دوست میداشت با حرارتش خانه های آنان را گرم می کرد گوشت را می پخت و اهریمن ها و حیوانات موذی را از آنها دور می کرد.

میترا، مهر، میثر
میترا که به معنای رفیق و همدم و یکدل و یاری کننده است، خدای نگهبان آفتاب و نام یکی از ده آتش (دریسناهات ۱۷ فقره ۱۱ چند قسم آتش تشخیص داده شده و به هریک جداگانه درود فرستاده شدهاست) و نیز نام یکی از اپ سرها است که دسته ای از فرشتگان مونث آسمانی هستند که همسران گنده رو هستند که آنان نیز گروهی از موجودات فوق طبیعی و افسانه ای به حساب می آیند و بالاخره نام یکی از آدیت ی هاست که گروهی از خدایان آسمانی هستند. آدیتها فرزندان آدیت بوده و جزو هفت خدایانی هستند که در آسمان زندگی کرده اند و مافوق آنها وارونه است. که برشش خدا سروری دارد و آدیت خوانده می شود، و میترا بلافاصله پس از او قرار دارد. میترا خدای روشنایی و نور و خدای موکل روز است. برای این دو خدای شب و روز، مراسم مشترکی برپا می کنند. میترا خداوند آبها و دریاها نیز هست و یکی از صفاتش اود- دام یعنی محاصره کننده است و همسرش وارونی الهه شراب است و در اساطیر گاهی با نامهای چون سورا یا ماد نیز خوانده می شود .میثر دارندهء دشتهای فراخ، از تمیزکارهایی که مردمان انجم می دهند بخوبی آگاه است، هزار گوش برای شنیدن و هزار چشم برای دیدن دارد و از فراز نای آسمان، همواره بیدار و ناظر اعمال مردمان است. مهر تنها ایزد روشنائی و پیمان نیست، بلکه ایزدجنگ و پیروزی نیز هست. میثر در هیات خورشید نمایان نمی شود و برخلاف آنچه می پنداریم خورشید نیست، بلکه روشنائی و انوار زرین خورشید است. پیش از آنکه خورشیداز پس کوه هرا سربرکشد، وی با جامهء زرین و زینت هایش از آن بلندی کوه به نگرشهمهء کشورهای آریائی می پردازد. این ایزد نیرومند، بزرگی و شکوه می بخشد، شهریاری و سلطنت و پیروزی می بخشد، البته به کسانی که از روی خلوص اهورامزدا را بستایند.
میثر یا مهردر اوستا، نموداری از خلق و خوی ایرانی مزدائی را نشان میدهد. وی دشمن بی امان دروغ و دروغگویان است. هیچ کس، اعم از رئیس خوانواده، کدخدا و شاه و گدا دروغ نباید بگوید، چون مهر بیش از هرچیز و هر خلافی از دروغ آزرده می شود، به همین جهت هرجا که دروغ باشد وی به تندی بدان سو فرود آمده ودروغگویان را به سختی کیفر می دهد. او را باید ستایش کرد که بخشندهء سود و ثروت و پیکرش تجسم کلام مقدس مهر ایزدی است که شکوه و حشمت می بخشد. آنچه جلب توجه می کند و مسلم می نماید این است که میثر یا مهر نیز در اوایل بهار زندگی جدیدی به خود می گیرد. کشته شدن گاو به دست او منجر به تجدید حیاط در طبیعت می شود و سپس در آغاز زمستان ناگهان ناپدید شده سوار بر ارابه اش با آسمان بالا می رود. موردی که جای بسی شگفتی است، زایش مهر است، چون وی از پاره سنگی متولد می شود. لیکن لوحی یافت شده که میترا را در حال زایش از یک درخت نشان می دهد. او ابتدا در شکم درخت جای دارد اما بعد شاخه ای شکفته میترا مانند گلی از آن متولد می شود.

میترا معروف ترین ایزد در میان ایزدان ایرانی
میترا معروف ترین ایزد در میان ایزدان ایرانی است. و دلیلش هم تا اندازه ای به گسترش و محبوبیت میترائیسم در امپراتوری روم است. واژه ی اوستایی میژه به معنی: پیمان، قرارداد، قول و قرار است. دریشت ۱۰، مهر یشت، میترا ناظر بر انسان ها و اعمال، توافق ها و قراردادهای آنهاست. او انسانها را به راه راست (اشه) هدایت می کند و آنها را از حمله در امان نگاه میدارد. در مقام ایزد کنترل کننده ی نظم کیهان – یعنی شب و روز و تغییرفصول – با آتش و خورشید در پیوند است و سرانجام هم در ایران و هم در هند به عنوان ایزد خورشیدشناخته شده :” نخستین ایزمینوی که پیشاز خورشید فنا ناپذیر تیز اسب در بالای کوه هرا [کوه های البرز] برآید، از آنجا (مهر) بسیار توانا تمام منزلگاه هان آریایی را بنگرد. (یشت ۱۰، ۱۳)
یکی از خصوصیات متعدد میترا مفهوم داوری است: او وفاداران را حفاظت و پیمان شکنان را مجازات میکند. او در این زمینه با جنگجویان پیوند دارد، و سوار برگردونه ای است که اسبان سفیدی آن را به حرکت در می آورند. او نیزه ای سیمین دارد، زره زرین می پوشد و مسلحبه تبرها و خنجرهای زرین است. دارای دشت های پهن است. کسی که از کلام راستین آگاه است، زبان آوری که دارای هزار گوش است، خوش اندامی که دارای هزار چشم است. بلندبالایی که در بالای برج پهن ایستاده، زور مندی که بی خواب پاسبان است. (یشت ۱۰، ۷) تا به امروز موبدان زرتشتی جدید،گرز میترا را دریافت می کنند تا در مبارزه با شر یار آنها باشد .جشن میترا، میتراکانا (مهرگان جدید) به منظور بزرگداشت اعتدال پاییزی برگزار می شود. ماه کنونی مهر به نام خدای میترا نام گذاری شده است. یکی ازمهمترین وظایف میترا، حفاظت از خورنه یا فره است که اپام نپات یا ایزد آب او را یاری می دهد.

تیشتر، ایزد باران
تیشتر، ایزد باران، در قالب ستاره ی شعرای یمانی تجسم پیدا می کند. دشمنان او جادوگران دژیائیریا (محصول بد) و از آن بدتر اپوشه یا خشکسالی هستند .وی همچون ایزدی تصویر شده که از سرچشمه ی همه ی آب ها، دریای وروکشه، بر می خیزدو آب ها را میان کشورها تقسیم می کند. آن گاه اب اسپنتمان زردشت! تشتر رایومند فرهمند به پیکر اسب سفید زیبایی با گوش های زرین و لگام زرنشان به دریای راخ کرت فرود آید؛ به ضد او دیو اپوش به پیکر اسب سیاهی به درآید. یک (اسب کل) با گوش ای کل، یک (اسب ) کل با گردن کل، یک (اسب) کل با دم کل، یک گر مهیب. هر دو ای اسپنتمان زردشت! تشتر رایومند فرهمند و دیواپوش به هم درآویزند … (یشت ۸ ،۲۲-۲۰) ایزدباران ها موفق می شود دشت های سراسر جهان را سیراب سازد و و بخاری که از دریا برمیخیزد، با نیروی باد به شکل ابرها به پیش حرکت می کند. چهارمین ماه تقویم ایرانی به نام خدای تیشتر، تیر نامیده می شود و جشن تیرگان در گرامی داشت جشن باران است. در این جا می توان به باران آور بودن خدای تیشتر (تیر) و تقارن آن با آغاز گرما توجه نمود.

هومه خدای تندرستی
هومه (هوم) (سومه ودایی) ایزدی است که تندرستی و قوت می دهد و به محصولات و فرزندان برکتارزانی می دارد. هوم نام گیاهی است که توانایی شفابخشی دارد، و باور بر این استکه از جنس افدرا است. شیره ی این گیاه قدرت های ماورا طبیعی اعطا می کند و تاثیرمسمومیت زداینده دارد. گمان می رفت که این ایزد قدرت کافی برای غلبه بر هر دشمنی را اعطا می کند.در واقع هنگامی که کوی هوسروه (کی خسرو) پادشاه تورانی فرانرسین (افراسیاب) را شکست داد، از یاری مادی هوم برخورداربود.

نشانه א صلیب (چلیپا) شکسته
این نشانه א که صلیب (چلیپا) شکسته نامیده شده است، در حقیقت صلیب شکسته نیست. این نشانه آریائى است، زیرا در ایران و هند هزاران سال پیشینه دارد. این نشانه א نخستین بار در حدود خوزستان یافت شده و مربوط به هفت هزار سال پیش از میلاد می باشد به این ترتیب پیشینه تاریخى آن در ایران بسى کهنتر از پیشینه آن نزد آریائی هاى هند است و هرتسفلد (Herzfeld) آن را گردونه خورشید نامیده است. در گرمى (Germi) مغان آذربایجان گورهاى خمرهاى از دوره اشکانى به دست آمده که در میان آنها پارچهاى بسیار زیبا یافت شده است که داراى این نقش می باشد. همچنین این نگاره بر دهانهٔ پارهاى از خمره هاى سفالین که مردهها را در آن می گذاشته اند دیده شده است در مواردى دیگرى چون جام تپه حسنلو، جام زرکلاردشت، گردنبند عقیق مربوط به دورهٔ اشکانی، گردنبند زرینى مربوط به ۷ هزار سال ق م در رودبار گیلان این نگاره به چشم می خورد.
گردونه خورشید نخست به این شکل א بوده و کم کم خطوط منحنى از بین رفته گاهى به صورت + و گاهى با خطوط شکسته ولى با زاویه هاى ۹۰ درجه ترسیم شده و شکل هندسى و ترکیب کامل یافته است. اقوام باستانى بسیارى از جانوران را می پرستیده اند و از همین جا توتمیسم (Totemisme) پیدا شده است. یکى از این حیوانات بز کوهى است که مظهر سودرسان طبیعت، یعنى خورشید بوده است این نقش بر ظروف بازمانده از سده هاى پیش از میلاد دیده شده و مهمتر از همه رابطه اى است که مردم باستانى میان هلال ماه و خورشید و شاخ بز کوهى قرار داده بودند. در بسیارى از سفالها در میان انحناى شاخ این جانور و نیز بر پشت آن نشانه + یا א دیده مى شود. مثلا بر لیوان سفالین مربوط به ۳۱۰۰ سال پیش از میلاد که در سیلک کاشان به دست آمده نگاره + در زیر انحناى شاخ گوزن پیدا است.

نشانه گردونه مهر در کتاب مذاهب بزرگ جهان
در کتاب مذاهب بزرگ جهان تصویرى است که از کف پاى بودا و بر آن نگاره هائى است که شناساننده و باورها و آئین و سمبولهاى او است از جمله بر چهار انگشت پاى وى نشانه گردونه مهر دیده می شود. شمال و شمال باخترى ایران مرکز مهرپرستان بوده است. پلوتارک (پلوتاریک یا پلوتارخوس – Plutarkus = در سال ۴۶ پس از میلاد زاده شده و در سال ۱۲۰ در گذشته) می گوید: هرمزد در عالم معنوى به نور همانند است و اهریمن به تاریکى و میان این دو مهر قرار دارد. زرتشت براى گسترش مزداپرستى از اهمیت ایزدان دیگر کاست و مهر را که پایهٔ خدائى گرفته بود یکى از ایزدان کیش خود به شمار آورد. با نگرش به اینکه نشانه گردونه مهر به شاهین و فروهر هم بسیار نزدیک است می توان پنداشت در زمانى که از اهمیت مهر کاسته شده نشانه مقدس میترائیسم رفته رفته به شاهین مبدل شده و این شاهین و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوى و روحانى این نشانه را گرفته و مظهر فر و شکوه مینوى گردیده است.
هم اکنون این نقش را به گونهاى دیگر بر کاشى کارى سر درب خاورى آرامگاه بایزید در بسطام می توان دید.میترا به معناى رفیق و همدم یکدل و یاری کننده است. آدیتها فرزندان آدیت (Adit) بوده و جزء هفت خدایانى هستند که در آسمان زندگى کرده اند و مافوق آنها وارونا است. (Varunan) که برشش خدا سرورى دارد و آدیت خوانده می شود، و میترا بلافاصله پس از او قرار دارد. در کتب هندوئی، میترا در شکل و هیئت خداوند خورشید کمتر ظاهر می شود، که مشهورترین آنها سورى (Surya) یا سویترى (Savitri) است که خود هفتمین آدیتی نیز هست. وارونا، خداى آسمان و رب النوع شب نیز هست. میترا خداى روشنائى و نور و خداى موکل روز است. براى این دو خداى شب و روز، مراسم مشترکى برپا مى کنند.

(ادامه دارد…)

میترا و وارونا از خدایان کهن هندوها
میترا و وارونا از خدایان کهن هندوها هستند و گاهى آنها را بزرگترین خدایان خوانده با اورانوس (Uranos) یونانیان برابر می دانند. میترا، خداوند آبها و دریاها نیز هست و یکى از صفات او اود – دام (Ud-dama) یعنى محاصره کننده است و همسر او وارونى (Varuni) الهه شراب است و در اساطیر گاهى با نامهاى چون سورا (Sura) یا ماد (Mada) نیز خوانده مى شود.

رابطه میترا و گاوکشى در تأویلات اساطیری
در تأویلات اساطیری، به ویژه با وجود مشابهاتى در اوستا و منابع پهلوى و آئین مهر بین میترا و گاوکشى رابطه اى مى توان دید. خدایان در صدد برآمدند گاو مقدس را که وهجرگا آفریده بود از بین ببرند و سرانجام همین کار را کردند. کشته شدن گاو مقدس و جارى شدن خون او بر روى زمین موجب رستاخیز طبیعت و بهوجود آمدن انواع جانوران و گیاهان شد. بعدها در پرده هاى نقاشى در مهراب(مهرآب – دریا پنجرهاى که به طرف آفتاب باز مى شد و مؤمنان به طرف خورشید اهورامزدا را پرستش مى کردند (به معناى مکانى به طرف خورشید)) همهٔ مهرابه ها با تغییراتى جزئی، قربانى کردن گاو را ترسیم کردند. غار با سقف نیلگون و تزئین ستارهای، کنایه از آسمان و کل جهان بود و به همین جهت محل ورود و حواشى غار را با گل و گیاه تزئین می کردند و جریان آبى را به داخل مهرابه جهت شستشو برمی گرداندند. همین امر باعث شد که در فصل بهار قربانى گاو انجام شود و چنین تفسیر گردید که اگر خون گاو بر روى مزارع و دشتها و بیشهزارها بریزد، طراوت و فراوانى در طبیعت از سر گرفته مىشود. دم گام داراى نقش موثرى است، زیرا خوشه هاى گندم از آن تولید مى شود. پس از رستاخیز بهار و گذر تابستان و پائیز، ناگهان زمستان همه چیز را تباه مى کرد، سبزى و طراوت و شادابى و زندگى طبیعت خاموش و راکد مى ماند، اما با طلیعهٔ بهار، قتل گاو منجر به آفرینش دوبارهٔ زندگى بر روى زمین مى شد. در بابل، سومر، چین، ژاپن، سوریه، روم، یونان، مصر، هند و جاهائى دیگر این روایت و همانند آن موجود بود. و به تدریج کشتن گوسفند و بز و خروس باب شد. به موجب بندهش و برخى دیگر از منابع پهلوى چون زمینه خرد، جاماسپنامه و دینکرد، اهریمن به نخستین آفریدهٔ اهورامزدا در نبرد میان خیر و شر دست یافت و گاو کشته شد، آنگاه از خون و پیکر آن انواع گیاهان و جانوران در پهنهٔ زمین به وجود آمد و آنگاه که اهریمن در صدد برآمد که نطفهٔ گاو را از بین ببرد، نطفه به کرهٔ ماه انتقال یافت، به همین سبب رویش گیاه و ازدیاد نسل جانوران با ماه پیوند یافت. این روایات از ایران به اروپا رفت و رازها و ابهامات تازهاى بر آن افزوده گشته گاوکشى و گوسفندکشى در آنجا رونق گرفت. میثر یا مهرنیز در اوایل بهار زندگى جدیدى به خود می گیرد. کشته شدن گاو به دست او منجر به تجدید حیات در طبیعت مى شود و سپس در آغاز زمستان ناگهان ناپدید شده سوار بر ارابه خود به آسمان بالا می رود. موردى که جاى بسى شگفتى است، زایش میترا است، چون وى از پاره سنگى زاده مىشود. لیکن لوحى یافت شده که میترا را در حال زایش از یک درخت نشان می دهد. او ابتدا در شکم درخت جاى دارد اما بعد شاخه اى شکفته میترا مانند گلى از آن تولد می شود.

کیش میترایی و آئین مسیحیت
افسانه هاى آتتیس (Attis) و آدونیس (Adonis) و ازیریس (Osiris) شباهت تامى با اسطورهٔ میترا دارند. غسل تعمید مسیحیان، ظرف آب متبرک در کلیسا، سقاخانه ها و حوضچه هائى که در مدخل مساجد و تکیه ها برپا میکردند همه از یادگارهاى کیش میترا است، زیرا که در مهریشت به روشنى از غسل و شستشو در آئین میترا یاد شده است.آئین مسیحیت از کیش میترا متولد شد. همانطورى که در مهرابه ها چشمه آب جارى بود، مسیحیان نیز روى بدنهٔ تابوتهاى آنها صحنهٔ جارى شدن آب از چشمه به وسیلهٔ موسى کلیم را حک مى کردند.(در سفر خروج باب هفده آیه هاى ۷-۳ چنین آمده که یهودیان پس از خروج از مصر دچار بى آبى شده و با موسى معارضه کردند. موسى به خدا متوسل شد که این قوم مرا سنگسار خواهند کرد، اندیشهاى بساز. خدا گفت عصایت را به صخرهٔ هوریب (Horib) بزن تا آب روان شود و موسى چین کرد. بعد قدیسان ادیان رواتى در معجزهٔ بیرون آوردن آب از زمین یا سنگ ساختند و این کار از معجزات به شمار آمد.) در نقشها و تابلوهائى که یافت شده، مرشد مهری، یا مغان میترا، در حال تعمید مؤمنان مشاهده می شود. علت اصلى اهمیت فوق العادهاى که براى شستشو در رم قایل می شدند همین اعتقاد به میترا بود. ماهى نیز یکى از نشانه هاى مسیحى بود که در قرون ابتدائى براى شناسائى هم چون رمزى از آن بهره می جستند. این نیز چون غسل تعمید، نشان و رسمى بوده از کیش میترا. در یکى از مهرابه هاى اروپا، برابر پاى میترا یک ماهى نقش شده و این رمز و نشان مسیحیت، نشانهاى است از کیش میترا. بسیارى از رموز و اسرار میترا برخلاف آنچه مشهور شده، اصل و بنیان ایرانى خود را حفظ کرده است. آنچه امروزه به نام غسل تعمید میان مسیحیان متداول است مانند بسیارى از مراسم و آداب دیگر، از آریاها اقتباس شده است.
ناگفته نماند که این عمل در زمان اقتباس در میان اقوام آریا بسیار کهنه و زمان گرفته بود. در هند، تبت، روم، یونان و مصر نیز که بعدها غسل تعمید رایج شد، این آئین را از ایرانی ها گرفته بودند. در تبت، چون چند سالى از تولد کودک مى گذشت، طى مراسمى در معبد و در برابر آتش به غسل تعمید او اقدام مى شد. بهنام نامى خورشید، کودک را در حالی که سرودهاى مقدس مى خواندند سه بار زیر آب فرو برده بر او اسمى می نهادند و علامت صلیب را بر سینهٔ تعمید یافتگان نقش مى کردند. نکتهٔ مشترک آن بود که در این مراسم به نام خورشید، به خداى خورشید متوسل مى شدند. غسل تعمید فقط در ایام کودکى انجام نمی شد، بلکه در سنین بلوغ نیز جوانان را غسل تعمید مى دادند تا از گناهان و آلودگی ها برى شوند و این غسل حکم آن را داشت که تولید مجدد یافته باشند. میان زرتشتی هاى قدیم و ایرانیان پیش از اشوزرتشت نیز غسل تعمید کودکان در مهرابه ها و آتشکده ها مرسوم بود. در مهرابه ها برابر آتش، به نام خداى خورشید، کودکان توسط مغان در آب فرو برده شده پس از آن نامگذارى می گردیدند.اساس تثلیث مسیحیت نیز مبتنى است بر تثلیثهائى که از هندوان و ایرانیان گرفته شده است.

تثلیث میترائى
تثلیث میترائى عبارت است از: میترا و کوتس (Kotes) و کوتوپاتس (Kotopates). کوتوس و کوتوپاتس که به اسم کوت (Kot) و کوتوپات (Kotopat0 نامیده مى شوند نقش دو جوانى که هنگام تولد میترا از صخره در آنجا حضور دارند. مهرپرستان این دو جوان را دو شبان مى دانند. در بیشتر نقش هائى که از میترا یافت شده این دو شبان حضور دارند که یکى از آنها در طرف راست میترا و دیگرى طرف چپ او است و هر کدام مشعلى در دست دارند. مشعل کوت به سوى آسمان افراشته شده و کنایه از طلوع آفتاب است و مشعل کوتوپات به سوى زمین سرازیر است که کنایه از غروب آفتاب می باشد و خود میترا در میان خورشید به هنگامى که میان آسمان مى درخشد. در متون اوستائى و منابع پهلوی، میترا ایزدى است که در رویداد قیامت و مسأله سنجش اعمال در روز واپسین و داورى در کار ارواح دخالت دارد. چنانکه در مهریشت وى داور ارواح مردگان خوانده شده است.
در اوستا، میترا و خورشید به هم بسیار نزدیک هستند. وظیفهٔ میترا پس از قربانى کردن گاو در روى زمین تمام شده آمادهٔ معراج و بالا رفتن به آسمان مى شود. اما پیش از آنکه به معراج برود مجلسى براى شام ترتیب می دهد که شام آخر نامیده شده و در واقع به شکرانهٔ پیروزى میترا و تودیع او با یاران انجام گرفته است. مسیحیان به طور کلى همهٔ مراسم و آداب میترائیسم را به خود منتسب ساختند. مراسم عشاء ربانى و شام مقدس، که در آن عیسى مسیح با حواریون خود شام خورد و پس از آن به صلیب کشیده شد و به آسمان صعود فرمود، همه و همه از مراسم میترائیسم گرفته شده است.

هفت مقام روحانى
هفت مقام روحانى به ترتیب عبارتند از: نخست مقام کلاغ (Corax) که آن را پیک نیز مى گویند، دوم مقام کریفیوس (Cryfios) یا کریپتوس (Cryptus) که به معناى پنهان و پوشیده است، سوم مقام سرباز (Miles)، چهارم مقام شیر (Leo) پنجم مقام پارسى (Persis-Perses)، ششم مقام خورشید (Heloodromus)، هفتم مقام پدر (Pater) یا پدر پدران (Pater – Patrum). چون پیروان میترا از زبان یونانى هم استفاده مى کردند در نامگذارى این هفت مقام نیز زبان یونانى را به کار گرفته اند. میترا پس از کشتن گاو و ضیافت مقدس، با گردونهٔ آفتاب به آسمان صعود کرد که به زعم آریائیان هنگام رستاخیز به عنوان یک ناجى یا سوشیانت به زمین باز خواهد گشت.
در کیش مانى نیز میترا نجات بخش جهان در رستاخیز پیش از اشتعال جهان معرفى شده است. میترا در آسمان هادى ارواح مؤمنان است. ارواح بایستى از هفت سپهر بگذرند تا سرانجام در فلک هشتم منزه و پاک به وسیلهٔ اهورامزدا وارد نور محض شوند. براى مؤمنان رسیدن به مقام والا مستلزم آن بود تا هفت دورهٔ تصفیه و تزکیه را بگذرانند. کسانی که از مرحلهٔ ششم گذشته به مقام هفتم مى رسیدند بسیار اندک بودند، ولى اینان بودند که به وسیلهٔ خود اهورامزدا و میترا در فروغ جاودانى و آخرین پایهٔ آسمانى جاى می گرفتند.

- مقام اول، مقام خدمتکاران مهرابه بوده است. کسانى که می خواستند در زمرهٔ پیروان درآیند، زیر نظر پدر مقدس به جرگهٔ مؤمنان پذیرفته می شدند.
- مقام دوم، کریفیوس بود که برخى از پژوهندگان آنرا مقام کرکس معرفى کرده اند. باید این مقام را مقام پوشیدگان دانست. در تصوف و عرفان اسلامى ایران، این مرحله یکى از درجات سلوک است که به اتحاد خالق و مخلوق اسلامى ایران، این مرحله یکى از زنان را در آئین راهى نیست.
- سومین مقام، منصب سرباز است. در متن اوستائى مهریشت، میترا خداى شکست ناپذیر جنگ است و سربازان و جنگاوران در آوردگاه از او یارى مى جویند و میترا نیز بهسرعت به یارى آنها مىشتابد. جنگاوران مهر آئین، همواره پیروزى را از آن خود مى دانستند. در بندهاى اولیه مهر یشت مى توان به مقام سرباز و روابط او با میترا و چگونگى حمایت میترا از وى پى برد. علامت و نشان سرباز، کوله پشتى و کلاه خود و نیزه است. سربازان میترا در دو جبهه مشغول جنگ بودند. اول جنگهاى معمولى بود که براى نگهدارى کشور و گسترش آن صورت مىگرفت. آنچه مهمتر بود جنگ و ستیز با نیروهاى شر و اهریمنى بود.
- چهارمین مقام، منصب شیر بود. در پرده هاى نقاشى و سنگ برجسته هاى منقوش، نقش شیر فراوان است و همین عمل سبب شد که بعد از اسلام، به ویژه در زمان سلجوقیان، علامت شیر و خورشید بر پرچمها نقش بست، در این پرده ها کسانى که به مقام چهارم رسیده اند گاه در حال خدمتگزارى و گاه در حال اهداى هدایا به حضور میترا نشان داده شدهاند. این طبقه نیز ناگزیر از گذراندن آزمایش هائى بودند که البته دیگر تحمل ریاضات و شکنجه هاى بدنى نبود، بلکه باید به ورزیدگى هاى روانی، شایستگى اخلاقی، وحدت ذهنى و خلاصه فهم اسرار دست مى یافتند. روایات رمزى میترائی، حاکى از آن است که در واپسین روز از عمر جهان، آتشسوزى بزرگى رخ خواهد داد. در این آتش سوزى ناپاکان خواهند سوخت و پاکان مثل اینکه در چشمهاى شستشو می کنند، آسایش خواهند داشت.
- پنجمین مقام، مقام پارسى بوده است که گذشته از وجوه رمزی، کنایهاى است که با طبیعت و روئیدن گیاهان پیوند دارد و میان پیروان کیش میترا، نشان آزادى و آزادگى بوده است.
- ششمین مقام، منصب خورشید است، سل خداى خورشید در میان رومیان و هلیوس خداى خورشید در اساطیر یونان باستان است.
- مقام هفتم، والاترین و عالی ترین مرحلهٔ تشرف براى یک سالک میترائى بوده، این مقام را مقام پتر یا پدر و پدرپدران مى نامیدند. پدران در حقیقت عالى ترین مناصب را در آئین میترائى داشتند و همین لقب را عیسویان از مراسم میترائى اقتباس کردند و به خود نسبت دادند. هفت منصب روحانى و هفت مقام براى تکمیل و ارتقاء مدارج در میان فرقهٔ باطنیه یا اسماعیلیان تقلیدى از همین بنیان میترائى بود. میان صوفیه نیز هفت وادى سلوک براساس همین هفت مرحلهٔ میترائى بنا شد.

دایرت المعارف طهور

ویدئو‌ی امروز

محبوب‌ترین‌ها

وارد شوید